<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-37387805</id><updated>2012-02-16T22:03:14.989+03:30</updated><category term='yummy'/><category term='Barzar'/><category term='redj'/><category term='born-again anniversary'/><title type='text'>YUMMY&amp;REDJ</title><subtitle type='html'>This is not a Love story But It shows the meaning of being In Love</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://yammyandredj.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yammyandredj.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>YUMMY</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='25' src='http://4.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SrUi0GH4TpI/AAAAAAAAAd4/zoNlFhw_1y0/S220/meriamk.jpg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>38</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-37387805.post-5581374141669251724</id><published>2009-06-29T12:41:00.006+04:30</published><updated>2009-07-01T01:38:12.495+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='yummy'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='born-again anniversary'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='redj'/><title type='text'>لانه سگ</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;یامی خودش را از روی کاناپه به پایین سراند، با زانو سه قدم رفت جلو، خودش را بالای سر شاینی رساند و پیشانی اش را بوسید&lt;br /&gt;- غصه نداریم دیگه ... من از این چیزا زیاد دیدم الان می فهمم چه حسی داری... یاد سگ کشی افتادم!&lt;br /&gt;شاینی لبخندی زد و گفت:" دیوونه همه چیو مسخره می کنی"&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;- من جدی میگم امیدوارم قدرتو بدونه و ارزش کاری که یک تنه انجام میدی... اگه صد سال پیش بودی الان داشتی به بچه ات تاریخ  وایکینگها رو یاد میدادی و نمی دونستی از کجا میاد از کجا میره! جمعه ها هم خونه مادرشوهرت مهمون بودی!&lt;br /&gt;&gt;بس کن یامی... مرده شور همه شونو ببرن سر قبرش هم نمیرم&lt;br /&gt;- چرا یه روز میایی با هم میریم.. میبرمت بهشت زهرا دلت باز شه! البته امیدوارم دور باشه.&lt;br /&gt; شاینی دستش رو دور لیوان خالی روی سینه اش حلقه کرد تا نیفته:" خیلی بد کردند.. من نمیگذرم"&lt;br /&gt;- ما میگذریم&lt;br /&gt;&gt; تو میتونی ولی من نه... من نمیگذرم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;- ما میگذریم از هر چیزی که برای امتحان ما میاد تو زندگی مون و فقط اون مهمه که چی فکر میکنه و چه برنامه ای داره!&lt;br /&gt;&gt; برنامه پس کو؟&lt;br /&gt;منم نمیدونم چرا؟ چون نمی پرسم..چرا؟ چون خاله فضول نیست! قربونش برم دلم تنگ شده برای انتر بازیاش.&lt;br /&gt;صدای زنگ اومد، شاینی که بی تفاوتی یامی رو دید خیز برداشت که درو بازکنه&lt;br /&gt;- خودش میاد تو&lt;br /&gt;&gt; کیه؟ خوب من برم لباس عوض کنم..&lt;br /&gt;- دزده! چشمش پاکه به تو هم نگاه نمیکنه تا وقتی من هستم&lt;br /&gt;&gt; میدونه من اینجام؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;- آره خیلی خوشحال شد شنید تو اومدی...&lt;br /&gt;.............&lt;br /&gt;_راه گم کردی شاینی، خونه فقیر فقرا سر زدی؟!&lt;br /&gt;&gt; آره آخه پولدار شدم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;_نه به اندازه من...&lt;br /&gt;&gt; شما که خیلی وقته پولدار شدی عادت کردیم سراغ مارو نگیری!!!!&lt;br /&gt;رِج از این شوخی خوشش نیومد، بحث رو عوض کرد و جدی شد. رفتیم تو رنگ ... سبز میگفت زرد جواب اش رو میداد&lt;br /&gt;و یامی سفیییید می خندید.&lt;br /&gt;بحث شیرین انتخابات بین بدوبدتر که امسال رنگی شده بود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;یامی و شاینی طبق معمول (گور بابای بقیه) رفتند به سالهای گذشته... دونفر و نصفی فعالان ستاد سید اولاد پیغمبر چه شوری و چه تلاشی کرده بودند. از خاطراتشان برای رِج گفتند... البته انقدر از خاطرات دوران دانشجویی حالش بهم خورده بود این براش تازگی داشت.&lt;br /&gt;در آخرهیچ کس رنگ شو عوض نکرد و موقع خداحافظی برای همدیگه شاخ و شونه کشیدند و شرط بستند. تاج محل!&lt;br /&gt;شرط بستن یعنی تو را می سوزانم و خودم فقط جوجه مهاراجه می خورم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;تقریبا" این روزها هر جا سر صحبتی  باز میشد از دستمال کاغذی بگیر تا گل رز کبود در انتها به انتخابات رنگی میرسید.&lt;br /&gt;خیلی ها هم به اشتباه همدیگرو قهوه ای می کردند تا درسهایی که در چند سال از جامعه ی مغلطه یاد گرفته بودند رو به خوبی پس بدن.&lt;br /&gt;یامی در رو بست و تکیه داد به در... به پایین نگاه کرد و لبخندی زد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&gt; به چی فکر میکنی؟ جان من....دوباره دلت غنج رفت؟ و مثل بز خندید.&lt;br /&gt;- ول کن بابا تو هم زوم کردی من به چی فکر میکنم و کِی می خندم.&lt;br /&gt;&gt; من برات نگرانم همونطور که تو نگران منی.&lt;br /&gt;- مامانم دوباره ماموریتی داده بهت یا شَم کاراگاهیت دوباره چیزی حس کرده؟&lt;br /&gt;&gt;اینا قدیمی شده خانوم یه حرف تازه برای گارد گرفتن ات بگیر دوستم.&lt;br /&gt;-من لخت لختم ... اینتر بزن و بگو...&lt;br /&gt;&gt; که توهم بگی اخه تو نمی دونی.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;- خوب واقعا" نمی دونی.&lt;br /&gt;&gt; بقیه چی؟ دیگران چی ؟ هیچ کس نمی دونه جز شما؟&lt;br /&gt;- خوب این رابطه دوسر بیشتر نداره و هیچ کس نمی دونه جز ما! الان مسئله چیه؟&lt;br /&gt;&gt; آخه تکلیف بقیه روشن نیست با تو... آدم میترسه ازت... مثلا" پادشاه چرا باید می دونست تو سگ داری؟&lt;br /&gt;-اتفاقا" می خوام یه اعلامیه بدم در شهر پخش کنن که یامی یک سگ داره ...بقیه هم آدم هستند.. فقط!&lt;br /&gt;&gt; یه تیکه هایی شنیدم اتفاقا" خوب شد یادم اومد... یه چیزی گفت که اون یارو ...&lt;br /&gt;- آره بهش گفتم قبلا" از اینا زیادند و بهتره اول از خودم بپرسه .. چون منم این کارو کردم و جواب اش برام حکم آخره! نمی دونم چرا هنوز بهش ثابت نشده یا شده ... نمی دونم.&lt;br /&gt;&gt; تو باهوشی چون میتونی سر خودتم گول بمالی.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;- آره اول اش قرار بوده من خرگوش بشم اما یکی هرشب به خدا می گفت بابا من تنهام یه یامی می خوام و ...اینا&lt;br /&gt;خدا هم یکسالی معطل اش کرد و چند روز مونده به تولدش یه یامی بهش داد و آنها هزاران سال ...&lt;br /&gt;&gt; مریم؟&lt;br /&gt;- من یامی ام. شاینی اون مرده چرا باورت نمی شه؟&lt;br /&gt;&gt; بله .. مرده! خدا از قاتل اش نگذره.&lt;br /&gt;- قاتل نداره! یه روز خودش و سگ اش رو کشت.. اونها به دنیای ما اومدند و الان داریم با هم حال می کنیم... تو که میدونی ما تو این دنیا قوانین خودمونو داریم! بیخیال شو جانِ حسن.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;شاینی نگاه عاقل اندر صفحه ای به یامی کرد و با زرنگی پرسید: "اما اون الان به تو مشکوکه و اینو هر خری می فهمه از حرفاش! البته حق داره تو الان داری برای خودت میری جلو و بعضی وقت ها قال اش میذاری!"&lt;br /&gt;- نه! من اینکارو نکردم و نمی کنم.. اینکه هر کی از هر جایی اومد گفت خانوم ببخشید چند کیلو هست لنز شما که نشد قال گذاشتن اون... خودش هم می دونه خیلی ها می خوان برای رفع فضولی شون اونو تحریک کنن حالا میان جلو و یه چیزی میندازن یا میگیره یا نمی گیره اما شنونده باید عاقل باشه.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&gt; و اگر این شنونده عاشق باشه این حرف ها و حدیث هارو نمی تونه تحمل کنه&lt;br /&gt;- ما می تونیم! آخه کسی نمی تونه رقیب ما باشه! هنوز کسی به اینجا نرسیده... کلی باید راه بیاد و ما فقط دلمون براشون می سوزه.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&gt; تو می تونی اما اون نه.. امروز من یه سگ شکاری دیدم نه رِج!&lt;br /&gt;موقعیت هایی که تاحالا از دست دادی فقط بخاطر اینکه نتونستی از دنیای قبل از مرگ ات دست بکشی. تو می تونستی تو یه قصر زندگی کنی.&lt;br /&gt;- نه نمی تونستم. من متعلق به جایی هستم که صد برابر از اون قصر بهتره، در بلندترین قله!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/Skp9Q-I79lI/AAAAAAAAAbY/YY-ndwIWDmI/s1600-h/Doghouse.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 267px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/Skp9Q-I79lI/AAAAAAAAAbY/YY-ndwIWDmI/s400/Doghouse.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5353228837595117138" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&gt; خانه عشق و صفا؟ بس کن یامی! می دونم که نمی تونی با نون و کشک زندگی کنی! میشناسمت.&lt;br /&gt;- نه دیگه اشتباه کردی! لانه سگ دارم.&lt;br /&gt;&gt; این نیز بگذرد... بالاخره خسته میشی و برمیگردی به قصر یا جایی که برای خودت باشه!&lt;br /&gt;ما اینجا رو داریم فقط این لانه سگ! اما متعلق به ماست و شبیه اش رو هم نمی تونی پیدا کنی.. گفتم که منحصر بفرده... از اون مالکیت ها زیاد دیدیم ... تکراریه! نمی چسبه.. اگه می چسبید که تکرار نمی شد! اینا بازی زندگی آدم هاست با زندگی سگ و گربه فرق داره ...بعدی؟&lt;br /&gt;&gt; تو برمیگردی به قصر خودت! حاضرم شرط بندم...&lt;br /&gt;- باشه! شرط می بندیم هفت شب تاج محل! تا کی؟ تا یکسال دیگه خوبه؟&lt;br /&gt;&gt; خوبه! می خوای وقتی به اون باختی اینور جبران کنی؟&lt;br /&gt;- دوست دارم ببینم داری از غذای تند هر شب چه جوری آتیش می گیری!&lt;br /&gt;&gt; حالا اگه من اینجا بودم!&lt;br /&gt;- هه هه ! خوب ما میاییم اونجا... اما بی شوخی بهت میگم هیچ رغبتی برای بازگشت به قصر در خودم نمی بینم.&lt;br /&gt;&gt; حتی برای عکاسی؟&lt;br /&gt;- امیدوارم تمام کسانی که به نحوی با حسادت شان می خوان حسادت اش رو برانگیزن این رو بفهمن.&lt;br /&gt;&gt; لانه سگ! جای خوبیه حتما"&lt;br /&gt;- آره ...&lt;br /&gt; "لانه سگ برق ندارد، سفید دارد.&lt;br /&gt; تلفن ندارد، گاز دارد.&lt;br /&gt; تهویه ندارد، درد دارد.&lt;br /&gt; لانه سگ جایی است که حسود توانایی رسیدن به این نقطه جهان را ندارد.&lt;br /&gt; نقطه ای است مملو از آرامش و حسود یک نقطۀ آرامش را هم ندارد."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاینی برای این بداهه سرایی ایستاد و شروع کرد به دست زدن:" خدارو شکر برای این نقطه .... قبول دارم چون آرامش خیلی با پول و منطق بدست نمیاد... همون لانه سگ منحصر بفرد می خواد. حس مالکیت آرامش نمیاره ...&lt;br /&gt;البته همه ما قبل اش فکر می کردیم مالکیت آخر دنیاست اما بعد دیدیم اونور دیوار همچین خبری نیست. تازه میرسی سر خط و باز هم باید بچرخی دور همون میدون اما تندتر و یکنواخت تر."&lt;br /&gt;- تو زن خوبی هستی شاینی... مالک ات این رو می دونه و تورو برای معرفت ات دوست داره یعنی چیزی که در وجودته!&lt;br /&gt;&gt; می خوام از لانه سگ برام بگی!&lt;br /&gt;یامی خنده ای غیرمحترمانه کرد، قیافه حق به جانبی گرفت و کنار شاینی نشست.&lt;br /&gt;آهسته در گوش شاینی گفت:" خیلی دوسِت دارم ولی نمی تونم... این یه رازه اگه فاش بشه دیگه منحصر بفرد نمیشه ... شاینی من دوست دارم اما سفره دل من دیگه جایی باز نمیشه."&lt;br /&gt;&gt; سیگار بیار( پاکت خالی رو به یامی نشون داد) تموم شده.&lt;br /&gt;- نداریم دیگه.&lt;br /&gt;&gt; نکنه سیگارهایی که رِج خریده هم منحصر بفرده؟&lt;br /&gt;- به جانِ حسن یادم نبود.. تو جون بخواه از من!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;یامی و شاینی باز کنار شومینه اما خاموش&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic; font-weight: normal;"&gt;عکس از بهشتی بنام سوباتان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/37387805-5581374141669251724?l=yammyandredj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/5581374141669251724'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/5581374141669251724'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yammyandredj.blogspot.com/2009/06/blog-post.html' title='لانه سگ'/><author><name>YUMMY</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='25' src='http://4.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SrUi0GH4TpI/AAAAAAAAAd4/zoNlFhw_1y0/S220/meriamk.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/Skp9Q-I79lI/AAAAAAAAAbY/YY-ndwIWDmI/s72-c/Doghouse.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-37387805.post-4173851941275341806</id><published>2009-03-01T13:12:00.012+03:30</published><updated>2009-04-15T03:57:27.962+04:30</updated><title type='text'>تبادل نظر</title><content type='html'>&lt;div&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SeUVoyA5PfI/AAAAAAAAAWk/3Zznd6K7QXY/s1600-h/Redj65KL.jpg"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5324685924799954418" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 241px; CURSOR: hand; HEIGHT: 195px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SeUVoyA5PfI/AAAAAAAAAWk/3Zznd6K7QXY/s320/Redj65KL.jpg" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;او معصوم ترین پادشاهی بود که دیده بودم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;با سادگی خاص خودش با زیردستان اش صحبت می کرد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;ردای بلندش روی چمن ها کشیده می شد و با لبخند معصومانه اش در باغ خرامان راه میرفت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;به هر کس که می رسید می ایستاد و با او تبادل نظر می کرد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;به نظرت این شال من به رنگ شلوارم می آید؟ (پادشاه از باغبان پرسید) ! ؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;بله ای پادشاه مهربان کاملا" به هم می آیند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;سپس با غرور بیشتری که تنها ناشی از شعف تایید بود به راه رفتن ادامه میداد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;بزی در جلوی پرچین ترسان و لرزان ایستاده بود و منتظر دستور پادشاه بود&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;نترس بیا جلو(پادشاه به بز گفت) ...بیا نترس کارت ندارم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;پادشاه سلامت باشند تمام دستورات شما انجام شد اینجا ایستاده ام مبادا پستچی برود و نامه هایتان را نرساند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;مهم نیست(پادشاه گفت) ببین این شال من به رنگ شلوارم می آید؟ -&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;بله ای پادشاه بسیار جذاب به نظر می رسید _&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;و پادشاه پر از غرور از دریافت تاییدی دیگر به قدم زدن در باغ ادامه داد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;گاو با عینک دودی که با آن فقط شخص پادشاه را میشد دید از دور فریاد زد:" پادشاه به سلامت باد، چقدر خوش تیپ شده اید&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;-این را جدی می گویی گاوشیرده؟(پادشاه با صدای بلند گفت) در حالیکه از شادی سر پا بند نمی شد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;پادشاه جلال من کِی با شما شوخی کردم_&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;گاو و بز به هم نگاه کردند و سپس به پادشاه و هردو باهم به مزاح بسیار شیرین گاو خندیدند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;براستی چقدر دلشان به یک کلام پادشاه خوش و مسرور می شد، پادشاه به آنها لبخند زد و به راهش ادامه داد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;آیینه اش را از جیب اش در آورد و به گردن در شال فرو رفته اش نگاه کرد و دوباره در جیب اش گذاشت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;یامی کنار نرده ها و سایه ها لم داده بود و با دوربین اش ور می رفت و زیر زیرکی پادشاه را می پایید بلکه سوژه ای مناسب از او بیابد &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;-تو کار نداری که آنجا نشستی؟(پادشاه از یامی پرسید) حالتی جدی تر به خود گرفت و ادامه داد: چِک و چِک از من عکس گرفتن هم شد کار؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;سلام پادشاه. شما کار بهتری برای من سراغ دارید؟_&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;شال مرا دیدی؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;بله... با هم خریدیمش. یادت نیست.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;اوه راست میگی.. حواسم نبود. به این شلوار میاد؟-&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;- راست بگم یا مثل بقیه فقط می خوایی تاییدت کنم؟_&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;-نظر واقعی ات رو بگو و خواهش می کنم حواسِت باشه جلوی بقیه با من اینطوری حرف نزنی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;هومممم... من اصلا" از این شلوار خوشم نمیاد. نمی تونم نظری راجع بهش بدم_&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;- تو اصلا" می دونی این شلوار چقدر ارزش داره؟ تو اصلا" جنس این شلوارو می شناسی؟-&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;ببین پادی من نظرم رو گفتم و اصلا" برام مهم نیست که تو خوش ات بیاد یا بدت بیاد. حکایت دیروز رو تکرار نکن چون من از نظرم به خاطر تو کوتاه _نمیام. احترام ات رو حفظ می کنم مطمئن باش اما نه مثل یه گاو و نه مثل یه بز و ...مثل یک حیوان صاحب نظر&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;- اما سلیقه آنها از تو بهتره-&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;- بله چون سلیقه اونا سلیقه تو اِ و سلیقه تو هم من !!!؟_&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;- بامزه-&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;خوشمزه هستم_&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;خوشمزگی بسته.. من امروز جلسه دارم چی بپوشم؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;یک دست دِشداشه .. به جان خودم با این شکم گنده ات فقط دشداشه بهت میاد &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;هیچ وقت جواب درست نمیدی توقع هم داری باهات درست برخورد کنم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;تو آزادی هر جور دلت می خواد رفتار کنی.. من هم آزادم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;- پس توقع نداشته باش از الطاف من مثل دیگران برخوردار باشی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;یامی دوربین اش رو گرفت جلوی صورت اش و کادر یه ملخ رو بست که روی چمن ها می جهید و گفت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;حوصله بحث ندارم پادی گلم... تو هم گاو داشتی هم بز داشتی هم کلی خر و الاغ و اسب و گوسفند فرمانبردار...پس حتما" چیز دیگه ای می خواستی که منو به قصر دعوت کردی. درست نمی گم؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;هیچوقت از دوست داشتن من سو استفاده نکن یامی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;بحث نکنیم بهتره پادی... از لحظه هامون لذت ببریم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;از من گفتن بود .. صلاح مملکت خویش-&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;..........................................................................................&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;یامی رج رو تکون داد&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;الو؟ الووووووووووووووو؟ خوابیدی؟_&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;-نه بیدارم داشتم فکر می کردم داستان ات کِی تموم میشه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;_داستان نیست بازیه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;هر مزخرفی که هست-&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;تو این بازی رو دوست نداری..درست میگم رِج؟_&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;تا آخرش چی باشه که ظاهرا" این رشته سر دراز دارد-&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;محکم بگو دوست اش ندارم چرا طفره میری_&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;من به اخرش فکر نکردم اما حتما" یامی با پادشاه ازدواج نمی کنه.. از قصر فرار نمی کنه، مگر اینکه تو نجات اش بدی که نمیدی &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;یامی خودش رو نمی کشه یا پادشاه نمی میره..چرا؟ چون این ها همه اش کلیشه است و خواننده های من خودشون بازیکن هستند نه چند تا زن احساساتی بیکار که ایده آل می خونند و همدیگرو تایید میکنند و شب به روز و روز به شب می رسونند فقط&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;حتما" زیرساخت ها می خونند-&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;رِِِِِِِِِِِِِِِج دیوانه ام کردی... ایده بده پلیییز_&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;زود باش تموم اش کن می خوام بخوابم-&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;تو بخواب تا من اول آخرش رو بازی کنم فردا برات تعریف می کنم_&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;پس بازی بی صدا بکن... شب بخیر-&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;خوب... نمی تونی اینجوری راحت بخوابی_&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;بوس... شب بخیر-&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;........................................&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;شب های قصر بی صدا بود و صدای پای یامی تنها صدایی بود که سکوت رو میشکست یاد خاطرات قدیمی نمیگذاشت که راحت بخوابه و در پی علت و معلول هر چیز قدیمی می گشت که مغز اش را پر کرده بود او حتی صندوق ذخیره ها را هم نگهداشته بود&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;از بالکنی که رو به دریا باز میشد و چند چراغ آنرا تزئین کرده بود به تاق های هخامنشی خیره شد و از صلابت آنها در برابر تهی بودن افکارش خجالت کشید. درست دو بالکن آنطرف تر پادشاه به دریا خیره شده بود و به افکار عجیب یامی و رفتار رقت انگیزش فکر میکرد&lt;br /&gt;او تمام روز نقشه می کشید تا روزی این گربه آدم شود. نه.. بلکه یک گاو شود یا یک گوساله هرچند لاغر&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;یامی در این فکر بود که چطور از این قصر خلاص شود و آزادانه در آنسوی آبها با دوستان همرنگ خودش بازی کنند و هورا بکشند .. داد بزنند و دیوانه بازی در بیاورن ... طبیعت یامی با زندگی در اینجا رو به افسردگی می رفت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SeUVEV2876I/AAAAAAAAAWc/0LXq3qjaTDk/s1600-h/palace.jpg"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5324685298766770082" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 214px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SeUVEV2876I/AAAAAAAAAWc/0LXq3qjaTDk/s320/palace.jpg" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;دو اتاق جدا اما هر دو رو به یک منظره &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;یامی یادش آمد که شبی پادشاه از او خواسته بود که به نزدش برود و او پیغام داده بود اینجا باشم یا آنجا فرقی نمی کند جفتمان یک ویو داریم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;چرا یامی می خواهد وانمود کند که حال اش همیشه خوب است؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;چرا می خواهد که به طرف مقابل اش بقبولاند که کاملا" مستقل عمل میکند؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;چرا های بی جواب هر بار به سراغ اش می آیند و دست از پا درازتر بر میگردند خانه شان زیرا او بعد از جواب های توجیهی به آنها دست آخر کار خودش را می کند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;دنیا بر سوال و جواب می چرخد.. آیا این را می خرید؟ آیا این را می فروشید؟ آیا میایید؟ آیا میروید؟ آیا می خواهید؟ آیا می بینید؟ &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;و اگر دنیا از شنیدن "نه" می ترسید پس سوال نمی کرد، چه اتفاقی می افتاد؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;صبح خیلی زود یامی بر در اتاق پادشاه ایستاده بود. سه بار به در کوبید و بی آنکه منتظر جواب باشد وارد شد.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;پادشاه هنوز در تخت بود و گاو در حال خوراندن داروهایی بود که به نظر یامی به هیچ کدام نیازی نداشت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;گاو با دیدن یامی لبخند زد و از اتاق بیرون رفت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;پادشاه رویش را برگرداند طرف دریا و یامی کنارش نشست&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;من دیشب تا صبح فکر کردم و خواستم امروز ببینم ات. چون دلم می خواد بیشتر پیش ات باشم. برای اینکه راست تر گفته باشم _&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;فکر می کنم تو منو دوست داری پادی و می خوام اگر علاقه ای هست دو طرفه باشه و من باید بیشتر بشناسم ات و می خوام بیشتر باهات باشم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;خیلی فکر کردن لازم نداشت.. تو خیلی راحت تر از اینها می تونستی از علاقه من با خبر بشی-&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;می دونم که دوست نداری من زیاد فکر کنم... می دونم دوسم داری.. منم دوست دارم اما خوب هنوز نه زیاد_&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;اومدی بیشتر اذیت کنی-&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;نه می خوام واقعیت رو بدونی و تصمیم بگیری_&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;تصمیم گرفتم مدتی بهت فکر نکنم و سپس تصمیم بگیرم-&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;strong&gt;این همه دارو تو رو بیشتر بدتر می کنه.. تو از این گاو مطمئنی؟ اون عینک سیاه داره هیچ جایی رو نمی بینه نکنه اشتباه بهت بده_&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;اون به این چیز هایی که تو فکر می کنی فکر نمی کنه و گاو نمی تونه بد باشه .. من در انتخاب افرادم اشتباه نمی کنم-&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;بریم سفر؟_&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;من مریضم-&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;من که نیستم... خوب میشی... من دارو هات رو میدم قول میدم خوب بشی... بزار گاو عینک اش رو برداره و بره_&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;تو موندنی نیستی دختر...شکل ات به دارو دادن نمی خوره.. میری واسه خودت و یادت میره پادی که بود و چه کرد چه برسه به -&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;ساعت داروهای من... تا حالا قصر آتیش نگرفته شانس آوردیم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;من میخوام باهات حرف های خوب بزنم پادی.. خراب نکن _&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;نمی دونم تو مغزت الان چی میگذره و می ترسم-&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;تاحالا اعتماد نکردی که نتیجه عکس ببینی.. یه بار به من وقت بده_&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;حالا کجا می خوای ببری منو؟-&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;شمال_&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;به مشاور میگم کارا رو انجام بده... حاضر شو-&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;من که حاضرم _&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;با کوله پشتی نه! مثل یک خانوم-&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;.........&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;آنها از جاده های زیبا و سبز گذشتند و پیچ های بسیاری را پیچیدند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;یامی ساعت های داروی پادشاه را از گاو گرفته بود ولی هیچ دارویی با خودش نیاورده بود جز یک مشت ویتامین&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;پادی این اولین باریه که ماتنها هستیم_&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;پادی لبخندی زد و وانمود کرد که حواس اش به جاده است&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;یامی هم شروع کرد همراه موزیک خواندن در حالیکه دستش را از شیشه بیرون برده بود تا با جریان هوا بازی کند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;دست ات رو چرا بردی بیرون-&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;دوست دارم_&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;خوب تابلو می کنی عزیزم -&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;اگر به ما گیر بدن نمی خوام کارت پادشاهی رو کنم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;چرا مگه هیچ ملکه ای دست اش رو نمی بره بیرون ... من تازه می خوام تند تر بری تا سرمو از سقف ببرم بیرون_&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;هرگز-&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;پادی؟ ... خوب باشه اما این سفر منه نه تو ... خیلی لوسی و ...هیچی اصلا_&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;یامی خودش رو مثل یه گربه در صندلی جمع کرد لبهاش رو اردکی فشار داد و زیرچشمی به پادشاه نگاه کرد و برگشت به دویست روز پیش در فصل سرما با ماری و ناتاشا تا کمر از سقف بیرون بودند .. ساعت 2 نصف شب تو جاده لواسانات جیغ می کشیدند کسی نبود بگوید خرت به چند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;پادشاه دستی به صورت یامی کشید و لبهاشو فشار داد تا به حالت عادی در بیاد و به علامت رضایت سقف رو باز کرد... و زیر لب گفت .. تو خانوم نمیشی.. نه؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;ساعتی بعد در قصر شمالی باز شد و آنها دیگر تنها نبودند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;سه سال هیچ کس به این قصر نیامده بود و این را می شد از چهره خدمه آنجا فهمید&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;قایق قرمز و سفید پادشاه بعد از سه سال به دریا افتاد و با آبشش هایش نفس کشید&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;پادشاه می خندید و اشتهایش باز شده بود...یامی هر چه میوه نشسته بود مثل آبمیوه گیری در دهان پادشاه فرو می کرد یک لحظه برگشت به چهارصد روز پیش کف آشپز خانه پر از گیلاس های له شده، شیر، عسل و مربای توت فرنگی &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;به او التماس می کرد و داد میزد... ببخشید ...غلط کردم ولی او همچنان هر چه در یخچال بود در میاورد و به صورت و بدن اش میمالید&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;آخرین چیزی که در یخچال مانده بود شکلات مایع بود ... رِج عاشق شکلات بازی بود رنگ صدای جیغ یامی هم در این بازی آخر تغییر میکرد... لحظه ای به صورت پادشاه نگاه کرد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;چیزی شده؟-&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;تو شکلات بازی دوست داری؟_&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;نه ... کثافت کاری دوست ندارم-&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;یامی خندید و گفت:... خوب همین جا کنار ساحل&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;نه .. میبینند-&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;خوب ببینند مشکل خودشونه که می بینند البته بیخیال .. شکلات بازی ذاتیه_&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;آنجا خبری از دارو و اسپری نفس تنگی و خمودگی نبود ولی خیلی طول نکشید زیرا با یک زنگ در ششمین ساعت روز دوم پادشاه با دریافت پیام فوری و کوتاه به سرعت عازم قصر شد زیرا کار پیش آمده بود و کار اگر پیش بیاید باید برگشت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;تف به گور این زندگی پادشاهی که پادشاه اش حتی شکلات بازی هم دوست ندارد.. در تمام طول را بازگشت یامی تمام لحظه های شکلات بازی را مرور کرد و در آخر تمام فکرش شد نقشه فرار&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;..........................&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;رج نمی خوای بیدار شی؟ بازیم داره تموم میشه_&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SeUbBR1EcUI/AAAAAAAAAWs/fVEIz0Pszbo/s1600-h/Redj.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5324691843215290690" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 230px; CURSOR: hand; HEIGHT: 300px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SeUbBR1EcUI/AAAAAAAAAWs/fVEIz0Pszbo/s200/Redj.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;نخوابیدی؟-&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;نه _&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;آخرش چیه؟ -&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;شکلات بازی_&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;strong&gt;کی با کی؟-&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;من با تو_&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;دوست دارم بازی هاتو-&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/37387805-4173851941275341806?l=yammyandredj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/4173851941275341806'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/4173851941275341806'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yammyandredj.blogspot.com/2009/03/blog-post.html' title='تبادل نظر'/><author><name>YUMMY</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='25' src='http://4.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SrUi0GH4TpI/AAAAAAAAAd4/zoNlFhw_1y0/S220/meriamk.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SeUVoyA5PfI/AAAAAAAAAWk/3Zznd6K7QXY/s72-c/Redj65KL.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-37387805.post-7515111592682473574</id><published>2009-02-17T12:27:00.012+03:30</published><updated>2009-02-25T01:26:04.811+03:30</updated><title type='text'>پادشاه</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SaRr4K3C5BI/AAAAAAAAAUU/DBzd9v3sUN8/s1600-h/23012009577-001low.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 200px; height: 155px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SaRr4K3C5BI/AAAAAAAAAUU/DBzd9v3sUN8/s200/23012009577-001low.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5306484873681363986" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;p&gt;چیزی که از کودکی به فراوانی یاد می‌شه قصه‌های مهیج قصر‌ها و طلسم‌ها و شاه‌ها و ملکه‌ها است&lt;/p&gt; &lt;p&gt;که در‌حال حاضر تبدیل شده به فیلم‌ها یا کارتون هایی که در اون قهرمان باید کاری رو در محدودیت زمانی‌ کم انجام بده تا یک عروسک یا یک دختر خوش هیکل به مثل ماه رو از چنگ گروگانگیر‌ها نجات بده.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حکایت امروز من هم کمی از اون نداشت چون پادشاه گفته بود که اگر قهرمان نشریه(بازیگر سریال لاست) تا ساعت 8 اینجا نباشه و محموله رونیاره، تو تمام حقوق ات رو از دست میدی.. با اینکه بعد مالی این ماجرا برام ارزش صفر داشت ولی بعد هیجانی اش خیلی بود ..امروز ثانیه ها معنی داشت و البته قهرمان نرسید اما وقتی محموله رو به رئیس تحویل دادم حس خوبی داشتم و انگار داشتم در نقش دوم فیلمی بازی میکردم که شهرت جهانی داره همین باعث شد جرقه ها و پرنده های کوچک در اطراف مغزم بروند سراغ یامی و رج بیچاره که این روزها خیلی باچاره شده...&lt;br /&gt;&lt;/p&gt; &lt;p&gt;امروز یامی برای رج ماجرای ملکه ای  رو تعریف میکنه که در زمان حال اما با امکانات قدیم زندگی‌ میکنه این ملکه خانم هویشام نیست&lt;/p&gt; &lt;p&gt;برای خودش کار، زندگی،‌ فکر و هدف داره اما با چند تا محاسبهٔ غلط افتاده تو یه قصر قدیمی‌ قشنگ اما تاریک&lt;/p&gt; &lt;p&gt;از این همه زیبایی نمیتونه لذت ببره چون قصر قوانین سنگینی‌ داره&lt;/p&gt; &lt;p&gt;....&lt;/p&gt; &lt;p&gt;میایی‌ بازی‌ کنیم رج؟&lt;/p&gt; &lt;p&gt;-ماشین بازی‌ سه ضرب حتما&lt;/p&gt; &lt;p&gt;نه&lt;/p&gt; &lt;p&gt;-فکر کردم دیروز رفتی‌ هفت تپه و یاد بچه گی هات کردی&lt;/p&gt; &lt;p&gt;نه&lt;/p&gt; &lt;p&gt;-بازی‌ می‌کنیم&lt;/p&gt; &lt;p&gt;اوکی من میشم ملکه تو هم بشو قهرمان&lt;/p&gt; &lt;p&gt;-قهرمان باید چیکار کنه؟&lt;/p&gt; &lt;p&gt;باید بیائی‌ منو نجات بدی&lt;span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SaRsSLwQ3bI/AAAAAAAAAUc/JPQTZnrmhlo/s1600-h/busyday.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 0pt 10px 10px; float: right; cursor: pointer; width: 322px; height: 214px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SaRsSLwQ3bI/AAAAAAAAAUc/JPQTZnrmhlo/s320/busyday.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5306485320597953970" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; &lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;-از کجا؟&lt;/p&gt; &lt;p&gt;از قصر.. من اینجا گیر کردم و پادشاه منو زندانی کرده&lt;/p&gt; &lt;p&gt;-خوب من باید جزئیاتی رو بدونم&lt;/p&gt; &lt;p&gt;بپرس&lt;/p&gt; &lt;p&gt;-تو چطوری وارد این قصر شدی؟&lt;/p&gt; &lt;p&gt;به سختی‌، من با پاهای خودم اومدم نه اغفال شدم نه وسوسه و نه فضولی، من دعوت شدم به باغ و شب خودم اومدم به قصر بدون هیچ اجباری&lt;/p&gt; &lt;p&gt;اما اون شب چراغها روشن بود&lt;/p&gt; &lt;p&gt;-خوب.. بد چی‌ شد؟&lt;/p&gt; &lt;p&gt;بعدش چراغ‌ها کم سو شدند&lt;/p&gt;  &lt;p&gt;من هم خوابم برد صبح که بیدار شدم کنار پادشاه خوابیده بودم(در این لحظه فقط دندون دیدم)...غیرتی‌ نشو رج! این فقط یه قصه است&lt;/p&gt; &lt;p&gt;-من اینجوری نمیتونم نجاتت بدم و ترجیح میدم تو همون قصر بمونی‌ و بپوسی&lt;/p&gt; &lt;p&gt;خواهش می‌کنم بد نشو قول دادی بازی کنیم پس باید تا آخرش وایسی&lt;/p&gt; &lt;p&gt;-خوب حالا بگو وقتی‌ چراغ‌ها خاموش شد چیکار کردی؟&lt;/p&gt; &lt;p&gt;تقریبا هیچی‌... یعنی‌ من هیچ کاری نکردم. و اونم کاری نکرد... فقط خودش رو خالی‌ کرد&lt;/p&gt; &lt;p&gt;-آره خوب تو متعلق به حیات وحش هستی‌... با یه خر ... البته اصلا به من چه!&lt;/p&gt; &lt;p&gt;دیوونه ادای من رو در نیار لطفا، خوب ادامه میدیم&lt;/p&gt; &lt;p&gt;از اون روز من تو قصر گیر می‌کنم و هر چند وقت یکبار که به سرم میزنه بیام بیرون با کلی‌ نگهبان مواجه میشم و بسیار سگ زشت در باغ&lt;/p&gt; &lt;p&gt;تا تو حیاط می‌تونم بیام بیرون اما از در نمیشه خارج بشم&lt;/p&gt; &lt;p&gt;پادشاه نمیاد سراغم و من همیشه اینجا تنهام &lt;/p&gt; &lt;p&gt;حتی از عکاسی هم حوصله ام سر میره اینجا&lt;/p&gt; &lt;p&gt;-جمله جدید میشنوم ... تو غذای‌ بیشتری میخوای الیور؟&lt;/p&gt; &lt;p&gt;&lt;br /&gt;آره اینجا حوصلم سر میره و حتی تنها غذا میخورم&lt;/p&gt; &lt;p&gt;پادشاه کلی‌ خدمتکار حلقه به گوش داره که یکیشون بهش غذا میده&lt;/p&gt; &lt;p&gt;همیشه عینک آفتابی داره و از یه راه مستقیم میاد و از همون راه برمیگرده &lt;/p&gt; &lt;p&gt;هر وقت پادشاه گشنه اش بشه بلند داد میزنه گاو!&lt;/p&gt; &lt;p&gt;و اون با یه سینی پر از خوراکی فورا حاضر می‌شه&lt;/p&gt; &lt;p&gt;دلم براش میسوزه رج چون پادشاه شاخ هاش رو شکسته و اون دیگه نمیتونه به پادشاه حمله کنه&lt;/p&gt; &lt;p&gt;-حالا چرا یه گاو؟&lt;/p&gt; &lt;p&gt;چون گاو حیوون مفیدی هست و کمتر میفهمه که داره چیکار میکنه و چه بلایی داره به سرش میاد.&lt;/p&gt; &lt;p&gt;-این خوبه منم باید یکی‌ بخرم&lt;/p&gt; &lt;p&gt;آره منم موافقم چون تو هم مث پادشاه چاق و پروار میشی‌ با یک شکم گنده&lt;/p&gt; &lt;p&gt;خودم یکی‌ برات از ده بالا میارم ، بریم ادامه بازی‌؟! دیگه وسط حرف ام نپر&lt;br /&gt;&lt;/p&gt; &lt;p&gt;خوب ببین من هروقت می‌خوام پادشاه رو ببینم باید به نگهبانا بگم&lt;/p&gt; &lt;p&gt;و تو میدونی طبیعت من این رو قبول نمیکنه &lt;/p&gt; &lt;p&gt;-بله تو گربهٔ آزادی هستی‌&lt;/p&gt; &lt;p&gt;پادشاه وقتی راه میره تمام خدمتکارا و ملازمان می ترسند&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اما من نمی ترسم چون ازش خوشم میاد&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یه جورایی برام جالب و در عین حال قدرتمنده&lt;/p&gt;اما غیر قابل پیش بینی&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;-خوب اینکه شد درست مثل خودت&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;نه مثل من نیست ... من بی قانونم و اون قانون مند اما قوانین خاص خودش رو داره&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;من نمی ترسم و داد می زنم اما اون خیلی می ترسه و همش میگه هیسسسسسسسسسسسس&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;باید امشب فرار کنیم رج ..تو باید امشب بیایی داخل قصر&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;اگه تو قهرمان بشی و بیایی منو نجات بدی اونوقت ما معروف میشیم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;- یامی از هپروت بیا بیرون. تو حتی تو بازی هم می خواهی معروف بشی! اگه تو فرار کنی و پادشاه بفهمه که تو زدی زیر تعهدت،اونوقت از خودت راضی میشی؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;من میخوام بازی کنم رج حوصله برای منطق و تفکر عمیق ندارم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;- بازی با طبیعت؟ برات گرون تموم میشه.. من بهت پیشنهاد می کنم این بازی رو تمام کنی و به قصر برگردی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;پادشاه منتظرته و بهت احتیاج داره وگرنه در هارو نمی بست و آزادت می گذاشت که خودت بری&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;تو نمی خوایی قهرمان بشی ..نه؟ باشه. خودم بازی می کنم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;-باشه من میرم اما بدون در همه جا یک قصر هست که زندان داره و زندان بان و قوانین. پس در قصری که بهش تعلق داری بمون یامی... من برمی گردم و ادامه بازی تو تماشا می کنم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;.....................................................&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;سلام بر پادشاه، من فقط اومدم سلام عرض کنم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;-سلام ..حالا برو&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;چشم قربان&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;-راستی دختر! اسمت چی بود؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;"یامی دو رج" قربان&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;- تو باید تربیت بشی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;بله؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;-همین که شنیدی... یک نفر رو برات می فرستم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;بله قربان&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;-کم کم آدم میشی&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;من گربه ام قربان، من چنگ میندازم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;-آدمت می کنم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;خیلی ها خواستند این کار رو بکنند قربان اما مردند&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;-حالا میبینی بچه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;من بچه نیستم قربان شما چشمهاتون زیبا می بینه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;- برو بیرون گستاخ ... فقط چند ماه وقت داری تا آدم بشی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;زل زدم به چشم هاش و زبونم رو تا ته آوردم بیرون و فرار کردم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;.....&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;استادم "هوگو" اوایل خیلی مهربون بود و بهم می گفت یامی جون&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;روزهایی که با هوگو بودم تحمل نبودن پادشاه خیلی آسون بود اما او به محض اینکه فهمید اوضاع داره خوب پیش میره و شاید به ضررش تموم بشه ..وقتی دید داره به من خوش میگذره استاد رو خواست و بهش گفت که با من بدرفتاری کنه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;استاد شروع کرد به کم کردن رابطه اش و حتی تعلیم و تعلم من&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;برای خودم می چرخیدم و راه می رفتم تو قصر و حتی دیگه اجازه نداشتم وارد حیاط بشم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;از پشت پنجره به بیرون نگاه می کردم هوا داشت سرد میشد و من هیچ چیز گرمی برای پوشیدن نداشتم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;اما لازم نبود چون داخل قصر گرم بود و نیازی به لباس بیشتری نبود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;به روز جشن سالانه نزدیک می شدیم و تمام قصر مشغول محیا کردن خودشون برای جشن بودند و البته هدیه ای برای پادشاه&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;در طبقه دوم قصر مشاوران زندگی می کردند که تومنی دو تومن با ملازمان فرق داشتند&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;یکی شون از من بسیار بدش میومد اما یکی از خانوم های مشاور پادشاه با من خیلی مهربون بود و همین هم باعث شد تا پادشاه با هر دوی ما بد رفتاری کنه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;من اسم اش رو گذاشته بودم فرشته مهربون اما اجازه رفتن به اونجا رو نداشتم و اون همیشه از دور برام دست تکون میداد&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;یک روز انقدر انتظار کشیدم تا پادشاه بره از باغ بیرون  و من رفتم پیش فرشته مهربون و کلی باهاش حرف زدم .. اون منو برد توی باغ البته سرد بود اما از تنها بودن توی قصر که بهتر بود&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;ما خیلی با هم حرف زدیم  و این کار چند بار تکرار شد تا وقتی که یه شب یه نامه از زیر در اومد تو ... سریع رفتم تا ببینم کیه اما در بسته بود... توی نامه نوشته بود که تا اطلاع ثانوی حق بیرون آمدن از اتاقم رو هم ندارم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;این قصر با اینکه در ایتالیا نبود اما سردسته مافیا در استخدام پادشاه بود و هیچ خبری از پادشاه پنهان نمی موند&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;در حالیکه با مشت و لگد به در می زدم داد کشیدم هی پادشاه من اینجوری آدم نمی شم &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;اما اون گوشش بدهکار نبود و ادامه داد&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;گاهی اوقات فرشته مهربون میومد تو باغ و من از پنجره نگاهش میکردم و اون آرام به من لبخند میزد و دست اش رو تکون می داد&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;صدای پای پادشاه هم دیگه برام خوشحال کننده بود تا یک روز یکی از خدمه اومد دم در&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;صدای کلید ها برام مثل اوای جرس بود در بیابان&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt; بفرمایید بیرون علیا حضرت... پادشاه می خواهند شمارا رو ببینند&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;-ببین دختر من چند روزی نیستم و می خوام تو در این چند روز آدم باشی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;من رو هم ببرید پادشاه خیلی خسته ام&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;- نه در این سفر تو با من نمیایی بلکه می مونی و از استادت چیز یاد میگیری&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;می خوام وقتی برگشتم تو چیز یاد گرفته باشی.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;پادشاه رفت و تا برگشتن اش هیچ خبری ازش نبود. من هم مخصوصا" خبری ازش نگرفتم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;آخه وقتی کسی احوال پرس داره لذت و کششی برای این کار تکراری در آدم بوجود نمیاد.. میاد؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;برگشت ولی وقتی وارد قصر شد کاملا" بیمار بود&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;از دیدن قیافه نزارش دلم سوخت اما انگیزه ای برای نزدیک شدن بهش رو نداشتم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;با ملازمانش و گاو شیرده وقت میگذروند و من مثل کودکی دست در دست هوگو به این طرف و اون طرف باغ برده می شدم اما نگاهم به سمت قصر و پادشاه بود و او هم بیشتر دست منو فشار میداد&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;از استاد پرسیدم: من کی آدم میشم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;- نمی دونم.. خودت می دونی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;صداش سرد شده بود و روز به روز هم هوا سرد تر میشد و روز جشن فرا رسید&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;خودم رو آماده کرده بودم که در روز جشن حتما" کنار پادشاه خواهم نشست  و ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;ملازمان آمدند و دستهایم را گرفتند و دگرباره انداختنم تو اتاق ام و قفل اما اینبار شش قفل&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;دیگر درنگ جایز نبود ... با ملافه هایم به شکل فیلم های کودکانه از پنجره فرار کردم ..رفتم پایین دوستانم نیمه های شب منتظر نشسته بودند و ما در تاریکی شب از قصر خارج شدیم&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;می دانستم که در طول جشن پادشاه فقط میرقصد و خوشگذرانی می کند و من براحتی بدون اینکه کسی بفهمد می توانم با دوستانم خوش باشم&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;رفتیم روی تپه و گفتیم و خندیدیم نزدیکی های صبح بود که استادم مرا دید&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;دنیا بر سرم خراب شد و فردای آنروز تمامی خدمه قصر از فرار من آگاه بودند&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;آنها کاری جز خدمت به پادشاه بلد نبودند و من بخت برگشته و حیران دوباره راهی اتاقم شدم&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;دادگاهی بدون حضور من تشکیل و رای نهایی صادر شد&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;اینبار پادشاه خودش آمد و مرا تا زندان همراهی کرد&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;صلابت اش را از دست داده بود و کنار من نشست اما دیدن ضعف او صحنه خوش آیندی نبود&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;با صدای دورگه و ناشی از خستگی و شاید هم بیماری گفت: "دلم می خواست برایت کاری کرده باشم. تو خسته نمیشی اما من خسته شدم و گمان می کنم برای تو از دست من کاری برنمیاید&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;. بله قربان من ابتدا عرض کردم اما شما توجه نکردید پس با اجازه من برم&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;برای همه چیز ممنونم پادشاه نازنینم&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;بله. برو در اتاق ات و خودت در را ببند اگر از قفل و کلید خوش ات نمی آید&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;پادشاه خواهش می کنم شما همین الان گفتید که&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;گفتم کاری از دست من بر نمیاید اما متخصص می تواند  ... نگفتم تو آزادی&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;لبخند های دیوانه کننده و خونسردانه پادشاه تمام دندان هایم را جرم گیری میکرد&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;دو هفته بلا تکلیف دراتاقم بودم و دیگر به قفل و کلید هم احتیاجی نبود&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;حس و حال اینکه کنار پنجره هم بروم را نداشتم چه برسد به فکر شیطانی بیرون رفتن&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;......................&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;رِج تو هنوز هم نمی خواهی قهرمان باشی..نه؟&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;فکر کرد ...شاید نیم ساعت :" شاید یه فکری کردم ..اما اول باید تکلیف خودم رو با پادشاه روشن کنم. البته یامی بهت گفتم که همه پادشاهان مستبد در این اطراف همین قوانین رو دارن .. تو فکر میکنی من همیشه آزاد بودم و برای خودم ول می چرخیدم؟ نه من هم اسیر بودم ..من هم اهانت دیدم و ... دردش از این هم بیشتر بوده&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;درد! نیشگون های ریز2009 تو امسال در اسکار جایزه می گیرد رِج ..بهترین نورپردازی و موزیک متن.. یهترین بازیگر بهترین گربه  و بهترین نویسنده سگ، جیغ دالبی ... منم میزنم در کار فیلم نامه ..خوب اسم من هم باشه دیگه ...اومممم اگه تو قهرمانی که می ترسم بیایی و با پادشاه گپ بزنی و یادت بره که جریان چی بوده اصلا&lt;br /&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/37387805-7515111592682473574?l=yammyandredj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/7515111592682473574'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/7515111592682473574'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yammyandredj.blogspot.com/2009/02/blog-post.html' title='پادشاه'/><author><name>YUMMY</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='25' src='http://4.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SrUi0GH4TpI/AAAAAAAAAd4/zoNlFhw_1y0/S220/meriamk.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SaRr4K3C5BI/AAAAAAAAAUU/DBzd9v3sUN8/s72-c/23012009577-001low.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-37387805.post-9133402580969223602</id><published>2008-12-05T18:15:00.006+03:30</published><updated>2008-12-06T18:37:12.211+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Barzar'/><title type='text'>بارزار - قسمت چهارم</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/STmoAfWarEI/AAAAAAAAAPg/WHDfxcqE3WI/s1600-h/exi15c.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 176px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/STmoAfWarEI/AAAAAAAAAPg/WHDfxcqE3WI/s400/exi15c.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5276433164810234946" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;من آقای عباس زاده رو به یک ضیافت شام مهمون کردم تا هم رفیقی شده باشیم و هم آشپزیم رو بهش نشون بدم. اون هم حق داره بدونه که دستپخت من چقدر خوشمزه است!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;یک کتاب سیاه دارم که از مادرم کِش رفتم اما مال دزدی چقدر می چسبه اونم در لحظه ای که می خواهی سنگ تموم بگذاری&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;به دنبال یک شام خوش رنگ و لعاب نیم ساعت کتاب ورق میزدم ... باید اونو به دنیای پر رنگ وزیبایی کنتراست دعوت می کردم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;چرا غذاهای مامی خوش رنگ در میاد؟ بدون ادیت؟ یا با زعفران؟ مثل شکر در آب چغندر که لبو رو قرمز میکنه... آشپزی هم لِم داره و باید تکنیک بلد باشی اما این ذوق تو هست که مزه غذا رو تعیین میکنه... به خاطر همینه که برنج ها هم با هم فرق داره و مزه برنج مامی مخصوص مامی و برنج یامی مخصوص یامی است و صد البته خوشمزه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;اگر کسی ذوق آشپزی نداشته باشه تلاش بیهوده میکنه اگر به صرف کتاب باز کردن بخواد شام درست کنه اونم کسی که برای اولین بار میاد خونه ما و برای اولین بار می خواد با رِج اشنا بشه...در خونه ای که ما حتی یک بار هم در اون غذای خانگی نخورده بودیم چون گاز امروز وصل شد و همین یک ساعت پیش یخچال رو به برق زدیم ... قدیمیه اما نورش زیاده به سه طرف دید داره و حال و هوای کوچه باغ داره برامون با چند تا درخت و بالکن مشرف به یک ساختمان بزرگ و کلی پنجره با بسیار حادثه در هر پنجره&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;بالکن چند منظوره برای سیگار کشیدن، تلفنهای خصوصی، گریه ها یا خوشحالی های بی ربط والبته سرک کشیدن تو خونه مردم در تاریکی فقط به جهت اینکه انتظار خفه ات نکنه وگرنه من که فضول نیستم و رِج هم درصدی کنجکاو نیست... اون برای حکم و اجراش نیازی به دلیل و کنجکاوی نداره! اصولا" علامت سوال رو زود از ذهن اش پاک می کنه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;فقط سه بار به مامی تلفن زدم و 2 بار به ماری و یک بار به شاینی که طبق معمول گفت من اینجوری بلد نیستم و چشمی پیمانه می کنم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;فقط دو ساعت طول کشید تا همه چیز رفت در هم و در هم رفت تو فِر و یامی رفت تو فِر موهای خودش&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;اما این فِر دیگه کارِ خودش نبود پس... رفتم به بلد کار فِر در جهان..نازی جووووون.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;رِج رو تو کوچه دیدم و در حالیکه بهش نزدیک میشدم گفتم -سلام من دارم میرم آرایشگاه تو هم برو حمام و لطفا" لجبازی هم نکن ... و در حالیکه دست میدادیم گفتم - جایی رو به هم نریزی اون تا دو ساعت دیگه میادا... و در حالیکه دور میشدم گفتم- توی فر غذا هست بهش دست نزن تا من بیام ... در این بین اون فقط گفت- یعنی انقدر مهمه؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;دو نفر قبل از من نشسته بودند با موهای زرد و بنفش... چشم میبینه و دل میخواد اما نازی جون!!! گفت که کار امروز نیست.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;خیلی دیر شد و رِج پشت سر هم پیغام میداد که اگر نیایی و این یارو از راه برسه در رو باز نمیکنه و من مطمئن بودم که کاری رو که گفته می کنه... فکر کنم از ببعی کمی زیباتر به خونه برگشتم.. و گفتم ببخشید سرش شلوغ بود&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;- چی رو باید ببخشم؟ اینکه خودتو به این روز در آوردی یا اینکه این مهمون چرا اینقدر مهمه؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;- الان صاف اش می کنم اینجوری که نمی یام جلو&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;-پس برای چی رفتی؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;-برای تو ، برای اینکه هر کسی بفهمه که یامی ات چقدر زیباست و دل اش به حالت نسوزه که ای وای پسره سر تره ...تجربه اش رو یکبار داشتی دیگه... بسه ...و هِرهِر خندیدم تا جو عوض بشه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;-من میرم حمام..&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;-لج کردی؟ نرفتی دیگه؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;-نخیر خوابیدم .. اگر فکر میکنی دیره برم بیرون؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;- فرقی نمی کنه برام بودن ات باعث عذابه و نبودنت هم به نفعم نیست چون یه پرونده باز میکنی و توهمات ات رو میچینی توش... برو حموم رِج ..خواهش میکنم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;از پشت خودمو بهش چسبوندم و هدایتش کردم طرف حمام گفتم : اون فقط یه گربه است رِج.. مکمل من نیست هم نوع منه و امشب اینجاست و فردا نیست. در رو روش بستم و با صدای بلند گفتم: احمق... اگر برام مهم بود که تورو معرفی نمی کردم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;گفت: آخه می ترسم این گربه یه روز چنگ ات بندازه... از گربه ها باید ترسید .... صدای آب...آخیش&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;آقای عباس زاده راس ساعت هشت زنگ زد به کورنومتر رِج دست دادن اش با من 6 ثانیه طول کشید و نگاه اش هم در تمام ثانیه های چاق سلامتی روی بدن من بوده&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;- راحت اومدی؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;_ بله آقا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;- تعریف تونو زیاد شنیده بودم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;رِج اشاره کرد که پذیرایی کنم این یعنی وضعیت سفیده و اونها ادامه دادند به بحث شیرین عکس و تجهیزات و ناملایمات و من ترجیح دادم که کمتر حرف بزنم تا بیشتر یاد بگیرم ...چند شب پیش بود که از بوی تعفن کسی که عکاسی بلد نبود و نظر تکنیکی هم می داد و باعث مسخره همگان شده بود حالم بد شد ... تصمیم گرفتم ساکت به کارم برسم و تا زمانی که در مورد موضوعی مطمئن نبودم حرف نزنم و باعث آبروریزی و شرمندگی رِج نشم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;همه چیز آماده بود و رفتم به غذا سر بزنم که دیگه وقت اش بود... مامی جانم گفته بود اصلا" در فر رو باز نکن و با حرارت کم که در غیر این صورت وا میره از هم و ....در فِر باز شد اما قلب من ایستاد.. خداوندا کاش هیچوقت به دنیا نیومده بودم و این صحنه رو نمی دیدم ... خدایا کاش خواب باشه ... رِج؟ بیا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;می خندید و می گفت: این عباس زاده بچه خوبیه .. کارش خیلی درسته .... قیافه منو دید و دهن اش رو بست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;-توفِر رو خاموش کردی؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;-آره ...مگه خودت نگفتی؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;....&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;رج رفت مرغ بریان بگیره... من مطمئنم که از قصد این کار رو نکرده اما بسیار از دست اش کفری بودم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;اون اگر 60 درصد حسود بود اما 1 درصد هم بدجنس نبود.. اصلا" برای این جور حرف ها به دنیا نیومده بود&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;جرات نمی کردم از آشپزخونه بیام بیرون .. از کار خودم پشیمون بودم که چرا اینو دعوت کردم اینجا... اصلا" چه لزومی داشت؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;تا اینکه آقای عباس زاده جوجه های فکرم رو پروند تو هوا و گفت: عجب چیزیه این داداش ما&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;- چطوره؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;_من نظرم رو قبلا" گفتم... ازش خوشم نمیاد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;-آخه بدجوری دلو قلوه دادی و گرفتی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;_عکاسی و معاشرت هاش جداست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;-اوهوم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;_ من بعنوان یه عکاس نگاه اش می کردم نه کسی که بین من و تو حائل هست و... تو از چیزی ناراحتی الان؟ مشکلی هست؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;-نه. اصلا"! چطور؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;_ چشم هات در عرض ده دقیقه فرق کرد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;دست ام رو گرفت اما عذاب وجدان تو خونه خودمون وادارم کرد که دستم رو بکشم و بسیار به موقع این کار انجام شد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;احساس غرور بهم دست داد.. در یک لحظه دو نفر منو دوست دارن و این تناقض داره با اصل محبت و احساس غرورم رو کشتم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;....................&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;ساعت از دو و نیم گذشته بود که داشتم این هارو می نوشتم... رِج داشت فیلم می دید اما حوصله اش سر رفت، خاموش کرد و اومد نشست کنار من - گربه خوبی بود ظاهرا" اما عکاس خوبی بود به جرات&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;_رِج اصل محبت الهی میگه برای هر مرد یک زن آفریدیم و برای هر زن یک مرد و این دو یک خواهند شد در مثلث خداوند(زن،مرد،خداوند) تا ابدالاباد!!! اگر غیر از این باشه یعنی محبت الهی نیست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;-مثلث تو مربع شده؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;_نه شش ضلعی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;-یامی ، رِج، خدا و سه تا گاز!!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;_ ولم کن رِج اصلا" حوصله ندارم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;- ادای تازه عروس ها رو در میاری یامی! کاری ات نداشتم .. اونم در شبی که در فراق آقای عباس زاده زیر سیگاری پر و خالی میکنی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;_ آقای عباس زاده تورو که دید اشتهاش کور شد انگار و هیچی نخورد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;- آره، الان نشسته تو هایدا وداره دو تا ساندویچ می خوره&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;_نه گلم! اگه اون چیزی نخورد بخاطر اینه که یه گربه خونگی یه و به خوردن آشغال عادت نداره&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;- با تو بگرده عادت می کنه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;_ نه اون خلق و خوی گربه های خیابونی رو نداره ، یکبار آشغال دیگران رو خورده و بالا آورده، یادته که من خودم بردم اش دکتر و خون اش رو عوض کردم ... کاملا" مسموم شده بود! چند وقت پیش هم یه مشت گربه از گاراژ قدیر ژانگولر اومده بودن دورو برش و این طفلی هم ساده با یکی از اون کفتار های پیر رفتند تعطیلات و طرف بهش کلی وعده و وعید میده و میبردش ضیافت&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;از قضا یه تیکه گوشت که یه گربه ای تازه از دم در خونه مردم برداشته بوده رو بهش تعارف میکنن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;عباس زاده هم چون خیلی گرسنه بوده دل اش خواسته ولی شانس آورده...انقدر معده اش حساس بوده که با اولین لقمه پس زده و حال اش بهم خورده ... اون شب تا صبح بیمارستان بودم آخه جز من کسی رو نداشت اینجا!!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;صبح کاشف به عمل اومد که اون گوشت هدیه گاراژ غدیر ژانگولر خیلی ها رو مسموم کرده بوده  و حتی از یک خانواده دو نفر ... البته همگی زود کشیدن کنار و انداخت اش دور و وقتی دور هم جمع میشن فقط حرف اون گوشت است و خاطرات شب هاشون و گوشت بدبخت چند بار مصرف شده گندیده... خلاصه این بیچاره رو هم ساده گیر آوردن دیگه.. اما از یه چیزی که بیزارم و نمی خواستم ببینم.... این بود که این حرف تو دهن ها می مونه که آقای عباس زاده ساده بود و با دیدن یه تیکه گوشت از همه جا رونده و مونده آب از لک و لوچه اش آویزون شد و.... بیخیال... همین&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;-الان که خدا رو شکر به نظر سرحال میومد... بگو ببینم یام یام... این اتفاقات کی افتاد که من کجا بودم؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;_دقیقا" بگذار بهت بگم.... شبی که پیغام دادی جای دست های من توی دست هات زیر اون همه ستاره...خالی.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;- خالی بود؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;_هنوزم خالیه...ببین...و .............حالا دیگه خالی نیست تاااااااااااااا ابدالاباد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/37387805-9133402580969223602?l=yammyandredj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/9133402580969223602'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/9133402580969223602'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yammyandredj.blogspot.com/2008/12/blog-post.html' title='بارزار - قسمت چهارم'/><author><name>YUMMY</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='25' src='http://4.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SrUi0GH4TpI/AAAAAAAAAd4/zoNlFhw_1y0/S220/meriamk.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/STmoAfWarEI/AAAAAAAAAPg/WHDfxcqE3WI/s72-c/exi15c.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-37387805.post-3579396005167568413</id><published>2008-08-05T01:42:00.005+04:30</published><updated>2008-10-01T22:16:23.567+03:30</updated><title type='text'>بارزار - قسمت سوم</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;تمام این رفت و آمد ها کنسل میشه قربان تا وقتی که شما بخواهید&lt;/strong&gt;.  &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;مهربون شدی یامی! آفتاب امروز از کدوم طرف در اومده؟ نکنه اصلا" در نیومده؟ -&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;آفتاب امروز بسیار سوزان دراومده قربان... کجاش رو دیدی؟&lt;br /&gt;-نه نمیشه! تو حتما" امروز یه نقشه ای داری یامی، تا شب معلوم میشه چه خوابی برام دیدی&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;آفتاب از شرق درومده قربان! من دیشب خواب دیدم روز می خوام بیدار ببینم میشه بری تا دیرت نشده&lt;br /&gt;-من آف هستم عزیزم (یادم نبود که بیکاره&lt;br /&gt;.پس به شادی مصرف کنی تنهایی ات رو در منزل چون من و شاینی امروز آن هستیم&lt;br /&gt;-به هووم سلام برسون و سریع تر برو چون من تازه می خوام خواب ببینم سوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووت&lt;br /&gt;.پا شو زیر کتری رو خاموش کن رج من کار دارم&lt;br /&gt;- از همین کله سحر معلومه که امروز چه روزیه&lt;br /&gt;.اگر فکر میکنی روز خوب یا بدیه در هر صورت درست فکر میکنی&lt;br /&gt;- برو بیرون تا گازت نگرفتم یامی -&lt;br /&gt;.پیرزن رو از تاکسی خالی نترسون رج..بای بای&lt;br /&gt;-&lt;br /&gt;-******************** -&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;امشب مست مستم چه شورو عشقی، در بیارین مشروبارو از تو مشما مشکی.... موزیک خوبی برای پیاده روی نیست و آدم رو تکون میده و مردم به آدم نگاه میکنند &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;فکرمیکنم و میرم جلو ... دروغ کوچیکی گفتم چون اصلا" شاینی در کار نبود و من می خواستم فقط تنها باشم ولی خوب بلدم چطور صحنه سازی کنم تا شک نکنه که من هم دروغ می گم.. خوب این هم یه جور تفاهمه که دو نفر به نوبت به هم دروغ بگن و آخرش هم بجای اینکه معذرت بخوان بگن تو به من تجاوز کردی یکی طلب من! البته چرا که نه؟ مگه غیر از این هست که هر وقت دلمون برای چیزی یا کسی پرزد به خودمون حق میدیم و با پررویی میگیم:" من که کاری نمی خوام بکنم .. من که خودم رو می شناسم و ... تنها بدبخت روزگار ما طرف مقابل ماست که از قضای روزگار نه خودش رو می شناسه و نه حق نگاه کردن به چپ و راست!رو داره. همین سمیرا میس مگه نبود؟ چند وقت پیش داشت آق تقی رو به جرم آن لاین بودن در نیمه شب مواخذه میکرد... سمیرا میسی که عاشق نیست به خودش اجازه هر کاری رو میده چون می دونه که داره چه میکنه اما آق تقی نه! اون نمی دونه... اصلا" اون ... بگذریم بابا بیخیال &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;اصلا" به من چه! من اگه بیل زن بودم که باغچه خودم رو بیل می زدم . ادعا پشت ادعا و افاده پشت افاده که چی؟ اسم خودت رو چی گذاشتی.. آدم؟ نه بابا تو همون گربه ای هستی که رِج فقط تورو شناخت ...:"گوشت رو قاپ میزنی و انقدر که سیر بشی یه چنگ میندازی و میری دنبال بازی ات ... گور بابای من، نه؟" ...هِی هِی هِی بازی با منگوله های رنگی و تخم مرغ شانسی &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;ای گور پدرت ذکریای رازی!!! از رپ خوش ام میاد مثل خودم! پررو هر چی به دهنشون بیاد میگن و البته من می نویسم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;شیطونه میگه براش سیگار نگیرم تا به بهانه اش بره بیرون امشب و من یه زنگ بزنم به... خوب اونم یه زنگ بزنه به... وقتی عوض داره گله نداره! حال تونو بکنید: با لهجه رضا مارمولک&lt;br /&gt;...اولین چهار راه نه دومین چهار راه یه گربه کِز کرده گوشه خیابون -&lt;br /&gt;یامی تو مسئول جمع کردن و سامان دادن به حیوانات ولگرد خیابونی نیستی...هستم...نیستی...هستم اصلا" به تو چه!&lt;br /&gt;.میتونم کمکت کنم؟ گربه جان؟ می تونم کمک ات کنم؟ داری خیس میشی ...بیا زیر چتر من&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;تو که چتر نداری&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;.به من اعتماد کن&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;چرا باید اعتماد کنم؟&lt;/strong&gt;-&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;خوب ...چون ....من یامی هستم&lt;br /&gt;-باشه اعتماد می کنم. میدونی؟ من همه چیزم رو باختم&lt;br /&gt;خوب دوباره بدست میاری ...بهترش رو.. باور نمیکنی؟&lt;br /&gt;-نه ...چرا باید باور کنم؟&lt;br /&gt;خوب ... چون...من&lt;br /&gt;-آها چون تو یامی هستی&lt;br /&gt;کِر کِرِ خنده به آسمان و او فراموش کرد که باخته بوده است ومن هم فراموش کردم که سگ ام در خانه شاید سوت کتری را تحمل کند اما از تنبلی از جایش بلند نمی شود . نکند خانه ام بسوزد؟&lt;br /&gt;با نگرانی از روی نیمکت نیمه خیس پارک بلند شدم :" خوب من باید برم... فراموش نکنی چی گفتم و کلا" فراموشش کن ... .هروقت دیگه هم خواستی باهام حرف بزنی می تونی &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;-کِی مثلا"؟&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;هر وقت که تو بخوایی. راستی اسمت چی بود؟&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;من عباس زاده هستم- &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;اوه آقای عباس زاده. بله ... خوشحال شدم&lt;br /&gt;گربه ملوسی بود و حرف میزد ...خیلی ... خیلی زیاد حرف میزد.. و این یکی از چیز هایی بود که تمکین نمی شدم &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;دلم غیژ و ویژ می رفت از بوی مرطوب خیانت &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;این خیانت بود؟ نه خیانت یعنی جایگاه کسی را فروختن در حالیکه خودش خبر ندارد&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;پس این خیانت نبود؟ -بود ... نبود دیوانه جایگاه رِج در سگدانی است و او گربه ای است برای بیرون سگدانی&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;تازه او هم جنس من است و یک گربه می تواند در شرع با یک گربه باشد و اشکال ندارد. حاجیه یامی السادات میر فندِرِسکی فتوا دادند که حلال است. به شادی&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;کلید در جا کلیدی نمی چرخد پس کلید پشت در است من زود آمدم پس حتما" رِج ماده سگ آورده منزل و دارد ترتیب اش را میدهد... عقل یک ضعیفه از این احتمال بیشتر را نمی دهد حتی وقتی دزد گوشی موبایل طرف مربوطه را قاپیده باشد هم همین فکر اول به سراغمان می آید.. کلید را در می آورم و دوباره می چرخانم و اینبار دارد می چرخد اما سفت است&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;خودش در را باز می کند و هیچ نمی گوید ... لب و لوچه آویزان و موهای درهم و برهم نشان می دهد که حتما" با ماده سگی خوابیده است... اه یامی حالم را بهم زدی ... از خودت خجالت بکش&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;-سیگار گرفتی یامی؟&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;آخ... یادم رفت عزیزم . الان برات شام درست می کنم تو این فاصله تو هم برو بیرون یه هوایی بخور. نمی دونی چه هوایی شده ... پائیزییییییییییییییییییییییییییی! عشقولانههههههههههههههههههههههه&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;تورو خدا ادای این مرتیکه رو در نیار. . حالم بهم می خوره &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;-چرا ؟ چون اونروز تحویل ات نگرفت؟&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;- نه چون تورو زیاد تحویل گرفت! همین رو می خواستی بشنوی؟&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;آره آره آره آره ..آییییییییییییییییییییییییییییییی چیکار کردی چوله سگ ... به خدا برگردی یه جای سالم رو تن ات نمی گذارم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;-(داد میزد تو راهرو):" تاکسی خالی رو از پیرزن نترسون &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;-دیوانه بی آبرو داد نزن&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;.....&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;وقتی برگشت صدای کلید رو شنیدم و قطع کردم و رو حافظه شماره شاینی رو گرفتم .. اون به این قضیه عادت داشت. یه دستم شیشه شور بود و با اون دستم رو میز رو پاک می کردم و البته تلفن هم سر جای همیشگی بود ..بین شونه و صورت - میدونی شاینی خیلی وقته که یه مسافرت درست حسابی با هم نرفتیم . اونم می گفت آره جون عمه وسطی خودت و عمه ... رِج. این دفعه چه کلکی می خوای بزنی؟&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;" align="justify"&gt;&lt;strong&gt;سر ظفرِ جاش من درست بلد نیستم. اما فردا با هم میریم اگه بخوای!!! سرش رو آورد جلوی گوشی که بشنوه اما نمیدونست که من و شاینی شیطون رو درس میدیم و کلمه ظفر برای خودش معنی داره&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;صدای شاینی رو که شنید صورت اش در هم رفت&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;چپ چپِ حق به جانبی گرفتم و گفتم. شاینی من بعدا" بهت زنگ می زنم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;تو دنبال چی هستی رِج؟ سوتی؟ من سوتی نمی دم اما تو آزادی بدون سوتی هر وقت که بخوای از این در بری و&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;.. هر وقت که بخوای برگردی مثل هتل! البته با پیشخدمت کمر باریک خوبه یا بده؟&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;جواب من فقط سکوت بود مثل همیشه! حرف نزدن... حرف نزدن و هیچ چیز گفتن &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;پس من حق دارم اگر برای خودم یه گربه سخنگو داشته باشم. پس من حق دارم اگر اوقاتی رو برای خودم بگذارم کنار که با کسی حرف بزنم که اون هم با من حرف بزنه و من هم حرف بزنم تا وقتی که از حرف زدن سیر بشم و به قول رِج پنجول بکشم و برگردم تو سگدونی خودم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;..****************************..&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;خوب کجا بریم؟ &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;این سوال سختیه و قبول نیست .. من جواب نمیدم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;چرا همه کارای سخت رو آقایون باید انجام بدن؟&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;-چونکه خانوم ها یه جورایی یامی هستن&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;خوب شد گفتی یامی داشت اسم ات یادم میرفت .. آخه خیلی طول کشید قرارمون&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;هیچ کس اسم منو یادش نمیره گربه بی تربیت ... یه موزیک بذار&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;-نه میخواییم حرف بزنیم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;واقعا" دلم می خواست بغل اش کنم و از خوشحالی گازش بگیرم و اون چیزی در این باره فهمید چون خیلی زیبا خندید&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;ما خیلی گفتیم و خیلی سبک شدیم اما من یه چیز هایی رو دروغ گفتم تا خیلی زیر سوال نرم که اگه یه سگ با تمام تعاریفی که من ازش کردم تو خونه است و انتظار منو می کشه پس من اینجا چیکار می کنم؟ &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;ما حرف های جالبی برای هم داشتیم و دل کندن مون از حرف زدن خیلی سخت بود .. هر بار که خداحافظی میکردیم یه چیزی میگفتیم که خودش تبدیل می شد به یه صحبت طولانی و ...با زنگ رِج با خوشحالی مجبور شد منو ببره کافه اونطرف شهر و بالاخره از هم جدا شدیم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;............&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;اینجا که کسی نیست؟ چرا اومدیم اینجا اگه فقط خودمون بودیم؟&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;من می خوام اینجا باشم امشب&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;خوب میرفتیم خونه&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;من می خوام اینجا باشم امشب&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;خوب ...باشیم . چه خبر؟ کار چه خبر؟ خبری نشد از اون بوفالویی که قرار بود برات کار بگیره؟&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;من می خوام اینجا باشم امشب و بیخیال&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;خوب ... هستیم ..هیچی نگم؟ ما نباید مثل همه با هم حرف بزنیم؟&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;سکوت و نگاه بی تفاوت و پک به سیگار و دوباره سکوت و نگاه به پیش خدمت و سکوت&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;حتما" درست میگی&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;چی رو؟&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;همین هایی که الان نگفتی ...من خنده کردم اما اون پوزخند زد&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;-انتخاب کردی؟ &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;آره.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;-چی؟ &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;نمیگم چون تقلب می کنی.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;دوباره پوزخند زد و سیگارش رو تو زیرسیگاری چلوند . دستهاش رو گذاشت رو میز و گفت: " تو میخوای ما چیکار کنیم؟&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;پوزخند زدم و هیچی نگفتم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;تو فکر میکنی عمه من ج... است؟-&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;اینو که کسی شک نداره و همه می دونند&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;من جدی حرف میزنم-&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;خوبه. اما جواب سوال ات بطور جدی همین بود. ببین عزیزم تو یا با من حرف نمیزنی جدیدا" یا حرف هاتو مرموز میزنی که من برای این حرفها ساخته نشدم... حالا واضح بگو&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;- واضح اش اینه که تو دیگه یامی دوست داشتنی من نیستی ... تو تغییر کردی.. حتی وقتی پیش من می خوابی هم دیگه اون یامی نیستی-&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;. تو چی رِج؟ تو تغییر نکردی؟ .&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;جواب منو با سوال نده -&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;تو سوال نکردی. حکم دادی بدون اینکه اجازه بدی من از خودم دفاع کنم.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;- برات غریبه ام ؟ دیگه برات جذابیتی ندارم؟ کسی هست؟-&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;در دلم گفتم کسی یا کسانی؟ و در دلم خندیدم نگو که فرمان به لب ها داده شده و اونها هم خنده کرده بودند به شادی..&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;من چیزی احساس نمی کنم رِج جز اینکه این حرف هارو که دارم از تو میشنوم از زبون یه بنده خدای دیگه ای شنیدم ...حدودا" دو سال .پیش جلوت نشسته بود و این هارو میگفت اما تو هیچی نمی گفتی چون گرم بودی و فکر میکردی همیشه تو هستی که ...من&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;همیشه من هستم که...چی؟ تموم اش کن ...من چی؟-&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;. اصلا" نمی خوام حرف بزنم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;میزنی! چون دیگه جایی نیست که حرف بزنیم-&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;آها خوب اینو بگو که تو امشب برنامه ای داری و خونه نمیایی...لازم به این همه فیلم نبود که منو بکشی اینجا.. میگفتی خیلی راحت! منم دیگه پاپیچ ات هم نمی شم که کجا میری؟ تو می تونی آزادی های فردی خودت رو داشته باشی&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;که تو هم آزادی های فردی تو داشتی باشی؟ وقتی میگم تو عمه منو چی فرض کردی و تو می خندی اشتباه نمیگم ! گوش کن ببین -&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;strong&gt;چی میگم......تهدید کرد.. حرف زد.. یادآوری کرد.. با مهربونی حرف زد.. تند حرف زد.. باهام حرف زد و پیشخدمت سواستفاده چی هم هر نیم ساعت دم میز ما بود که خدایی نکرده چیزی کم نداشته باشیم. دلم می خواست خفه اش کنم وقتی رشته کلام اش رو پاره میکرد .. نمی خواستم حتی پلک بزنم تا حرکت لبهاش رو از دست ندم این یک ذره حسادت و شک مار رو هم از تو لونه اش میکشه بیرون و زبون رِج رو به کار انداخته بود و احساسات اش رو غلغلک داده بود. درباره من فکر کرده بود&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;.................&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;ساعت یازده بود که بسیار خسته رسیدیم خونه. رِج با من خیلی حرف زد خیلی زیاد! با گوش هام کلمات اش رو می بلعیدم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;گفت: "جایگاه تو رو برای من هیچ کس نمی تونه پر کنه ومن این جایگاه رو به کسی نمی فروشم. می فهمی یامی؟؟؟&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;.نویسنده این داستان که من باشم یعنی "یامی" دیگه بهش اجازه نداد که حرف بزنه و دهن اش رو بست &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;.آفتاب عالم تاب به کمک رِج اومد و دهن سرویس شده اش رو از دست یامی نجات داد&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;.اون گربه کی بود و حرف های رِج درباره چی بود؟ جواب این سوال ها رو در دو پست آینده یعنی بارزار چهار و پنج دنبال کنید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/37387805-3579396005167568413?l=yammyandredj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/3579396005167568413'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/3579396005167568413'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yammyandredj.blogspot.com/2008/08/blog-post.html' title='بارزار - قسمت سوم'/><author><name>YUMMY</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='25' src='http://4.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SrUi0GH4TpI/AAAAAAAAAd4/zoNlFhw_1y0/S220/meriamk.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-37387805.post-8230580090963647402</id><published>2008-04-18T23:38:00.006+04:30</published><updated>2008-04-30T21:17:43.030+04:30</updated><title type='text'>بارزار- قسمت دوم</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;اولش ذوق مطلق بود و شوق، هر چی به روز نمایشگاه بیشتر نزدیک می شدیم نبودنش رو بیشتر حس می کردم&lt;br /&gt;با خودم حرف می زدم و می خندیدم یا تکرار خاطره هام رو به عبارت کلوچه شخم زدن خاطراتم رو بلند بلند فکر می کردم و لب و لوچه ام که آویزون می شد رِیچل بهم یاد آوری می کرد که سرِ کار هستم&lt;br /&gt;رِج  مثل برق رفته بود وقتی آخرین شمع رو با هم فوت کردیم و خوابیدیم و صبح تاریک اون روز ...بله&lt;br /&gt;از اونروز به بعد دل من فقط با یه شمع روشن بود و این گرمی به سبک رمانتیسم در نوع خودش بی نظیر بود&lt;br /&gt;با تجربه ای از آن حمام در اصفهان دارم هرگز نمیگذارم کسی  کند و کاوش کند تا این راز عجیب رو پیدا کنه&lt;br /&gt;گاهی اوقات تو تاریکی پام گیر می کرد و می افتادم زمین..هر دفعه یک جای بدنم کبود می شد اما این کجا و آن کجا&lt;br /&gt;با این نور کم و شومینه دلم، خیلی حال می کردم.&lt;br /&gt;خیلی شبها به عشق بازی و بی خیالی گذشت اگرچه ساعت ها کم آوردند&lt;br /&gt;چمدونم رو جلوی شومینه باز کردم و کیسه های قبلی رو از توش درآوردم به کنایه گفتم دیگه نمی خواهی بری تو چمدونم رِج؟ ایندفعه جا زیاد داره ها؟&lt;br /&gt;- من با زخم زبونات رفیقم...این سفر می خوای مرهم بگذاری رو زخمم یامی! می فهمی؟&lt;br /&gt;کاش می شد نری و به من ...هیچی بیخیال... برو راهت رو پیدا می کنی.. نمی خوام بیام فرودگاه.. اشکالی که نداره؟&lt;br /&gt;- نه هیچ اشکالی نداره رِج..هیچوقت هیچی برام مشکل تر از این نبوده که تو...می فهمی؟ تازه خواهر خانوم هم گفته اگه تو بیایی فرودگاه اون میره..می بینی همه چی جور میشه به هم رِج&lt;br /&gt;چمدون رو به زور بستیم، در شمع بارون  آرام آرام به سقف رسیدیم و باز سقوط دلنشین همگام و همزمان با شمع ها&lt;br /&gt;..........&lt;br /&gt;دیدن بچه های کافه روشنفکری تو فرودگاه برام از همه گالکسی های فری شاپ هم شیرین تر بود و  جای  خالی اون از تمام بادام های تلخ ظرف های آجیل دنیا تلخ تر&lt;br /&gt;نامی گوش دراز: من ازت خداحافظی نمی کنم چون دیپورت میشی و پس فردا کافه ای&lt;br /&gt;با خانم مجلل و سگ مربوطه خداحافظی کردم و اونها رفتند و من رو با این همه لطف شرمنده کردند که این همه راه رو آمدند بدرقه.&lt;br /&gt;چشمام آروم نمی گرفت و خودم هم...بین خانواده و دوستام رژه می رفتم و شاینی بهم گوشزد میکرد که آروم باشم و انقدر خودم رو منتظر نشون ندم و به عبارتی تابلو نکنم  این دم آخر&lt;br /&gt;تپلی با صدای بریده بریده : دلم برات تنگ می شه . زیاد بیا تو نت ببینیمت. نامی که گویا فکر می کنه اگه حرف نزنه بهش می گن لال : ما هم از فردا شب می ریم کافی نت می شینیم.......&lt;br /&gt;و صداهای مختلف که جدا" صاحبانشون یادم نمی یاد چون حواسم به اون دور دورا بود و چشمام چرخان به عقب و جلوو حتی بالا که شاید چیزی که پدر یادش رفته از سقف بچکه&lt;br /&gt;-مواظب پسرت باش که زیاد چشم چرونی نکنه&lt;br /&gt;-اگه به باباش رفته باشه که نمی شه کاریش کرد&lt;br /&gt;-اگه کارت خوب نباشه بر میگردی دیگه؟&lt;br /&gt;-نه استادش خوب بوده، بر نمی گرده (متولد عقرب تخصص در اینگونه نیش ها رو از ستاره اش به ارث برده بود) خار های رز سیاه توی دستش که رفت توی بدنم رو با برقی در چشم هاش نشانم داد و خندید.&lt;br /&gt;-اومده؟ نه؟ اینو اون داده به تو.! الان کجاست؟&lt;br /&gt;خیلی تشنه بودیم یا اصلا"  مهم نبود که اگر ببینند با ما چه می کنند خیالمان راحت تر از آسانسور هایی بود که دوربین مدار بسته دارند. دستشوئی تازه ساز و نوی فرودگاه اولین بوسه ها را نوبر می کرد و ما آخرین ها را آنجا به یادگار&lt;br /&gt;می گذاشتیم...-اگه نمیومدی من ...-هیسسسسسسسس دیگه هیچی نگو.. برو یامی حتی یک کلمه دیگه... خواهش میکنم برو زودتر..بهم زنگ بزن رسیدی..می فهمی؟&lt;br /&gt;اگه دو شات کنیاک خورده بودم و اگه حالم خوب بود سه شات(مگی اکسِنت) هم اینجوری مست و مسخ نمی شدم&lt;br /&gt;آقا شیره ، حاجی عقرب ، خانوم ماهی و ای همه کسانی که دوستان من هستید خداحافظ... اینجوری نگام نکنین لطفا" مواظب اش باشید&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;............&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سه روز دیگه نمایشگاه افتتاح می شد. تا وقتی به چیزی دسترسی نداری یا برات دوره خیلی بزرگ و هیجان آوره و هر چی بهش نزدیک میشی دیگه جذابیتش رو از دست می ده...یک جمله در تمام کادر هایی که می بندم میاد جلوی لنز که" خیلی دوست دارم نمایشگاه بزنی" و امروز این اتفاق افتاد و من برای تو کارت نوشتم رج و این کارت منتظره تا به تو برسه اما به کجا باید بفرستم با چه پیکی و کدوم چاپار لیاقت این رو داره که اولین کارت رو برای تو بیاره و تورو برای من؟&lt;br /&gt;با یادآوری مجدد رِیچل یادم افتاد که دوباره با خودم خندیدم یا آویزون شدم.&lt;br /&gt;آقای دونر کارت ها رو روی میز دید و گفت اونهایی رو که نزدیک به ایشونه بدم که برام ببره چون برای پست دیره&lt;br /&gt;یکی از کارت ها رو برداشت : بالاخره اسمش رو گذاشتی "بهترین بابای دنیا" چه ربطی داره به  موضوع عکس ها؟&lt;br /&gt;-فعلا" همه چیز ربط اش به ارتباطشه&lt;br /&gt;طرح روی کارت رو از یکی از کتاب های بچگی هام انتخاب کردم عکسی از پسری که روی کله باباش معلق زده بود تا بابای کچل اش مو داشته باشه اما وقتی عکس رو بریدن پسر کچل افتاده بود اما بابا از عکس راضی بود&lt;br /&gt;گفتم :مرسی دونر ..کاش این نمایشگاه تو ایران بود.&lt;br /&gt;-بله، می فهمم. دل ات می خواست خانواده ات هم بودند.نه؟&lt;br /&gt;خیلی وقیحانه بود اما گفتم: نه راستش اصلا" به اونها فکر نمی کردم..البته اگه اونها بودند که خوب بود.پنج تایی عکس رو دست می رفت...(جو سنگین شد از این همه بی محبتی من نسبت به عزیزانم و اضافه کردم..) ..حداقل و خودم خندیدم&lt;br /&gt;بعد از کار دونر ازم خواست تا ماجرای عنوان عکس رو براش بگم . گوش مفت ایرانی و زبان بی رحم بکار افتادند و ... آقای دونر یک هو زد تو سرش و لیوان چای منو برداشت و گفت الان برمی گردم.&lt;br /&gt;در حالیکه می رفت داد زدم: من چایی سرد می خورم ممنونم زحمت نکشید&lt;br /&gt;-میدونی یامی خیلی از عشاق چایی با خاک سیگار خوردند و نمردند اما شک دارم تو از این احساس ات جان سالم به در ببری. یه سایتی، چیزی از کارای این بهترین بابای دنیا میشه دید؟&lt;br /&gt;.....&lt;br /&gt;بازدید کننده ها بیشتر از دوستان و آشنایان آقای دونر بودند. حکایت ما اینجا شده شوهر نازی خانوم عزیز نسین&lt;br /&gt;معرفی می کنم یامی... کمی مکث ...از همکاران آقای دونر&lt;br /&gt;بیشترین سوالها درباره اسم نمایشگاه بود تا خود عکس ها، وقتی خیال شان راحت میشد یا بهتر بگم فضولی شان میخوابید با دقت بیشتری به عکس ها نگاه میکردند و نظراتشون رو در حالیکه از در خارج می شدند با یک کلمه اظهار می کردند&lt;br /&gt;از بین این نظرات به چند تا" جالبه" بر خوردم و این کلمه آشنا رو با خنده به فارسی تکرار کردم...جالبه از زبان  رج مثل کلمه "انشالله" اعراب بود به جای آره یا نه! هیچی نمی شد ازش فهمید...&lt;br /&gt;صبح رو با خنده های زورکی شروع کرده بودم از همان هایی که توی کلیسا بهمون یاد میدهند مثل پاک بودن زورکی و مثل اون جمله که هر هفته بعد از اعتراف مثل پتک می خورد تو سرم" بالاخره باید روزی تموم بشه..."و باعث شد دیگه اعتراف نکنم جز به خودِ خودِ پدر که پادشاه احساس من بود و لیدر قلبم..هللویاه&lt;br /&gt;ساعت 7.5 بود. دقایق سنگین رفتن بود و سبد گل به شکل قلب تو پر از رز کبود که پشتش یک آدم 1.5 متری قرار داشت از در اومد تو...خوب معلوم بود که از طرف دونر بود شکی در این مسئله نبود اما آدرس روی کارت میگفت ایران و امضا از طرف "بهترین بابای دنیا"...چه کار کثیفی از سر دلسوزی برام کردین آقای دونر. من به این چیز ها احتیاجی ندارم. من اونروز به شما گفتم تا بدونید با حس ام حال می کنم!&lt;br /&gt;نمی دونم چند دسیبل صدام پایین اومده بود که از حد آستانه شنوایی خودم هم زده بود بالا...چشم ها رو بسته بودم و چاک دهنم رو باز کرده بودم. ولی به به.. ایشون همونطور آرام و چاق لبخند می زدند.&lt;br /&gt;عصبانی که هستم بیشتر غذا می خورم. پسرم رو هم گذاشتم روی میز پیش خودم و کلی با هم گپ زدیم دلمون برای هم تنگ شده بود چون ما همیشه با هم بودیم و امروز اون تو خونه تنها بود.&lt;br /&gt;- میدونی عزیزم؟&lt;br /&gt;با همون لحن پدرش گفت: چیه مامانی؟&lt;br /&gt;-اگر پدرت اینجا بود همینکار رو می کرد اما من دلم نمیخواد کسی از نبودش سو استفاده کنه و جای اونو بگیره ولی از طرز حرف زدنم با دونر خوشحال نیستم...البته هیچ انسانی بعد از کار زشت و چزوندن دیگرانی که مثل خودش هستند شادی درونی نداره فقط میخواد اون لحظه کاری کرده باشه..ممم مگه نه پسرم؟&lt;br /&gt;-بله مامانی..همینطوره&lt;br /&gt;-خوب من الان خسته ام و می خواهم  عمیق بخوابم و برم به عمق چیزی  جدی مثل مارکس که رفت به اعماق جامعه و مثل فروید .......با این فکر ها خوابیدم و صبح با صدای فوکو بیدار شدم:" هی این همه عمیق شدن لازم نیست ..مگر تو معدنچی هستی؟ بیدار شو و بیا رو سطح در این زمان چیزهای مهم تری هم هست.&lt;br /&gt;-ببخشید اقای فوکو مهمتر از اینکه وقت ندارم حتی موهامو شونه کنم؟&lt;br /&gt;............&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-اثر خوبیست ولی من با جنگ در کل مخالفم.&lt;br /&gt;- حتی اگر جنگ برای از بین بردن عفونت های از بین برنده باشد برای آیندگان؟ (من گفتم).&lt;br /&gt;-مگر همچین جنگی هم هست؟&lt;br /&gt;-بله حتما" هست. جنگ هایی هست که می شود به سربازانش که کشته شده اند افتخار کرد مثل جنگ جهانی دوم و اخیرا" همین جنگ های...&lt;br /&gt;-اما آنها کشته شده اند در حالی که حق زندگی داشتند مثل من و شما !&lt;br /&gt;- اگر می دانستم که برای چه زنده هستم حتما" ترجیح می دادم برای آینده پسرخودم و حتی پسر شما کشته شوم تا اینکه برای پر کردن جیب خودم و عائله ام مثل بوفالو ها برای لاشخور های بی سواد رای جمع کنم. البته شما کشور بیطرفی هستید و منشاء صلح و دوستی خاورمیانه به همین علت شاید  طعم حرف های من براتون گزنده باشه ولی از اینکه افتخار دادید و تشریف آوردید بسیار ممنونم.&lt;br /&gt;در اینجا بود که دونر با خنده زورکی اش خودش را قاطی کرد.&lt;br /&gt;-بله باید خاطر نشان کنم که یامی بسیار حساس و هه هه هه...کمی عجوله و همین باعث میشه که رنجشی در حرفهاش احساس بشه و خودش هم می دونه که کسی مقصر نیست بلکه خود ملت ها هستند که برای دولت ها تصمیم می گیرند و بالعکس هم هست...همممم تشریف بیارید من یکی از پرتره هایی که بازسازی از یک بازسازی دیگر دهه شصتی است رو به شما نشون بدم یک پارودیسم از نظر من بسیار ظریف و زیباست...دنبالشون نرفتم چون از اینکه به بیننده حقنه کنی که این را ببین برای این! هیچ لذتی بهم دست نمیده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گالری خلوت بود و سوت زنان ایمیل هامو چک میکردم و چند تا نظر و نامه شاینی..تبریک و نامه رِج مثل همیشه کوتاه تر از چیزی که انتظارش رو داشتم ولی لرزاننده تر از همیشه. دونر می خواسته اون رو بیاره اینجا... اونها با هم کلی حرف زده بودند و دونر بیچاره...وای خیلی کثافتی یامی پس جمله ای که به سناتور می گفت در مورد من درست بود..." همین باعث میشه که رنجشی در حرف هاش احساس بشه  در حالیکه کسی مقصر نیست" اوه خدای بزرگ منو بکش وقتی اینقدر نمک نشناسم...صدای اونور خط بی شمارگی منو شناخته بود ...وقتی در یک جمع فقط تو هستی که اسم نداری پس بطرز تابلویی تو هستی...-یامی؟ صدات نمیاد ..من براش توضیح دادم که چرا نمی تونم بیام..امیدوارم خوشت اومده باشه..میشنوی؟ کجایی؟&lt;br /&gt;-من دارم داد می زنم رِج............د...د...رِج..ممنونم. همش رو پرپر میکنم و نصف اش روبا موهام برات می فرستم.&lt;br /&gt;اگر فقط دو دقیقه فکر کرده بودم اونروز میفهمیدم که رز سیاه یعنی هدیه ای از طرف فقط و فقط اون و البته که قلب بودنش تو ذوق می زند که نمی شه به دونر بیچاره خرده گرفت. اون که با رِج زندگی نکرده بود که بدونه مثل اون چه جوری با یک کیسه از گل و موی خودش سورپریزت کنه...شاید 180 سال دیگه وقتی کسی داره این کتاب رو با عکس های ما می خونه بفهمه که تو کی بودی و چه کردی و آنها هم بفهمند که نباید خودشون رو توی قوطی کنند و به خودشون و اطرافیانشون ظلم کنند.دیروز گرافیستی کار کنند و فردا سور رئالیستی و پس فردا اکسپرسیونیسم انتزاعی رو عشق است اما امروز میخواهم ذرت بخورم ..آه کاش میشد این تاکسی من را ببرد میلاد نور تا بروم ذرت حسن و پیغام بدهم که من اینجام دو تا گرفتم ولی جایت خالی نیست! اینطور زمینه یک رز سیاه و کبود را روی بدنم طرح ریزی می کردم.... و یا رِج آنجا باشد و با دست جوری بزنم به پشتش که ذرتش بریزد پایین...خوب. دو نفر آمدند تو که شکل خریدار ندارند ولی باعث می شود که اسکیزوفرنی نشوم. هاه&lt;br /&gt;-عکس هستند این ها؟&lt;br /&gt;-بله&lt;br /&gt;- چه جالب&lt;br /&gt;-ممنونم&lt;br /&gt;- این عکس آدم مشهوری است؟&lt;br /&gt;- بله ...یعنی خیر ولی مشهور خواهد شد&lt;br /&gt;-چطور این حرف رو می زنید؟&lt;br /&gt;- چون من مشهور میشوم و اگر من مشهور بشوم از ایشون تشکر می کنم و ایشون هم...آی سه تایی خندیدیم&lt;br /&gt;-شما شوخ طبع هم هستید&lt;br /&gt;در دلم گفتم باید دیروز اینجا می بودی سرکار خانم&lt;br /&gt;-یامی؟ درست گفتم؟&lt;br /&gt;-بله&lt;br /&gt;-من عکس این هنرمندِ "مشهور بعد از این" را می خرم. برایم امضا یش کن و همان جمله را هم بنویس اینجا...کمی اینور تر لطفا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;......................&lt;br /&gt;پدر عزیز آسمانی&lt;br /&gt;آنقدر خوبی که برای تشکر از تو لازم نیست دنبال کلمات بگردم اما این را امروز بعد از رفتن آن دو خانوم نوشتم برایت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;" خداوندا هستی؟&lt;br /&gt;بهانه هایم را می بینی؟&lt;br /&gt;هر چه می دهی راضی نمی شوم&lt;br /&gt;بیشتر بیشتر..پنج مگ ...نه هشت مگ&lt;br /&gt;بله ده مگ...آخ جون دو دهم دیگه اش&lt;br /&gt;خداوندا هستی؟&lt;br /&gt;آشوبهایم را میبینی؟&lt;br /&gt;هر چه نزدیک تر می شوم باز تر میخواهم&lt;br /&gt;5.6 نه...4 نه...2.8...آخ جون دو تای دیگه اش&lt;br /&gt;خداوندا هستی؟&lt;br /&gt;چرا می خندی؟&lt;br /&gt;چقدر این لبخند آشناست&lt;br /&gt;اوه میدونم..می خوای منو بزنی".&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه تورا دارند&lt;br /&gt;شاید کمی از دیگری بیشتر&lt;br /&gt;تو را دارم&lt;br /&gt;بی نظیرم&lt;br /&gt;در تو شادی دارم&lt;br /&gt;و نصیب فراوانی&lt;br /&gt;از آنچه برایم مقدر کردی&lt;br /&gt;همه را یک جا می بلعم&lt;br /&gt;آمین&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/37387805-8230580090963647402?l=yammyandredj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/8230580090963647402'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/8230580090963647402'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yammyandredj.blogspot.com/2008/04/blog-post.html' title='بارزار- قسمت دوم'/><author><name>YUMMY</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='25' src='http://4.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SrUi0GH4TpI/AAAAAAAAAd4/zoNlFhw_1y0/S220/meriamk.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-37387805.post-7041312815836673897</id><published>2008-02-14T09:36:00.006+03:30</published><updated>2008-02-20T17:58:03.169+03:30</updated><title type='text'>بارزار (قسمت اول)1</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold; font-family: arial;"&gt;یکی از کار هایی که در برنامه های آینده ام برای شما انجام خواهم داد قطع کلی انواع و اقسام تلفن است&lt;br /&gt;هیچ زنگی بی سبب در نمی آید. همه با تو کار دارند . دوست جدیدی به دهکده اضافه شده!&lt;br /&gt;او را نمیفهمم او هم مرا نمی فهمد. او می خواهد بلند بخندد و در مرکز توجه باشد.&lt;br /&gt;من از اینکه انگشت نمای الکی باشم خوشم نمی آید.&lt;br /&gt;لیوانها را میتوانم بشویم جا سیگاریها را هم خالی میکنم کیسه سطل آشغال را هم عوض می کنم&lt;br /&gt;اما این بوی عطر را چکار کنم که توی هوا مانده و خیال رفتن هم ندارد&lt;br /&gt;تمام صبحم را فکر کردم تا بیاید تمام هفته وقتم گرفته می شود تا از ذهنم خارجش کنم&lt;br /&gt;همه چیز جا دارد جز این کتاب ها یی  که مخصوصا" آنها را جلو دستم می گذارم تا تمامشان کنم&lt;br /&gt;تمام نمی شوند که هیچ بیشتر هم می شوند ....پاکت هایش را هم جا گذاشته بعضی ها که درشان باز است.بر میگردم به طرف آیینه و به عکسش نگاه میکنم! و به آن لبهای جغول بغول شده !  - ببخشید آیا اجازه دارم که بخوانم؟ آره بابا بخون به حساب من!...پِکی اینها را برای من نوشتی ...ولی چرا پستشان نکرده بودی پدر سگ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این مدت که من نبودم فقط می نوشته؟&lt;br /&gt;-" زمانی کوچک بودیم دوست و دشمن برایمان معنایی نداشت . با هم بازی میکردیم جدی نبودیم&lt;br /&gt;خانه ای که ساخته بودیم توالت نداشت و به سر و کله دیگران ...(ببخشید&lt;br /&gt;امروز فرمانده ما را مقابل هم قرار داده است.  راهمان جداست و هدفمان هم.&lt;br /&gt;کاش از آینده خبر داشتیم و سگ و گربه بازی نمی کردیم.  حالا بالغ شدیم .&lt;br /&gt;راه تو شیشه ای است و کار من سگ کشی! با اینکه می دانم آنها گلوله ای هم برای من کنار گذاشته اند. در باتلاقی افتادم که راه برگشتنش بازهمان فرو رفتن است. یامی عزیزم راهی را که به تو ختم شود می بندم چون اینبار باید به محض دیدنت به تو حمله کنم ...شاید جای دندانهایم آنقدر عمیق باشد که دردش دیگر شیرین نباشد.&lt;br /&gt;همه چیز عوض شد وقتی که ما رشد کردیم. جنگیدیم. تو در جبهه ای دیگر و من در باتلاق سگ کشی&lt;br /&gt;این جبهه دیگر را خودم به تو معرفی کردم همین دیروز ... و فردا ممکن است یکی از این نامه ها همانی باشد که تو را به مهمانی نبودنت دعوت می کنم...تویی که دیشب ادعا میکردی که هرگز سورپریز نخواهی شد!&lt;br /&gt;در بازی افتادم و نمی خواهم تو را هم در این بازی داخل کنم&lt;br /&gt;یامی دیگر جلو چشمم نباش. من را که دیدی فرار کن... می فهمی چه میگویم؟ کاش میفهمیدی... "&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نامه ای که تاریخ نداشت ولی به مطلبی اشاره کرده بود که بر می گردد به زمانی که بازی را باختم!&lt;br /&gt;.......&lt;br /&gt;زنگ میزند دوباره این همیشه در دسترس&lt;br /&gt;کاش کسی کاری نداشته باشد&lt;br /&gt;کاش کسی سوال چرت نپرسد&lt;br /&gt;-سلام خانم مجلل... بله حتما". چرا که نه- چشم حتما" میبینمتون...&lt;br /&gt;دیگر بهتر از این نمی شود خوشم می آید گوشی فهمیده ای هستی با تمام پیر بودنت حرفم را گوش میکنی&lt;br /&gt;چیز می فهمی...وقتی میگویم کاش این  نباشد و کاش این طور نشود مطلب را سریع می گیری&lt;br /&gt;ممنونم که این بار یک تماس خوب داشتی&lt;br /&gt;تماس هایی که به درد بخور باشند را همیشه اینطور بدون دردسر وصل کن&lt;br /&gt;الان دلم به زود رفتن است و کار گرفتن&lt;br /&gt;در این مدت چقدر دلجویی کردند دوستانم و اصلا" پشتم را خالی نکردند&lt;br /&gt;وقتی که با سابقه ات برای مصاحبه می روی خیلی قدرتمندی ولی وقتی که سابقه یکساله داری و تمامش هم خودت می دانی که کشک است در برابر دیگرانی که آنجا هستند.&lt;br /&gt; تاپ تاپ دلم بر میگردد به ده سال پیش که برای اولین مصاحبه ام رفته بودم&lt;br /&gt;خوبی اش این است که خانم مجلل آنجا هست و ما یک چای با هم خورده ایم&lt;br /&gt;عجب روزی بود آشنایی ما&lt;br /&gt;فکرم این است که خداوند سگ ها را آفرید تا بو بکشند و راه را نشان دهند&lt;br /&gt;آن روز هم سگ هایمان بو کشیدند و هم دیگر را در یک سر بالایی پیدا کردند. خدا قوت! رِج در صابون پز خونه هم با سگ های ولگرد آنجا آشنا در می آید..... و افتادند به گپ زدن&lt;br /&gt;من و او هم به هم لبخند میزدیم&lt;br /&gt;و ...اینطور شد که آنها روز بعد شدند مهمان ما و خانم مجلل هم شد دوست خوب من&lt;br /&gt;سابقه سنگین یکساله ام در کیفم سنگینی میکند&lt;br /&gt;علی رغم میلم این همه توصیه کننده دارم فقط خدا رو شکر که مجلل و دوست هایش با هرچه سگ کشی مخالفند و این خیلی خوب است&lt;br /&gt;....&lt;br /&gt;بسیار هم دلم تاپ و توپ نکرد فقط در خانه از خودش لوس بازی در آورد ه بود&lt;br /&gt;آن هم به خاطر عکس های روی آینه بود&lt;br /&gt;عکس هایم آنقدر زنده هستند و پر از نور زیبا که از توی آن هم نازم را می کشند&lt;br /&gt;بله همه چیز دوستانه و پر لبخند گذشت و...البته صمیمی&lt;br /&gt;گویی که سه بار با هم چایی خورده بودیم&lt;br /&gt;بقول دختر عمو جانم کارمان در مآید وقتی می گویند شما با آقای"اولچست" چه نسبتی دارید؟&lt;br /&gt;خوب این هم حسن دارد، هم به قول او کارمان سخت تر می شود&lt;br /&gt;کسی چه می داند که "اولچست" هر که هست برای خودش هست و ما جور دیگر هستیم ...صبح ها تا بیست بار از این طرف به ان طرف نشویم بیدار نمی شویم. اگرم دل مان بخواهد الان می رویم آنجا...دم رفتن اگر باز این" دل" مان نخواهد نمیرویم آنجا&lt;br /&gt;می مانیم اینجا و با یک تلفن پرواز می کنیم به طرف کافه سوسن با نور قرمز و بنفش و آبی اش&lt;br /&gt;......&lt;br /&gt;دستم می انداختند&lt;br /&gt;- قوره نشده مویز شدی&lt;br /&gt;-از فردا دیگر اینجا نمی آید . می رود "لاوین" می نشیند&lt;br /&gt;- به ما سلام هم نمی کند&lt;br /&gt;جواب نمی دهم و فقط می خندم .راست می گویند خودم را باخته ام&lt;br /&gt;-ایشون حرف نمی زنند تا وکیلشون بیاد&lt;br /&gt;و جدا" حلال زاده از راه میرسد&lt;br /&gt;- آقای وکیل فقط خواهشمندیم اینجا موبایل هاتونو خاموش کنید&lt;br /&gt;جلسه رسمی است و امشب هم مهمان ایشون هستیم&lt;br /&gt;- هر چی دلت می خواد سفارش بده به حساب یامی"کار درست"! خوب این هم یک جور چتر است&lt;br /&gt;- تا دیروز یک چتر باز داشتیم فقط&lt;br /&gt;- امروز همه چترشان را روی من باز کردند..که می شود فدای یک تار موی تو...کچل&lt;br /&gt;...چشم ها به سمت ما بود؟ ون یکاد نبود؟ نمی دانم خر مهره به گردن هایمان آویزان نبود که&lt;br /&gt;- من باید برم ...تو یه دقیقه بیا بیرون!!! خدا نگهدار همه شما...قیافه نگیرید دیگه من متعلق به همه شما هستم.&lt;br /&gt;دیگر کسی به من نگاه هم نمی کرد&lt;br /&gt;نمی دانم چرا همه خجالت کشیدند از اینکه او رفت جز خودش با آن زبان چربش&lt;br /&gt;ونگ موبایل "نامی" درآمد: بچه ها چه با حال! گاو و الاغ و اردک... و خودش خجالت کشید که ادامه بده&lt;br /&gt;متولد عقرب شمع رو خاموش کرد... بلند شد و در یک اقدام انقلابی گفت- پاشین بریم خونه ما...اینجا هم صندلیهاش ناراحته هم اینکه یامی برای شیرینی دادن دلیل نداره انقدر کم خرج کنه&lt;br /&gt;-انقدر تند و محکم گفت که "سرهنگ" خودمان هم تا بحال هم چنان دستور بی بروبرگردی نداده بود&lt;br /&gt;بله حسابی گرم شده بودیم و دنیای بسیار بسیار خوبی بود؟ مثلا".موزیک امروز دیگه از اون ایتس ایتس داراش نبود که قبیله نگورونگورو بریزن وسط و شلنگ تخته بندازند&lt;br /&gt;خیلی آرام و  ...ملایم ! و میشد صدای خیابان را هم شنید... خش و خش ..قیژ و قیژ&lt;br /&gt;طبق معمول شیرین ترین عضو ما "نامی گوش دراز"- یعنی کی می تونه باشه این وقت شب؟&lt;br /&gt;--اِوا خاچ به سرم&lt;br /&gt;- فقط یه سگ میتونه اینجوری به در چنگ بزنه&lt;br /&gt;....سِلاااااااااااااام پدرسگ...یادمه مثل چهارپایان گریه می کردم&lt;br /&gt;متولد عقرب می خندید و می گفت" به به بالاخره ترکیدند ایشون!"&lt;br /&gt;...از اون جایی همه چیز در این دهکده عجیب و غریبه ...سورپریزشون هم مثل خودشونه&lt;br /&gt;اول حسابی حال ات رو میگیرن و بعدش یه حال اساسی بهت میدن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-هفته پیش خود همین خانوم بود که  می گفت:" (در حالی که صداشو ریز کرده بود و کله اش رو مثل عروسک های لجباز تکون می داد که ادای منو مثلا" در بیاره) این سورپریز ها دیگه مسخره است...الان دیگه نمی شه کسی رو سورپریز کرد...خوب وقتی درست در اون روز خاص ییهو میگن بریم به "شاینی" یه سری بزنیم معلومه دیگه ...همه اونجا منتظرن...حتما" چراغ ها هم خاموشه و حتما" فشفشه هم دستشونه...جمع کنید بابا ...حداقل من یکی دیگه سورپریز نمی شم"...نمی دونم الان هم سورپریز نشدی! نه؟&lt;br /&gt;فقط دندون هام رو بهش نشون دادم . اونم یواشکی بهم گفت"...می...! (ببخشید نمی گم که چی گفت)&lt;br /&gt;...یادم نیست دقیقا" بقیه چه کار میکردند و چه حالی داشتند&lt;br /&gt;اما من حالم خوب بود&lt;br /&gt;بعدا" فهمیدیم که همه حال شون خوبِ خوب بوده ...از کجا فهمیدیم؟ چون حتی یک عکس هم از اون شب فوکوس نبود&lt;br /&gt;........&lt;br /&gt;شب هایی که خیلی حالم خوبه صبح های خوبی نداره&lt;br /&gt;یک چیزی نگرانم میکنه و دلم غنج میزنه&lt;br /&gt;چای داغ با نبات....یا شربت آبلیموی شیرین&lt;br /&gt;-رج من دیرم شده...دارم میرم؟ میشنوی؟ بیدار شو دیگه! من دیگه نیستم که بیدارت کنم&lt;br /&gt;هوا از دیروز سرد تره... روزهایی که سرد میشه راننده تاکسی ها هم یخ می زنند انگار&lt;br /&gt;خوشبختانه همه دیر رسیده بودند&lt;br /&gt;-یامی جان اینجا وقت رو خودتون تنظیم می کنید .فقط باید حواستون به زمان اتمام پروژه باشه&lt;br /&gt;....&lt;br /&gt;می دونی پدر جان که من همیشه از تو گله مندم&lt;br /&gt;حتی وقتی که طبق لیست من پیش میری!از این همه محبت بی دریغ گله مندم&lt;br /&gt;راستی پدر جان من الان کار دارم و ساعتش هم دست خودمه!!! عجیبه&lt;br /&gt;همنونی هست که می خواستم!!!البته الان وقت تشکر درست و حسابی ندارم&lt;br /&gt;بعدا" خدمت می رسم... راستی! کتابخانه فراموش نشود. چوبی تا سقف و بدون شیشه و...&lt;br /&gt;قبلا" متشکرم... خودت حافظ خودت باش! بااااااااااای&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/37387805-7041312815836673897?l=yammyandredj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/7041312815836673897'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/7041312815836673897'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yammyandredj.blogspot.com/2008/02/1.html' title='بارزار (قسمت اول)1'/><author><name>YUMMY</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='25' src='http://4.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SrUi0GH4TpI/AAAAAAAAAd4/zoNlFhw_1y0/S220/meriamk.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-37387805.post-584458473755975978</id><published>2008-02-13T23:51:00.003+03:30</published><updated>2008-12-09T11:08:11.492+03:30</updated><title type='text'>عروسک</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/R7NSvSmItRI/AAAAAAAAAHI/qltrmbQoQsE/s1600-h/puppy_love.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://3.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/R7NSvSmItRI/AAAAAAAAAHI/qltrmbQoQsE/s320/puppy_love.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5166564169923212562" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;شنیدن بعضی از کلمات به تنهایی &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;مثل شنیدن یک داستان طولانی است&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;که تا انتهای تو کشیده میشود&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/37387805-584458473755975978?l=yammyandredj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/584458473755975978'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/584458473755975978'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yammyandredj.blogspot.com/2008/02/blog-post.html' title='عروسک'/><author><name>YUMMY</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='25' src='http://4.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SrUi0GH4TpI/AAAAAAAAAd4/zoNlFhw_1y0/S220/meriamk.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/R7NSvSmItRI/AAAAAAAAAHI/qltrmbQoQsE/s72-c/puppy_love.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-37387805.post-8789332203799035843</id><published>2007-12-07T22:47:00.000+03:30</published><updated>2008-12-09T11:08:11.714+03:30</updated><title type='text'>برای سیا و خاطره گرم زمستان</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/R1mui5jSN-I/AAAAAAAAAEk/xNBd6y0JdG0/s1600-h/IMG_8964.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://1.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/R1mui5jSN-I/AAAAAAAAAEk/xNBd6y0JdG0/s320/IMG_8964.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5141332364207732706" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/R1mtEpjSN8I/AAAAAAAAAEU/KU49emK5tkI/s1600-h/getingready.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer;" src="http://4.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/R1mtEpjSN8I/AAAAAAAAAEU/KU49emK5tkI/s320/getingready.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5141330745005062082" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;پارسال همین روز من در حال خرید شب عید بودم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;چون میخواستم عکس بگیرم دستم رو زیاد پر نمیکردم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;تو میگفتی که من اولین مادینه ای هستم که خرید رو دوست نداره&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;پارسال همین روز من تشویق میشدم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;چون میخواستم تو ببینی ذوق بیشتری برای کار داشتم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;تو میگفتی من یه چیزی میشم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;پارسال همین روز کلی شور و شوق داشتم برای درخت ها&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt; چون یکی از درخت ها برای تو بود&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;تو میگفتی نکن این کارا رو عروسک&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;پارسال درخت های ما ستاره نداشت&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;چون ستاره من تو بودی و ستاره تو من&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;بالای درخت هامون یه قلبِ روشن بود&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;امسال&lt;br /&gt;......&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;باز همه در حال خرید و باز عید&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;باز هم تشویق و &lt;/span&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;باز هم عکس&lt;br /&gt;باز هم درخت&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;اما امسال تو چیزی نمیگی&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt; و من تو رو کم دارم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;درخت هم یه چیزی کم داره&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;نه قلب روشن داره و نه ستاره&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;وباز هم  پدری که میشنوه و جواب میده از راه رسید&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;هنوز یک ساعت هم از این سوال نگذشته بود که&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;...خیلی عجیب&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt; یه ستاره به دستم رسید...مثل یک شاهد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;امسال روی درخت من قلب نیست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;اما...  ستاره مجوسیان  رو دارم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;ازش خواستم که توی آسمون بگرده&lt;br /&gt;تا قلب روشن من رو پیدا کنه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;پیالر از همه چیز ممنونم، مخصوصا" از یاد آوری روزهای خوبم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/37387805-8789332203799035843?l=yammyandredj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/8789332203799035843'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/8789332203799035843'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yammyandredj.blogspot.com/2007/12/blog-post.html' title='برای سیا و خاطره گرم زمستان'/><author><name>YUMMY</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='25' src='http://4.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SrUi0GH4TpI/AAAAAAAAAd4/zoNlFhw_1y0/S220/meriamk.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/R1mui5jSN-I/AAAAAAAAAEk/xNBd6y0JdG0/s72-c/IMG_8964.JPG' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-37387805.post-215468563875428075</id><published>2007-09-18T02:01:00.000+03:30</published><updated>2008-12-09T11:08:11.862+03:30</updated><title type='text'>خیانت کردم...تنها رفتم</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/Ru8MCrqwOXI/AAAAAAAAACk/_GXDh3DJUno/s1600-h/DSC00141.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer;" src="http://4.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/Ru8MCrqwOXI/AAAAAAAAACk/_GXDh3DJUno/s400/DSC00141.JPG" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5111317342310119794" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سه تا دونه مونده بود&lt;br /&gt;در یخچال رو باز کردم&lt;br /&gt;صاحب خونه مون امانت دار خوبیه&lt;br /&gt;من یکیشو کشیدم&lt;br /&gt;اونقدر خشک بود که تا ته گلوم رو میسوزوند&lt;br /&gt;بازهم درد شیرین&lt;br /&gt;باز هم صدا از خنجره ناب من&lt;br /&gt;ساز چوبِی با وفا و نت های کودکی ام&lt;br /&gt;لبخند تمسخر به نت نویسی من  از لبه تخت چکه میکرد هنوز&lt;br /&gt;من... اینجا؟&lt;br /&gt;تنها؟ اما من...اینجا...شجاع؟ بله بدون ترس !&lt;br /&gt;ساز چوبی به دست ...پرت شدم از بالای یک پایین&lt;br /&gt;در تاریکی  راه پله&lt;br /&gt;وسط پاگرد سرمالودۀ بوسه ساز&lt;br /&gt;دوباره برگرد بدون تپش قلب&lt;br /&gt;همانجا&lt;br /&gt;نشسته است به انتظار روزهای آخر سپتامبر&lt;br /&gt;کَت واکر میروی به جهت فلرتینگ&lt;br /&gt;نصفه شب است دختر...همسایه ها میبینند&lt;br /&gt;استریپ گرافی میکنی چون ابی هنوز میخواند&lt;br /&gt;"حریق سبزی ! بیا کنارم......." ؟&lt;br /&gt;دستهایش را دراز کرده به سمت تو&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;پرسپولیس هم که نشسته بالای بالای بالاااااااااااااااااااااا&lt;br /&gt;اِ..جون&lt;br /&gt;حالی میده ها؟&lt;br /&gt;تا هوا سرد نشده باید دو تا کار رو یاد بگیرم&lt;br /&gt;روشن کردن ماشین لباسشوئی&lt;br /&gt;آتش کردن شومینه&lt;br /&gt;........&lt;br /&gt;ببخشید من باید برم&lt;br /&gt;هنوز خیلی کارها مونده که باید انجام بدم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/37387805-215468563875428075?l=yammyandredj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/215468563875428075'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/215468563875428075'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yammyandredj.blogspot.com/2007/09/blog-post.html' title='خیانت کردم...تنها رفتم'/><author><name>YUMMY</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='25' src='http://4.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SrUi0GH4TpI/AAAAAAAAAd4/zoNlFhw_1y0/S220/meriamk.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/Ru8MCrqwOXI/AAAAAAAAACk/_GXDh3DJUno/s72-c/DSC00141.JPG' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-37387805.post-952128153968098685</id><published>2007-08-05T22:06:00.000+03:30</published><updated>2008-12-09T11:08:12.068+03:30</updated><title type='text'>سمیرامیس عاشق نیست</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/RrZAbRcxvkI/AAAAAAAAAB8/k9mnVYZ7Qds/s1600-h/IMG_0063.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5095330865701043778" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/RrZAbRcxvkI/AAAAAAAAAB8/k9mnVYZ7Qds/s200/IMG_0063.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;div align="right"&gt;دایی جان هر هفته برو بچه های فامیل رو تو کارخونه جمع میکرد و به قول خودش میخواست که بچه ها استخوان بترکانند و راه و رسم مردانگی رو یاد بگیرند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بله ..همگی دور یک منقل بزرگ مینشستند و بساط کباب کوبیده بود و ...فلوت !بله فلوت&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اکثر بچه های فامیل برای کشیدن فلوت اجازه نمیخواستند و محدودیتی نداشتند &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اما یک نفر باید برای ده دقیقه دیر رسیدن به منزل جواب پس میداد و او کسی نبود جز آق تقی &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این آق تقی ما آنقدر گند بالا آورده بود که حتی اعتبار نداشت که به تنهایی از سوپر محل خرید کند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بارها به بهانه خورد شدن پولوس و شل شدن پیچ و سوراخ شدن باک و تنظیم موتور و ... سر تمرین فلوت زنی برو بکس زیر سایه دایی جان حاضر شده بود و دیگر این بهانه ها کار ساز نبود &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تقی بخت برگشته باید راه دیگری پیدا میکرد کم کم فلوت زنی دایی جان داشت جنبه استادی پیدا میکرد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خیلی هم به دایی احتیاجی نبود چون از همه جا میشد بساط را جور کرد و با یه کباب کوبیده و بوی اسفند همه همسایه ها را راضی نگه داشت&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پس منتظر چی هستی آق تقی تو خودت میتونی یک دایی جان تمام عیار باشی و الان دیگه برای خودت مردی شدی ...بارک الله دایی &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خونه خالی که داری راهم که نزدیکه و ترافیک تهران هم که قربونش برم بهانه خوبیه برای پیر و جوون &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بله و اینجوری شد که خانم آق تقی با گیر دادن های زیادی باعث پیشرفت ایشان در زمینه سازهای بادی شد تا اینکه یک روز &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خانم آق تقی رفت به منزل خالی تا ببینه چرا برای این خونه مشتری پیدا نمیشه... دکوراسیون جدید آق تقی اونجا رو محشر کرده بود جز منقل و ابزار و ادوات فلوت زنی موکت های سوخته توجه هر خریداری رو جلب میکرد ...البته اگر در این مدت خریداری جز خود تقی رنگ این خونه رو دیده باشه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بله داداش ایندفعه هم گندش در اومد!البته این بار خانم آق تقی با یک شیپور این رو به همه گفت&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و هر کسی که میتونست کمک خواست &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ایهاالناس به دادم برسید شوهرم از دستم رفت ...آی مادر تقی... آی خواهر تقی.. آی برادر تقی کمکم کنید که تقی من! پدر بچه ام! دیگه سایه اش بالا سرم نیست&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یه صدای آشنا گفت ...هیس سمیرا جون بیا تو ... زود باش بیا تو آبرومون تو در و همساده رفت&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سمیرا رفت تو و بنای گریه زاری رو گذاشت رو دامن فامیل شوهر &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بیا عزیزم این شربت رو بخور آروم شی ... تو الان داری بچه شیر میدی .دلت اومد این طفل معصوم رو هلاک کنی ؟ حالا مگه چی شده ؟ تقی که کار بدی نکرده ؟ این روز ها تو هر خونه ای دست کم یه مرد هست که برای خودش فلوت میزنه..این دیگه عادی شده وهمشون به یه سنی که میرسن میشینن دور هم و بد هم که نیست ما هم به کار خودمون میرسیم ..اصلا" هر چی کمتر تو خونه باشن بهتر ! والا..بد میگم فریده؟ فریده جون خواهر آق تقی هم یه تکونی به هیکلش داد و گفت: نه والا مادر شما که همیشه درست میگین ...آخه عزیزم آدم به مرد چی بگه؟ بگه نکن ؟ مگه میشه ! خوب اونم میره یه جای دیگه ..اینجا نشد اونجا ... مرده دیگه نمیشه که بهش گفت چرا ؟ فردا میره زن میگیره اون موقع میخوایی چی بگی؟ خلاف شرع که نیست ! گناهم که نکرده ..اگه بره زن شهید بگیره هم که دیگه دهنت بسته میشه و باید بسوزی و بسازی ...بعدشم همین جواد آقای منم همیشه همینکار و میکنه ...خوبه برن بشینن عرق بخورن و مست شن بیفتن به جون ما؟ تو هم انقدر خودتو اذیت نکن ...این طفلی آرامش میخواد خواهر...به فکر زندگی ات باش...حالا پاشم برم شام شب رو بار بزارم همگی بیایین خونه ما آشتی کنون ..آقا جواد تو این کارا وارده ..همچین برت میگردونه خونه که بشینی رو چشمای تقی و انگار نه انگار ...یه معذرت خواهی یه و اینم که کار خانم هاست &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سمیرا آروم شده بود و دیگه گریه نمیکرد &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یه کمی به دورو برش نگاه کرد و بلند شد بچه اش رو بغل کرد و از اونجا رفت &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به خونه که رسید بچه داشت گریه میکرد .بنابراین اونقدر بچه رو زد تا خوابش برد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یکی دو تا کاغذ آچهار برداشت و نوشت&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;...&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تقی عزیزم قبل از هر چیز باید ازت معذرت بخوام که بدون فکر وارد زندگیت شدم و زندگی جفتمون رو خراب کردم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تا امروز فقط تورو مقصر میدونستم و خودم رو قربانی بازی زندگی تو &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اما از همین ساعت همه چیز عوض شده و فهمیدم که این من بودم که هم خودم و هم تو و هم این بچه رو بیچاره کردم فقط بخاطر این که شوهر کنم که از قافله عقب نمونم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به خاطر اینکه زنت باشم از روز اول از مادرت گرفته تا خودم رو با روسری روی سرم گول زدم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;باهات ازدواج کردم چون منو میخندوندی چون مهربون بودی .. بچه کف بازار بودی &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اونموقع اینها برام اوج تفاهم و علاقه بود و دیگه آدم جز اینکه یه سایه خوش تیپ و آقا بالا سرش باشه از زندگی چی میخواد؟ مرگ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بله عزیزم این تصمیم من همه ما رو بد بخت کرد .گذر زمان نشون داد که تو تغییری نکردی . تو همون تقی بودی ولی من اون موقع چشمام به نور زیاد خوشبختی یه بودن با تو عادت نکرده بود و جایی رو نمیدید&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;معیار های من برای زندگی از یادم رفته بود وگرنه تو از اول همین بودی با همین مادری بزرگ شده بودی که طرز فکرش اینه که باید به مرد احترام گذاشت و دم نباید زد ...تو با خواهری بودی که وقتی میگفتی فریده... آب خنک بیار! آب تو گلوش بخار میشد و میگفت چشم و به ثانیه نمیرسید که آب یخ تمام مری و معده ات رو جلا میداد.بله تو پسر اون خانواده بودی که زمانی تمام اینها برام ارزش بود و حالا بهتر که نگاه میکنم میبینم که علت اصلی دعواهای ما اینه که من همون دختری هستم که وقتی از دانشگاه میومدم بابام جلوم شربت میگذاشت و میرفت تا مامانم رو برسونه به دوره دوستاش&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تو خونه ما سوختن و دم نزدن معنی نداشت ..منتظر موندن و خاموش بودن رو یاد نگرفتم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دیدن اینکه کسی داره می افته تو چاه و جلو شو نگیری چون اون یک مرده و خودش میدونه چیکار داره میکنه مفهومش مردگی یه .. چون آدم زنده حس داره و شعور&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و اینکه کسی زندگی تورو با توالت عمومی اشتباه بگیره و هر روز یه کار خرابی کنه به بهانه اینکه خونه ای که ساخته توالت نداره رو نمی تونم تحمل کنم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بله تقی جان ...من تحمل و صبر ندارم ...من برای خودم به عنوان یک زن و یک آدم احترام قائلم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نمیتونم یک روز از خواب بیدار بشم و ببینم که همه چیز عوض شده...ببینم دیروز من با یک قاشق طلایی غذا میخوردم و امروز تو از من میخوایی که با دست غذا بخورم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تا دیروز من در مسابقه اول بودم و تو منو تشویق میکردی و حلقه گل مینداختی گردنم و امروز ببینم که روی پله دوم ایستادم و کف بزنم برای اولی؟ نه من مثل مادر تو نیستم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چادری سرم نبوده که وقتی ناراحتم بکشم جلوی صورتم و ریز ریز زیرش گریه کنم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پستویی نداشتیم که برم توش و ساعتها فکر کنم که آقا تقی یه مرده و من محکومم که باهاش زندگی کنم تا آبروم حفظ بشه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;جایی که من بزرگ شدم یه خونه بوده با پنجره های زیاد و بلند و همه چی شفاف و مثل روز روشن &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;جایی که یاد گرفتم حرفم رو با افتخار و بلند بگم ! جایی که اگر ذره ای تاریکی و کثافت باشه همگی &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اونو از بین میبردن..دست به دست هم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من یاد گرفتم که ارزش ها برای همه مساویه... برای کسی که داره و نداره &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;برای همه خدا هست تا براشون کاری انجام بده ! بهانه ای نیست برای گرفتن زن شهید توسط یک مرد زن دار&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این بود اشتباه من برای انتخاب تو و اشتباه تو که شفافیت منو ندیدی و گفتی یه بچه که بندازم تو دامنش میشینه سر جاش ... این معادله درست در نیومد چون دو مجهول داشت با یک تابع&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در هر نوعی از این معادله هم که قرار بگیریم حل نمیشه ...چون ما از یک جنس نیستیم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ما حرف هم رو نمیفهمیم چون در دو تا دنیای مختلف بزرگ شدیم و هر چیزی برای ما معنی خودش رو داره ...مشترکات ما فقط حس های غریزی بود که فکر میکنم تموم شده &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;....&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در اینجا دیگه سمیرا نتو نست ادامه بده چون بچه داشت گریه که نه ..زجه مرگ میزد و اون به دنبال اولین بالش دم دستش میگشت تا اون طفلی رو خلاص کنه ...چون تا دقایقی دیگه اگر اونو نمیکشت خودش میمرد و معلوم نبود این دختر وقتی بزرگ بشه باید چه تفاوتهایی رو تحمل کنه و چه کسانی میان و مثل توالت عمومی بهش گند میزنن و ازش میخوان که خانمی کنه و حرف نزنه ییهو! که مبادا دیگری که در خواب است بیدار نشود ...او خبردار نشود ...چرا؟ چون این کودک از بچگی متهم است که بداند و بداند ولی دم بر نیاورد ..متهم است که ناراحت بشود چون وضعش خوب است و همه چیزش فراهم بوده تاحالا..پس اشکالی ندارد ....متهم است که هرگز عاشق نیست چون داد میزند و ضربه میزند به کسی که عشق رو با الف مینویسه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چون حق خودش را با نوازشهای دروغین تاخت نمیزند ...در گل و لای عشق یک عوضی غوطه ور نمی شود...چون انتظار نمیکشد و چون میداند که توبه گرگ مرگ است..مرگ؟....راستی سمیرا جان دیگه بسته بچه خفه شده و دیگه چیزی اذیتش نمیکنه ..آرام باش&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/37387805-952128153968098685?l=yammyandredj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/952128153968098685'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/952128153968098685'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yammyandredj.blogspot.com/2007/08/blog-post.html' title='سمیرامیس عاشق نیست'/><author><name>YUMMY</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='25' src='http://4.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SrUi0GH4TpI/AAAAAAAAAd4/zoNlFhw_1y0/S220/meriamk.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/RrZAbRcxvkI/AAAAAAAAAB8/k9mnVYZ7Qds/s72-c/IMG_0063.JPG' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-37387805.post-4770483929269029567</id><published>2007-06-26T15:06:00.000+03:30</published><updated>2007-06-26T16:09:10.634+03:30</updated><title type='text'>ناچار و بی چاره</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.shortfilmfest-ir.com/2005/farsi/img2/hamsarane-haj-abas.gif"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px;" src="http://www.shortfilmfest-ir.com/2005/farsi/img2/hamsarane-haj-abas.gif" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بیست و چند سال پیش بود ..فکر کنین که من میتونم در باره چه سالهای دوری حرف بزنم ...بله&lt;br /&gt;روبروی خونه مادر بزرگم اینا یه کمی اون طرف تر یه در کوچولو بود که همیشه چند تا خانوم با چادر های سفید و گلهای خوشگل ایستاده یا نشسته اونجا جمع بودن&lt;br /&gt;تو مدتی که ما منتظر بودیم تا در حیاط باز بشه هیچی نمیگفتن و با چادر رو میگرفتن و نگاهمون میکردن ...انگار که آدمهایی میدیدند از یه کره خاکی دیگه&lt;br /&gt;به محض اینکه ما میرفتیم تو ... هنوز در بسته نشده پچ پچ ها شروع میشد&lt;br /&gt;حتی میتونستی اسم کوچیک مامانم و زن عموهام رو تشخیص بدی&lt;br /&gt;و تیتر جدید اخبار محله میشدیم ... بدون اینکه حتی ما رو بشناسند&lt;br /&gt;یکی از اونا ..خانوم آقا ناصر دوست صمیمی عموم بود&lt;br /&gt;همیشه این برای من جای سوال بود که چه تفاهمی بین آقا ناصر و خدیجه خانم بوده که روزگار این دو نفر رو به هم وصل کرده ... ناصر کارگردان بود و خیلی حرف برای گفتن داشت ...  یادمه اولین باری که تارزان رو دیدم تو آپاراتی  بود که آورده بود برای تست  رو دیوار حیاط خونه ... منم که فضول و در ثانیه دو تا سوال ازش میپرسیدم&lt;br /&gt;ماجرای پچ پچ های خاله زنک ها نه فقط در منزل خودشون بلکه پشت در این خونه و اون خونه ادامه داشت&lt;br /&gt;بزرگتر که شدم به خودم اجازه دادم که از عمو جانم بپرسم  که چرا آقا ناصر با خدیجه خانم ازدواج کرد&lt;br /&gt;دو تا شخصیت متفاوت از دو خانواده متفاوت و ... اصلا" این دو نفر جز ... کاری یا حرف دیگری هم دارند برای گفتن؟&lt;br /&gt;و با سوالها و اصرار من بالاخره لب باز کرد و گفت : " تو  زندگی چیز های عجیب تر از این هم میبینی ... بعضی وقتها چشم باز میکنی و خودت رو در شرایطی میبینی که قبلا" حتی تصورش رو هم نمیکردی ... حتی نمیدونستی که وجود  دارن   ...  شرایطی که از روی حماقت و یا ناچاری در اونها قرار میگیری&lt;br /&gt;ناچاری؟ ... تا همین امروز صبح که به عکس ها نگاه میکردم معنی کامل ناچاری و بی چارگی رو حس نکرده بودم&lt;br /&gt;توی اون عکس لب های قشنگ و برجسته ای بود که  میگفت ... به جایی نمیرسیم&lt;br /&gt;اما فعلا" مجبورم یعنی...ناچارم... از بی آبرویی میترسم&lt;br /&gt;اون خاطره مربوط میشه به تقریبا" بیست سال پیش اما هنوز هم خدیجه خانم هایی هستند  که از سر صبح چادر به کمر و  پچ پچ کنان در هر خونه ای نشستن تا یکی بیاد و رد بشه و موضوع بده دست خاله خان باجی های محل و ... دل آنهایی که از بیرون میبینند برای آقا ناصر بسوزه که از روی ناچاری یکبار سوخت و نیمه سوخته از روی بی چارگی افتاد روی اجاق خدیجه خانوم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/37387805-4770483929269029567?l=yammyandredj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/4770483929269029567'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/4770483929269029567'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yammyandredj.blogspot.com/2007/06/blog-post_26.html' title='ناچار و بی چاره'/><author><name>YUMMY</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='25' src='http://4.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SrUi0GH4TpI/AAAAAAAAAd4/zoNlFhw_1y0/S220/meriamk.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-37387805.post-4945002071391980867</id><published>2007-06-24T10:00:00.000+03:30</published><updated>2008-12-09T11:08:12.208+03:30</updated><title type='text'>ای قشنگترین موش مرده دنیا</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/Rn5AQjtMSXI/AAAAAAAAAAw/6aJ0QmhZl70/s1600-h/9fb9.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer; width: 183px; height: 226px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/Rn5AQjtMSXI/AAAAAAAAAAw/6aJ0QmhZl70/s200/9fb9.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5079568082927372658" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;font-size:130%;" &gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div style="text-align: right; font-weight: bold;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از رومانتیک بودن بدم میاد به سه دلیل&lt;br /&gt;اول از همه اینکه دست زیاد شده و چیپ&lt;br /&gt;دوم اینکه دست و پا گیره و جلوی خوشحالی رو میگیره&lt;br /&gt;سوم اینکه یه دروازه است برای رفتن به شهر موش مرده ها&lt;br /&gt;...........................................................&lt;br /&gt;از بهانه گیری هم بدم میاد وقتی اشتباه کرده باشم&lt;br /&gt;بارها و ساعتها دیر رسیدم و در جواب خیلی راحت گفتم که خواب موندم&lt;br /&gt;اشتباه نکردم تا وقتی دروغ نگفتم&lt;br /&gt;............................................................&lt;br /&gt;آیا به کسی تعهدی دارم وقتی رابطه من در هیچ کجای این دنیا ثبت نیست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/37387805-4945002071391980867?l=yammyandredj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/4945002071391980867'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/4945002071391980867'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yammyandredj.blogspot.com/2007/06/blog-post_24.html' title='ای قشنگترین موش مرده دنیا'/><author><name>YUMMY</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='25' src='http://4.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SrUi0GH4TpI/AAAAAAAAAd4/zoNlFhw_1y0/S220/meriamk.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/Rn5AQjtMSXI/AAAAAAAAAAw/6aJ0QmhZl70/s72-c/9fb9.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-37387805.post-4345405419692747895</id><published>2007-06-16T09:08:00.000+03:30</published><updated>2008-12-09T11:08:12.294+03:30</updated><title type='text'>And there's nothing wrong with me , This is how I'm supposed to be</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/RnN-kztMSVI/AAAAAAAAAAg/B8gVm_FfdqI/s1600-h/cafe.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5076540375796828498" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/RnN-kztMSVI/AAAAAAAAAAg/B8gVm_FfdqI/s320/cafe.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;لحظه ها دارن میگذرن و تا خیلی دور میرن&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گذر زمان همه چیز رو به بهترین شکل حل میکنه اگه همه دنیا رو مثل توعادل ببینن&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;...اما&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;همیشه محبت کردن با نوازش نیست &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ثمره عشق هم مالکیت نیست&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وقتی عشق سر دوراهی گیر کرده باشه و ندونه چی میخواد &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وقتی اونقدر گیجه که نمیتونه فکرشو به کار بندازه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وقتی میبینی اون به یه آدم قوی احتیاج داره و کامل از هر نظر&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نه یه دیوونه مثل خودش &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اگه عاشق واقعی باشی نمیتونی خورد شدنش رو ببینی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;یه احساس واقعی فقط میتونه کمکت کنه تا تمام پل های برگشتن رو خراب کنی &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کاری کنی که بره کافه بشینه روبروی کسی که میتونه بهش آرامش واقعی رو بده &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وکاری کنی که متنفر بشه حتی از آوردن اسمت &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اگه عاشق واقعی باشی میتونی اینکارا رو بکنی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;لحظه ها هنوزم دارن میگذرن دوست قشنگ با انگشتهای بلند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;.........................................................&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وای چه رمانتیک شد دوباره این یامی و رج بر خلاف ایده اولیه &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هرکسی برود کافه خودش که&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="http://agrandissement.blogspot.com/2007/06/ar-against-wall-waiting-for-someone-to.html#comments"&gt;خانه نشینی اما بیشتر است مضراتش&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/37387805-4345405419692747895?l=yammyandredj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://agrandissement.blogspot.com/2007/06/and-theres-nothing-wrong-with-me-this.html#links' title='And there&apos;s nothing wrong with me , This is how I&apos;m supposed to be'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/4345405419692747895'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/4345405419692747895'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yammyandredj.blogspot.com/2007/06/and-theres-nothing-wrong-with-me-this.html' title='And there&apos;s nothing wrong with me , This is how I&apos;m supposed to be'/><author><name>YUMMY</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='25' src='http://4.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SrUi0GH4TpI/AAAAAAAAAd4/zoNlFhw_1y0/S220/meriamk.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/RnN-kztMSVI/AAAAAAAAAAg/B8gVm_FfdqI/s72-c/cafe.JPG' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-37387805.post-8917528871203275837</id><published>2007-06-14T12:50:00.000+03:30</published><updated>2007-06-14T13:43:37.959+03:30</updated><title type='text'>خوش اومدی مهمون قشنگ با انگشتهای بلند</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مواظبت از سگها نه تنها سخته بلکه مسئولیت داره&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بعضی از مردم برای ژست و پز یه سگ میخرن و وقتی میبینن اونقدر ها هم که فکر میکردن نگهداریش آسون نیست خیلی راحت اونو میفروشن بدون اینکه به عواقب بعدی اش فکر کنن&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;داستان سه تا سگ تو کانادا که بعد از جدا شدن از صاحبشون به دنبال اونها رفتند و بالاخره پیداشون کردند یکی از داستانهای معروف آمریکاست که به تمام کسانی که میخوان سگ بخرن توصیه میکنم حتما" قبلش اونو بخونن &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از اینکه دوباره اومدی اینجا خوشحالم &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اما خوشحال تر میشم وقتی میایی نشینی کنج کاناپه بزرگه و جای خالی سگ منو نگاه کنی و سیگار بکشی و باهام حرف نزنی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;میخوام باهات دوست باشم چون تمام فکرم الان تو هستی و دل شکسته ات &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اونوقتهایی که فکر میکردم تو دیوونه ای و تعادل روانی نداری خیلی دلم نمیسوخت که الان&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نگهداری سگ سخته...منم میدونم ولی نگهداری از سگی که خودشو روباه میدونه خیلی سخت تره&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آسون اهلی نمیشه و من اینو نمیدونستم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نمیخواد بهم نگاه کنی فقط دستتو بده به من با هم بریم کنار پنجره&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تند تر بیا ولی مواظب باش نخوری زمین &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اون پل معلق ارتباطی رو یادته؟ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;الان دیگه نمیبینی ...خیلی خواستنم با طنابهای مختلف نگهش دارم &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اما برام گرون در میومد من مثل تو این همه احساس باد آورده ندارم ،تو خیلی راحت خرج میکنی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;یه دوست خوب کمکم کرد تا درست فکر کنم و به جای وقت تلف کردن برای پل معلق کلا" بندازمش تو رودخونه &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خرجش فقط یه اره بود&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ممکنه رج از اونطرف زوم کنه اینجا و من نمیخوام ما رو پشت پنجره ببینه ... بیا تو چایی  تو بخور که سرد نشه &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خیلی دلم میخواست الان با هم بریم همین دور و بر تا ببینی این جنگل چقدر پل داره &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مشکل ما پل ها نیستند بلکه سگهایی هستند که از روی این پل ها بدون تعهد رد میشن &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ما نمیتونیم همه پل ها رو خراب کنیم ...میتونیم؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بازم از اینکه اومدی اینجا خوشحالم با اینکه ایندفعه هم یک کلمه حرف نزدی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/37387805-8917528871203275837?l=yammyandredj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/8917528871203275837'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/8917528871203275837'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yammyandredj.blogspot.com/2007/06/blog-post_14.html' title='خوش اومدی مهمون قشنگ با انگشتهای بلند'/><author><name>YUMMY</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='25' src='http://4.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SrUi0GH4TpI/AAAAAAAAAd4/zoNlFhw_1y0/S220/meriamk.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-37387805.post-6926184908134022366</id><published>2007-06-09T15:37:00.000+03:30</published><updated>2007-06-09T17:09:04.560+03:30</updated><title type='text'>Waking up in reno</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://z.about.com/d/movies/1/0/s/Y/1/wakingupinrenopubgsm.jpg"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://z.about.com/d/movies/1/0/s/Y/1/wakingupinrenopubgsm.jpg" border="0" /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;رج اگه اینبار لحاف رو از روم بکشی آنچنان میزنمت که ... هیچی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;فکر کنم که داد زدم درست یادم نیست و بعدش بیخواب شدم &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;واقعا" بیچاره بودم چون نه کاری داشتم نه هیچی حتی برای خوردن&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;فقط سیگار های مختلف روی میز شلوغ دیشب که حنجره ام جوابم کرده بود&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;پشت شیشه کاملا" بخار کرده بود و فقط نورچراغهای خیابون رو میشد دید &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;برگشتم که بخوابم ولی رج نه فقط تمام لحاف رو کشیده بود دورش بلکه &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;با 90 درجه چرخش هیچ جایی برای من نگذاشته بود&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;نه راه پس و نه راه پیش&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;چند بار فلاش رو شارژ کردم و زدم تو چشماش &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;اما مثل فیل خوابیده بود&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;جوری میخوابه که انگار نه انگار روزی زنده بوده&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;انگار این روزا جنس خوب گیر میاره&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;سگ به این چاقی هم باعث دردسره&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;آخر سر تصمیم گرفتم خود رج هم بالش بشه هم پتو&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;یه جای کاملا" اساسی که اصلا"نفهمیدم کی خوابم برد و کی بیدار شدم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;........................................................&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;خودش بیدار بود ولی دست و پاش خواب رفته بود &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;اما نه گله ای کرد و نه شکایتی &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;منتظر مونده بود تا من بیدار بشم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;تا یه بار دیگه برنده و خرامان راه بره و دمشو تکون بده و زیر لب بگه&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;...دیدی بازم روتو کم کردم؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;و کیفش رو بندازه رو کولش بدون صبحانه از در بره بیرون &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;از بین درختهای پرپشت بگذره و انقدر کوچیک بشه قد یه مگس&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;...........................................................................&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;تمام راهی که رفت رو با انگشت روی شیشه بخار کرده کشیدم تا رسیدم به دیوار&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;از خواب خسته بودم و خیلی گرسنه&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;تو آینه عقب عقب رفتن و پرت کردن خودموروی تخت با لذت میدیدم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;تصمیمم این بود که بعد از یه چرت دیگه ،بزنم بیرون برم سر کوچه &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;چهار تا دونات بخورم با دو تا سیگار بعد از هر کدوم &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;و شدیدا" احساس خوشبختی کنم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;کاملا" حاضر و آماده بودم با آرایش تند که ... در باز نمیشد &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;در بسته بود &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;شاخک های ارتباطی مو وصل کردم ...سیگنال نمیداد &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;دوباره و دوباره ..."من گرسنه ام رج!میفهمی؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;خیلی گرسنه ام الاغ &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;تو میتونی بری هر جا که دلت میخواد چون اینجا سلطنت میکنی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;ولی نمیتونی منو زندونی کنی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;تو یه سگی رج ! تو میتونی با هر جوجه ای خودتو سیرکنی اما من نه&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;حداقل اجازه بده تا دونات فروشی سر کوچه برم &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;این قانون که همه چیز برای تو و همیشه حرف تو رو از کجات آوردی؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;سگ نگهبان نمیخوام &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;به راهت ادامه بده و برنگرد &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;بای بای رج ... به آزادی آدمها احترام بگذار&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گرچند &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;که تو این سگدونی به ما این درس رو ندادند و حذف شد قبل از نوشتن&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;بای بای رج ... و همیشه منتظر بومرنگی که پرت میکنی باش &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/37387805-6926184908134022366?l=yammyandredj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/6926184908134022366'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/6926184908134022366'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yammyandredj.blogspot.com/2007/06/waking-up-in-reno.html' title='Waking up in reno'/><author><name>YUMMY</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='25' src='http://4.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SrUi0GH4TpI/AAAAAAAAAd4/zoNlFhw_1y0/S220/meriamk.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-37387805.post-2545263642877524727</id><published>2007-06-03T00:52:00.000+03:30</published><updated>2007-06-03T01:37:08.593+03:30</updated><title type='text'>روی سنگ ...و نه لغزیدنی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;برخلاف ایده اولیه یامی و رج داره خیلی رمانتیک میشه و این حال منو به هم میزنه &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;امشب خوابم نمیبره ..چرا ..چون خوشحالم &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من دوستان خوبی دارم که نسبت به من محبت و مراقبت دارند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در زمانی که نیازمند یاری &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;آلبالویی&lt;/span&gt; یشان هستم! هستند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;باید بخوابم وگرنه هزاربار مینوشتم &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;متشکرم &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;متشکرم ...... هزاران بار ....متشکرم &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;برای تایید من ...برای اجازه ورود به احساس خوب باهم بودن تاریخی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نه فقط با هم خوابیدن و رسیدن به عرش ناپایدار و فروریزنده&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و نه قهوه خوردن در سگدانی خاک خورده و یواشکی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بلکه برای ایجاد امنیت در ارتباطی دوست داشتنی و آزاد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;رفاقت های ماندگار و پاک نشدنی به ثبت رسیده&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و نه لغزیدنی...هرگز نه لغزیدنی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;متشکرم برای جایی که با ولخرجی احساس را در هوا بریزی &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و باز یامی و رج رمانتیک شد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و چه حیف که من به زور باید بخوابم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در شبی که آرزو دارم هرگز تمام نشود &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;باشد و بماند از حال تا ابدالاباد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;....................................&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شبی که شبی در شادی من شریک نبود در غم شمال مالیده شده &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/37387805-2545263642877524727?l=yammyandredj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/2545263642877524727'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/2545263642877524727'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yammyandredj.blogspot.com/2007/06/blog-post.html' title='روی سنگ ...و نه لغزیدنی'/><author><name>YUMMY</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='25' src='http://4.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SrUi0GH4TpI/AAAAAAAAAd4/zoNlFhw_1y0/S220/meriamk.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-37387805.post-1691520133439141324</id><published>2007-05-30T16:05:00.000+03:30</published><updated>2007-05-30T16:11:58.027+03:30</updated><title type='text'>رعد و برق پیش از بارون</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نترسی رج &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;این فقط یه رعد و برقه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من زود میام  خونه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اگه بترسی و صدات در بیاد &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;همسایه ها از اینجا میندازنمون بیرون &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;رج کوچولوی من &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اگه رعد و برق نیاد &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بارونم نمیاد &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اگه بارون نیاد &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نمیتونیم بریم بیرون خیس بشیم و بخندیم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نترس رج &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من زود میام خونه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/37387805-1691520133439141324?l=yammyandredj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/1691520133439141324'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/1691520133439141324'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yammyandredj.blogspot.com/2007/05/blog-post_30.html' title='رعد و برق پیش از بارون'/><author><name>YUMMY</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='25' src='http://4.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SrUi0GH4TpI/AAAAAAAAAd4/zoNlFhw_1y0/S220/meriamk.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-37387805.post-9186813015667916394</id><published>2007-05-28T09:25:00.000+03:30</published><updated>2007-05-28T14:10:18.971+03:30</updated><title type='text'>یامی و رج ..تریبون آزاد</title><content type='html'>&lt;a href="http://i14.tinypic.com/6bnh76h.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://i14.tinypic.com/6bnh76h.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;قصد آزار کسی رو ندارم &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;نه حتی قصد انتقام &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;انتقام از محبت ها، از گذشت ها ، از دوست داشتن های بیدریغ تو؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;از اینکه وقتی دستم رو میگرفتی خیس میشد؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;انتقام از اینکه تو بهترین هارو برای من میخواستی و من صبر نکردم؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;انتقام از کی؟ و از چی؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;زندگی رو از لنز 7.2 دیدن انتقام نداره که جبران هم میخواد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;که در برابراین همه بزرگی ...حقیرم برای جبرانش&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;اینجا خونه من و رجه...حالا توش بازی میشه یا نمیشه &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;توش افکار پلید هست یا خورد کن سه کاره &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;به هیچ کس مربوط نیست &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;این خونه درش بازه و رفت و آمد در اون جریان داره &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;نه به کسی کارت دعوت دادیم &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;و نه اینجا محل گذر اجباریه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;اینجا خونه قشنگ ماست&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;در اینجا اولویت ها غیر قابل تغییر هستند &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;هرجور که بخوام دکورش میکنم با هر رنگی که دلم میخواد &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;اما چیزی رو بیرنگ نمیکنم ...وپاک و پوک! که اینجا همه چی حرمت داره و با ارزش تر از اونیه که دور انداخته بشه یا تو گاو صندوق پنهان بشه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;پس نه مشکلی هست و نه خجالتی &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;که من و رج حتی تو پابلیک هم همدیگرو بوسیدیم &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;ادعای روشن فکری ندارم از امروز ...تاریکی مغزم رو با سی تا شمع دوست دارم &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;رسوایی که نه ...بلکه شفاف سازی &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;حرفهایی که از دل بر میاد فقط&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;کپی نیست از بابک احمدی و محمد ضیمران که خوندن کتاب اونها لذت بیشتری میده&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;وقتی که جلد و ورق هاش رو لمس میکنی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;اینجا خونه ماست و حرفهایی ... که دوست دارم تو این خونه خاطره بشه &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;برای زمانی که تنهایی میام اینجا&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/37387805-9186813015667916394?l=yammyandredj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/9186813015667916394'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/9186813015667916394'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yammyandredj.blogspot.com/2007/05/blog-post_28.html' title='یامی و رج ..تریبون آزاد'/><author><name>YUMMY</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='25' src='http://4.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SrUi0GH4TpI/AAAAAAAAAd4/zoNlFhw_1y0/S220/meriamk.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://i14.tinypic.com/6bnh76h_th.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-37387805.post-1853957486554478420</id><published>2007-05-15T13:24:00.000+03:30</published><updated>2007-05-15T14:49:55.623+03:30</updated><title type='text'>پرستار بد</title><content type='html'>&lt;a href="http://i6.tinypic.com/6c78m88.jpg"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://i6.tinypic.com/6c78m88.jpg" border="0" /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/a&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;                                     &lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#993300;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt; photography by: Johan Sorensen&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#993300;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#993300;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سگی یا الاغی تو! رج؟&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;همون ناسزای معروفی هستی که گفتم همیشه شاید&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;قدرت تجسم فروخته شد برای پول اجاره قیچی تیز که بریدیم اون قلاده محکم رو و دیگر قادرنیستیم به تجسم خلاق و عریان من کنار پنجره خیس&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دیر میشه همیشه زود نیست برای کنتاکت وقتی دیافا مون رو بستیم و چسب کاری زدیم .. تایمر چرخیده و سوخته خسته شده از بی مدلی &lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ارتباط سازی برای خودی نشان دادن در خودم روبروی آیینه و پرسیدن سوال همیشگی &lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به آیینه ها هم رسید خصلت شایع دروغ بافی&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بدون اینکه نفعی ببرد مانده ایم حیران که برای چه دروغ گفت آیینه &lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;یه روز نشستیم فکرامونو ریختیم رو هم و تصمیم گرفتیم که همه فرشته های نگهبان مون رو بکشیم چون بیش از حد داشتن احساس مسئولیت میکردن &lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;روز بعد خوشحال از اینکه دیگه مشکلی نداریم خندیدیم&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;روز بعد دیگه حرفی نداشتیم که بزنیم &lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;روز بعد دیگه کاری نداشتیم بکنیم &lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;روز بعد گیر دادیم به روز قبل &lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;روز بعد آرزو میکردم کاش فرشته ها رو دوباره زنده میکردم&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;که وقتی تو در سکوت خوابیده بودی من و فرشته ها با هم پچ پچ های زنونه میکردیم و سر نمی رفت حوصله من&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; تو کوچه قدیمی بدون پریز برای شارژ دوربین اسباب بازی مامانی&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بجای پایین انداختن کلید از شیشه خیس آیفون تصویری داد میزدم هی لافونتن موهاتو بیانداز پاییییییییییییییییییین&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;که  دوچرخه سواری تو پیست فرشته رو ترجیح بدی به کنه شدن ..که غر نزنی تو سرش برای در آوردن ته و توی این مدرس جدید &lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و روز بعد باز به هم گیر میدادیم &lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و باز به هم فکر میکردیم&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; سورنزن میگه این پرستار بدیه اما... این همه چیزش خوبه &lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مدل باید خوب باشه ...حتی اخلاقش&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;...قول میده موهاشو باز کنه تا گم بشی توش دوباره&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/37387805-1853957486554478420?l=yammyandredj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/1853957486554478420'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/1853957486554478420'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yammyandredj.blogspot.com/2007/05/blog-post.html' title='پرستار بد'/><author><name>YUMMY</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='25' src='http://4.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SrUi0GH4TpI/AAAAAAAAAd4/zoNlFhw_1y0/S220/meriamk.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://i6.tinypic.com/6c78m88_th.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-37387805.post-942673839873141540</id><published>2007-04-10T14:46:00.000+03:30</published><updated>2007-04-10T15:17:42.685+03:30</updated><title type='text'>رج بخت برگشته</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;رج نتونست بدون یامی دوام بیاره و برگشت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;یامی نتونست رج رو برگردونه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هر چی باشه رج یه سگه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اون باید به طبیعت خودش برگرده&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;رج بخت برگشته&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;یامی درمونده...چطوری رج رو بر گردونه؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/37387805-942673839873141540?l=yammyandredj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/942673839873141540'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/942673839873141540'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yammyandredj.blogspot.com/2007/04/blog-post.html' title='رج بخت برگشته'/><author><name>YUMMY</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='25' src='http://4.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SrUi0GH4TpI/AAAAAAAAAd4/zoNlFhw_1y0/S220/meriamk.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-37387805.post-7984890629745899410</id><published>2007-01-17T10:00:00.000+03:30</published><updated>2007-01-17T10:01:09.826+03:30</updated><title type='text'>link 3</title><content type='html'>wef&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/37387805-7984890629745899410?l=yammyandredj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/7984890629745899410'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/7984890629745899410'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yammyandredj.blogspot.com/2007/01/link-3.html' title='link 3'/><author><name>YUMMY</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='25' src='http://4.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SrUi0GH4TpI/AAAAAAAAAd4/zoNlFhw_1y0/S220/meriamk.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-37387805.post-5324900533790717903</id><published>2007-01-17T09:45:00.001+03:30</published><updated>2007-01-17T09:46:10.838+03:30</updated><title type='text'>Yummy has came back</title><content type='html'>&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/37387805-5324900533790717903?l=yammyandredj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/5324900533790717903'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/5324900533790717903'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yammyandredj.blogspot.com/2007/01/yummy-has-came-back.html' title='Yummy has came back'/><author><name>YUMMY</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='25' src='http://4.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SrUi0GH4TpI/AAAAAAAAAd4/zoNlFhw_1y0/S220/meriamk.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-37387805.post-116599950073828129</id><published>2006-12-13T11:37:00.000+03:30</published><updated>2007-05-21T08:54:03.409+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;رج عزیزم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من شاید دیگه برنگردم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آخه نمیدونی اینجا چقدر رنگیه و همونقدر ساده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ساده مثل برف&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;رنگی مثل رنگین کمان ...شفاف&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;میدونی رنگی ولی شفاف یعنی چی رج؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یعنی میتونی بپری تو بغلش &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تو پابلیک&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و اون همیشه برای اینکار آمادس&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اون نه خاموش میشه نه خارج از دسترس&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;میدونی چند کیلو مهربونه ؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خیلی....مهربونیش شفافه و آدم رو قلقلک نمیده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یادته رج یه شب بهت گفتم یکبار احساس قشنگی داشتم و نمیدونم کجا جا گذاشته بودمش؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پرواز کرده بوده اومده بوده اینجا....ولی دست نخورده &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این خیلی مهمه رج&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;همیشه تو زندگی سگیت بدون که اگر دست نخورده باشی اونوقت ارزش داری و قشنگی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;راستی رج...خوشحالم که سردت نشد این مدتی که تنها بودی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اما چقدر کثیف شدی عزیزم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هیچکس نبود بهت برسه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;عزیزترین من میگفت چرا رج رو نیاوردی من ببینمش؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آخه بهش نگفتم هنوز... که تو همونقدر که نازی کثیف هم هستی &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اونجا برای همه چی جا هست جز کثیفی...کثافت کاری فقط مال اینجاست&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اینجوریه که تو باید همینجا بمونی &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من و عزیزترین و بهترین و زیباترینم دوباره داریم میریم یه گوشه تمیز دیگه رو میبینیم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ولی تو رو همینجا بین این همه کثافت تنها میگذاریم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نازی رج...نازی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/37387805-116599950073828129?l=yammyandredj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/116599950073828129'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/116599950073828129'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yammyandredj.blogspot.com/2006/12/blog-post.html' title=''/><author><name>YUMMY</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='25' src='http://4.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SrUi0GH4TpI/AAAAAAAAAd4/zoNlFhw_1y0/S220/meriamk.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-37387805.post-116506216079134661</id><published>2006-12-02T15:32:00.000+03:30</published><updated>2006-12-11T09:00:03.286+03:30</updated><title type='text'>good bye redj ...love you</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;دیگه از سبزی پلو خبری نیست فقط میشه باهاش رقصید&lt;br /&gt;وقتی با رج چمدونم رو میبستیم جا اضافه آوردیم&lt;br /&gt;میخواستیم رج رو تو چمدونم جا بدیم ولی هر کاری کردیم نشد ...برای سگ به این بزرگی جا نبود&lt;br /&gt;تمام چمدونو خالی کردیم بازم نشد&lt;br /&gt;خیلی فکر کردیم و به این نتیجه رسیدیم که از رج یه پالتو پوست بسازیم تا من تنم کنم و با هم بریم&lt;br /&gt;دست به کار شدیم و اول موهاشو زدیم&lt;br /&gt;رج بی مو خیلی خوشگل شده بود ... دلم نیومد که بکشمش به خاطر خودخواهی های خودم&lt;br /&gt;چشم ها التماس میکردند و زبون درازش از دهنش آویزون مونده بود بیرون ...&lt;br /&gt;نفس نفس میزد وآروم پارس میکرد ...&lt;br /&gt;عصبانی بود&lt;br /&gt;می گفت دیگه هیچی نمیخوام و میتونم الان بمیرم&lt;br /&gt;رج اگه تو بگی نرو نمیرم&lt;br /&gt;...دوباره چشمهاشو براق کرد&lt;br /&gt;و لبهاش...حرکت میکردن ...&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;انقدر غرق تماشای لبهاش شده بودم که نمیشنیدم چی داره میگه&lt;br /&gt;...یامی اگه نمیخواستی منو بکشی پس چرا موهامو زدی&lt;br /&gt;برات کلاه میارم رج با یه جلیقه از لیز کلیبورن&lt;br /&gt;آبی میخواهی یا نارنجی؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چکمه هامو میگذارم پیش خودت باشه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;که مطمئن باشی فقط وقتی تو هستی میپوشم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;رج...جوابمو نمیدی؟&lt;br /&gt;داشت برف میومد و رج بیرون رو نگاه میکرد&lt;br /&gt;نمیگرفتم چه حالی داره&lt;br /&gt;سی دی رو عوض کرد و رفت بیرون&lt;br /&gt;شاید میخواست بهم بفهمونه که چی میخواد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;You're my everything                                                                                                 &lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;Oh tell me I'm in love&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;When I kiss your lips&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;I feel the rolling thunder&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;To my fingertips&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;And all the while my head&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;Is in a spin&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;Deep within I'm in love&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;You're my everything&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;And nothing really matters&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;But the love you bring&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;You're my everything&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;To see you in the morning&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;With those big brown eyes&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;You're my everything&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;Forever and a day&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;I need you close to me&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;You're my everything&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;You never have to worry&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;Never fear for I'm near&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;You're my everything&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;I live upon the land&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;And see the sky you're above&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;I swim within her ocean&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;Sweet and warm&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;There's no storm my love&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;When I hold you tight&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;There's nothing that can&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;Harm you in the lonely night&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;I'll come to you and&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;Keep you safe and warm&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;Ah it's so strong my love&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/37387805-116506216079134661?l=yammyandredj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/116506216079134661'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/116506216079134661'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yammyandredj.blogspot.com/2006/12/good-bye-redj-love-you.html' title='good bye redj ...love you'/><author><name>YUMMY</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='25' src='http://4.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SrUi0GH4TpI/AAAAAAAAAd4/zoNlFhw_1y0/S220/meriamk.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-37387805.post-116478790956859815</id><published>2006-11-29T11:33:00.000+03:30</published><updated>2007-01-17T09:59:19.403+03:30</updated><title type='text'>link1</title><content type='html'>salam&lt;br /&gt;ghesmat e 2&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/37387805-116478790956859815?l=yammyandredj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/116478790956859815'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/116478790956859815'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yammyandredj.blogspot.com/2006/11/blog-post_29.html' title='link1'/><author><name>YUMMY</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='25' src='http://4.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SrUi0GH4TpI/AAAAAAAAAd4/zoNlFhw_1y0/S220/meriamk.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-37387805.post-116461999736747322</id><published>2006-11-27T13:02:00.000+03:30</published><updated>2007-01-17T10:00:04.879+03:30</updated><title type='text'>link 0</title><content type='html'>mojavez e yummy va redj&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/37387805-116461999736747322?l=yammyandredj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/116461999736747322'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/116461999736747322'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yammyandredj.blogspot.com/2006/11/blog-post_27.html' title='link 0'/><author><name>YUMMY</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='25' src='http://4.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SrUi0GH4TpI/AAAAAAAAAd4/zoNlFhw_1y0/S220/meriamk.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-37387805.post-116427786638623888</id><published>2006-11-23T13:59:00.000+03:30</published><updated>2006-11-25T09:51:07.226+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;حد اقل تو تبریک بگو بهم ِ باشه؟ قول میدم واست هدیه تولد بخرم ...حتما"&lt;br /&gt;- مرسی ِ من چند تا دفتر کادو گرفتم ..همش رو میدم بهت&lt;br /&gt;مداد رنگی هام رو هم نصف میکنم باهات ... سه رنگ اصلی رو بهت میدم خودت بقیه اش رو بساز ِ خوب؟&lt;br /&gt;من دیگه خیلی بزرگ شدم ِ دلت بسوزه ...ولی تولدت رو تبریک میگم حتما" چون شما پولدار نیستین ولی معلومه که خارجی هستین ...آدمها یا پولدارن یا خارجی ...من که راضیم که نه پولدارم نه خارجیم&lt;br /&gt;ولی اصلا" به من چه! دیگه ... همین دیگه&lt;br /&gt;-خلاصه خانومی  قدم تازه رسیده مبارک  به همه جهانیان از جمله خانواده محترم و گرامی&lt;br /&gt;خودت خوبی؟&lt;br /&gt;چرا منو تولدت دعوت نکردی...اصلا" منم قهرم ...دلم هم شکست هزارتا...تازشم من کور رنگی دارم مدادرنگی به دردم نمیخوره... تو دفتر هم سواد ندارم که چیزی بنویسم ...اما اگر کسی بهت دوربین هدیه کرد من میخوام&lt;br /&gt;-من دارم میرم یه مجلس ختم. فردا میبینمت&lt;br /&gt;من تصاویرتودیدم .. عالی بودن فکر کنم خودت هم عالی هستی&lt;br /&gt;اسم من یامی یه میتونی به همین اسم برام نامه بنویسی یا کارت دعوت بدی که بیام تولدت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-          من تولد نمیگیرم ...من روز تولدم کار میکنم اما اگر حالشو داریم میتونیم با شما خانوم ترازوی بزرگ  بریم کافه&lt;br /&gt;-          من هم رج هستم شما هم میتونید به من نامه بدید و با من تماس بگیرید&lt;br /&gt;-          به هر حال تولدت مبارک و ببخشید که نمیتونم بیام ...این روزا خیلی اوضاع کار شلوغه و نمیشه ریسک کرد&lt;br /&gt;-          نمیخواد ریسک کنی ..من منتظرم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رج برای من یه نامه نوشت ...کوتاه ولی صمیمی&lt;br /&gt;من بدون اینکه بدونم چرا با رج صمیمی بودم&lt;br /&gt;باهاش تماس گرفتم .......&lt;br /&gt;مرسی زنگ زدی عزیزم&lt;br /&gt;من و رج رفتیم تو شهر گشتیم و اون چند تا تصویر بر داشت از کسانی که دم پارک چادر زده بودند&lt;br /&gt;از همه وجودش بوی هیجان میومد بویی که همیشه دنبالش میگشتم&lt;br /&gt;بعدش رفتیم کافه و من عکس های قزن قرتکم رو بهش نشون دادم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/37387805-116427786638623888?l=yammyandredj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/116427786638623888'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/116427786638623888'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yammyandredj.blogspot.com/2006/11/blog-post_23.html' title=''/><author><name>YUMMY</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='25' src='http://4.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SrUi0GH4TpI/AAAAAAAAAd4/zoNlFhw_1y0/S220/meriamk.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-37387805.post-116411159984388755</id><published>2006-11-21T15:48:00.000+03:30</published><updated>2006-11-21T17:24:40.643+03:30</updated><title type='text'>سی و یک</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/x/blogger/2779/4029/1600/269956/catlion.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;سی سال تموم شد ! یک سال هم رفت روش&lt;br /&gt;یعنی من سی و یک ساله که دارم زندگی میکنم&lt;br /&gt;خوشحالم که این آیینه اینو نمیگه ... بر عکس مامانم که همش نگرانه&lt;br /&gt;دوستم برام مهمونی ترتیب داده بود&lt;br /&gt;اون کمتر به من میگه که دوستت دارم یا تو دوست خوبی برام هستی ولی تو همه لحظات من هست&lt;br /&gt;لبخندش بهم میگه که خیلی منو دوست داره&lt;br /&gt;اما دختر کوچولوش سکوت مامانش رو جبران میکنه و دقیقه ای یکبار میگه&lt;br /&gt;من خیلی دوست دارم خاله ...توهم منو دوست داری؟&lt;br /&gt;این بچه هم یاد گرفته کسی رو که دوست داره چک کنه ببینه آیا اونم دوستش داره تا دفعه بعد برای ابراز علاقه مطمئن بره جلو...&lt;br /&gt;شک به هم تزریق میکنیم و توقع داریم فیدبک اش عشق باشه&lt;br /&gt;تقریبا" همه دوستام اومدن دیدنم یا زنگ زدند&lt;br /&gt;ولی من تولد بهترین دوستم یادم رفته بود .دو روز گذشته بود و من تبریک نگفته بودم&lt;br /&gt;احساس بدی داشتم ...امیدوارم که منو ببخشه چون من تحملش رو نداشتم اگر اون اینکار و میکرد&lt;br /&gt;اصولا" ما برای کارهامون توجیحات خوبی داریم اما برای کار های بد دیگران هیچ بهانه ای قبول نیست&lt;br /&gt;اصلا" توقع هیچ اشتباهی نداریم از هیچ کس&lt;br /&gt;سه روز از تولد من گذشته بود و معلوم نبود اون سگ کجا غیبش زده بود&lt;br /&gt;نکته عجیب اینجاست که من منتظرش بودم&lt;br /&gt;جا م دم پنجره بود و از دیدن حیوونات دیگه عصبی میشدم&lt;br /&gt;پاهامو بغل کرده بودم و سرم رو زانوهام بود&lt;br /&gt;با خودم میگفتم: چرا نگفتی تولدت مبارک ِ قهرم باهات &lt;br /&gt;منم نمیگم بهت تولدت مبارک&lt;br /&gt;............&lt;br /&gt;بالاخره دیدمش&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#993300;"&gt;تولدت مبارک دو میلیون تا&lt;br /&gt;و ببخشید که تبریک نگفتم تا حالا ِ چون نبودم خیلی وقت اینجا&lt;br /&gt;من خوبم اما خرید مدرسه نرفتم چون نه پول داریم نه من مدرسه میرم&lt;br /&gt;آقامون میگه سواد خوب نیست&lt;br /&gt;باید بری سر کار...&lt;br /&gt;ولی تورو خدا تو تولدم رویادت نره چون هیچکی منو دوست نداره&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/37387805-116411159984388755?l=yammyandredj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/116411159984388755'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/116411159984388755'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yammyandredj.blogspot.com/2006/11/blog-post_21.html' title='سی و یک'/><author><name>YUMMY</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='25' src='http://4.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SrUi0GH4TpI/AAAAAAAAAd4/zoNlFhw_1y0/S220/meriamk.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-37387805.post-116383443517575135</id><published>2006-11-18T10:36:00.000+03:30</published><updated>2006-11-20T14:53:41.383+03:30</updated><title type='text'>آماده تغییر</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;پشت پنجره خوابیده بودم تو آفتاب و اصلا نمیتونستم کاری انجام بدم ...&lt;br /&gt;حرف پدرم برام سخت بود و من مثل همیشه خودم رو بی تقصیر میدونستم&lt;br /&gt;خیلی جاها دیر رسیده بودم و اون هیچ کمکی به من نکرده بود&lt;br /&gt;و حالا هم متهم شده بودم به اینکه کم یاد میگیرم&lt;br /&gt;البته پیمانه های پدر خیلی بزرگه و معنی کم برای اون چیز دیگه ای هست&lt;br /&gt;از دیروز تاحالا کلی آشغال جمع شده بود که خالیش نکرده بودم&lt;br /&gt;و بوش تمام خونه رو بر داشته بود ...مثل گربه های آفتاب ندیده هر جایی که خورشید میتابید میخوابیدم&lt;br /&gt;از بوی سیگار خوشم میاد ولی بوی سیگار مونده اذیت میکنه ...مخصوصا" که اگر تو لیوان چایی خاموشش کنی!&lt;br /&gt;حس بلند شدن از جام رو نداشتم ...بدنم قرچ قرچ میکرد وقتی پا شدم&lt;br /&gt;بیرون خیلی خلوت بود ...پرنده پر نمیزد چه برسه به سگ....&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#993300;"&gt;بالاخره اومدی خانومی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;من با این قیافه با یه کیسه آشغال ... انگار پشت پرچین قایم شده بود و حتما" داشت از لای نرده ها منو میپایید&lt;br /&gt;بدون اینکه خودمو ببازم با لبخند مصنوعی که مثلا" شرمندگی منو نشون میداد فرمودم:&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt;ببخشید دیر اومدم ِ دیروز امتحان داشتم ... آشغال زیاد بود ...خونه ام کثیف بود&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt;مثلا میخواستم درس بخونم و تمییزش کنم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#003300;"&gt;بگذریم... من از پاییز خوشم میاد چون پاییزیم ِ من اوایل پاییز به دنیا اومدم و جدا" بیشتر اتفاقای&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#003300;"&gt;رمانتیکم هم همون موقع است...منم کار میکنم و کارای هیجان انگیز خیلی دوست دارم&lt;br /&gt;تو حرفه ای هستی تو خوب دیدن ؟ منم عاشق خوب دیدن هستم ولی بلد نیستم ...الکی خوب میبینم&lt;br /&gt;دیگه...خوبی؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#993300;"&gt;شوخی میکنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;br /&gt;آخه منم اوایل پاییز به دنیا اومدم ...منم ترازویی هستم .باورم نمیشه که تو هم ترازویی باشی.&lt;br /&gt;جالبه فقط شاید تو و کسی که مثل ما تو ترازو به دنیا اومده باشه میتونیم حال هم دیگه رو درک کنیم.&lt;br /&gt;اینجا هم میگذره..خبری نیست!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;و دوباره همون تراژدی قبلی ِ رفته بود! ولی برای من مهم نبود &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اصولا" من از هیچ چیز ناراحت نمیشم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من از اینکه آشغال های خونه ام رو انداخته بودم بیرون خوشحال بودم ! احساس میکردم وقتی آشغال میره بیرون جا برای خیلی چیزهای خوب باز میشه!و این یعنی تغییر...حس خوبی بهم دست داد و تصمیم گرفتم که یه جایی برای این تغییر باز کنم &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/37387805-116383443517575135?l=yammyandredj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/116383443517575135'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/116383443517575135'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yammyandredj.blogspot.com/2006/11/blog-post_17.html' title='آماده تغییر'/><author><name>YUMMY</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='25' src='http://4.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SrUi0GH4TpI/AAAAAAAAAd4/zoNlFhw_1y0/S220/meriamk.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-37387805.post-116358865952933048</id><published>2006-11-15T14:27:00.000+03:30</published><updated>2006-11-15T14:38:46.200+03:30</updated><title type='text'>گرگ یا سگ؟</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;شب بود و اون هنوز اونجا ایستاده بود&lt;br /&gt;جدی باور کرده بود که من برمیگردم&lt;br /&gt;شاید تاحالا دروغ نشنیده بود&lt;br /&gt;فرق سگها و گرگها همینه&lt;br /&gt;گرگها هم بلدن دروغ بشنوند و هم بلدن دروغ بگن و در این زمینه مادر زادی حرفه ای هستند&lt;br /&gt;گوشهاشون به شنیدن راست عادت نداره واگر بهشون راست بگی گوششون زنگ میزنه و مریض میشن&lt;br /&gt;وقتی هم که میخوان با کسی حرف بزنند همش گوششون رو میخارونن و به چشمهای طرف نگاه نمیکنن&lt;br /&gt;تا مبادا چشمها شون عمق مغز کوچیکشونو نشون بده&lt;br /&gt;البته برای گرگ ها اهمیتی نداره اگر کسی بفهمه که مغزشون کوچیکه&lt;br /&gt;چون خیلی راحت میتونن اون رو حذف کنند&lt;br /&gt;چون پیدا کردن یه گوسفند دیگه فقط ده دقیقه طول میکشه&lt;br /&gt;من شنیدم که سگها وفادار هستن&lt;br /&gt;ولی بعضی ها شون تبدیل به گرگ میشن اگر خیلی دروغ بشنوند&lt;br /&gt;و دندونهاشون تیز میشه و میگردن دنبال گوسفند هایی که قبلا" نسبت بهشون احساس مسئولیت داشتند&lt;br /&gt;دوباره نگاه کردم ...خورشید قرمز و کوچولو داشت میومد بالاولی اون هنوزم اونجا بود اما دهنش بسته بود و نمیشد دندونهاشو دید&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#663333;"&gt;پدر جان بهت احتیاج دارم&lt;/span&gt; ....&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#330099;"&gt;یه لحظه صبر کن چون یکی دیگه بیشتر از تو به من احتیاج داره&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#663333;"&gt;پدر جان اول من ...چون داره صبح میشه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;از دیشب تاحالا منتظرت بودم دیدم سرت شلوغه مزاحمت نشدم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#663333;"&gt;زنگ زدم که همینو بگم ...میشه سرم رو خلوت کنی ؟خیلی شلوغ شده میشه مرتبش&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#663333;"&gt;کنی؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;اتفاقا" الان همین نزدیکی ها هستم ...دم در&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از گوشه پنجره دیدم که پدر داره باهاش حرف میزنه ...شاید منظورش از کسی که بیشتر از من بهش احتیاج داشت این موقع صبح همین سگ بوده!... بازم نتونستم دندوناش رو ببینم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#663333;"&gt;پدر جان میشه به من بگی این کیه؟ شما اونو میشناسید ِ نه؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;نگفتی چی میخواهی؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#663333;"&gt;پدر جان شما هیچوقت جواب سوال منو نمیدین&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;تو خیلی سوال میکنی یامی و خیلی کم یاد میگیری&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/37387805-116358865952933048?l=yammyandredj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/116358865952933048'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/116358865952933048'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yammyandredj.blogspot.com/2006/11/blog-post_15.html' title='گرگ یا سگ؟'/><author><name>YUMMY</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='25' src='http://4.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SrUi0GH4TpI/AAAAAAAAAd4/zoNlFhw_1y0/S220/meriamk.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-37387805.post-116342336260257058</id><published>2006-11-13T16:32:00.000+03:30</published><updated>2006-11-14T12:03:30.033+03:30</updated><title type='text'>مکالمه پاییزی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;خیلی سوال تو مغزم بود که پررنگترینش این بود...من چی میخوام؟&lt;br /&gt;من آرامش میخوام اینو که صد بار گفتم&lt;br /&gt;من دیگه هیچی نمیخوام.... آها من کسی رو میخوام که بهم آرامش بده!&lt;br /&gt;حالا کی میتونه به من آرامش بده ؟&lt;br /&gt;کسی که مثل خودم باشه؟ نه حوصله ام از خودم سر میره چه برسه که دو تا هم بشیم!&lt;br /&gt;کسی که مثل خودم نباشه ...بله خودشه ...همینو میخوام پدر&lt;br /&gt;عجب روز قشنگی بود ...هوا ابر نداشت ولی بوی بارون رو میشنیدم بعد از صبحانه پر از سوالهای خوشمزه قدم زدن خیلی میچسبه ! سوال آخری رو گذاشتم تو جیبم که یادم باشه برای چی دارم قدم میزنم&lt;br /&gt;چون وقتی شما بدو نین که برای چی دارید چه کاری رو میکنید بهتر نتیجه میگیرید .&lt;br /&gt;تصمیم داشتم از کنار صندوق پست رد بشم و نگاهش هم نکنم و همینطور هم شد ... چون اون دوباره اومده بود و کله اش رو آورده بود بالا جوری که انگار همین دیروزه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گفت : &lt;span style="color:#003300;"&gt;آره بدکی نیست. پاییز که میاد همه چی بهتره ِ تو چه میکنی؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;منم خوبم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;از خوب جایی شروع کرده بود انگار یکی تو دهکده قبلی آمار منو بهش داده بود ... از اینکه نمیتونستم چشماشو از پشت عینک تیره اش ببینم خوشحال نبودم ِ&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گفتم: &lt;span style="color:#660000;"&gt;پاییز که میشه خیلی خوب میشم ِ رومانتیک میشم یه ذره...چه میکنی ؟ اوضاع چطوره؟ نگو سلامتی فقط&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;-&lt;span style="color:#003300;"&gt;چه جالب کمتر آدمی دیدم که از پاییز لذت ببره و رمانتیک بشه!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;طبق معمول همیشه اون حسادت شاد مثل کرم اومد تو دلم که بگم آخه مگه تو آدم هم دیدی؟&lt;br /&gt;منتظر بودم که الان غیب بشه ولی ادامه داد: &lt;span style="color:#003300;"&gt;منم بیشترین اتفاق های احساسیم تو پاییز رخ داده!&lt;br /&gt;من هم هستم ...سر کار و خوب دیدن و باز هم کار .کلا" خوبه روزگارم رو با کار پر کردم و خوب دیدن که خیلی دوستش دارم حتی اگر توش خنگ باشم. تو چی&lt;/span&gt;؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گفتم من الان بر میگردم و رفتم ولی بر نگشتم .چرا؟ نمیدونم! بیدلیل نبود ولی دلیلش قابل نوشتن نیست&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/37387805-116342336260257058?l=yammyandredj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/116342336260257058'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/116342336260257058'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yammyandredj.blogspot.com/2006/11/blog-post_13.html' title='مکالمه پاییزی'/><author><name>YUMMY</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='25' src='http://4.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SrUi0GH4TpI/AAAAAAAAAd4/zoNlFhw_1y0/S220/meriamk.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-37387805.post-116332580261835864</id><published>2006-11-12T13:27:00.000+03:30</published><updated>2006-11-13T16:46:43.166+03:30</updated><title type='text'>چی میخوایی؟</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;خدایا این دیگه چی بود؟&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#330099;"&gt;این یک سگ بود&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;وای سلام پدر جان میخواستم بیام پیشتون الان ... دلم براتون تنگ شده بود&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#330099;"&gt;همه چی اونجوری نبود که فکرشو میکردی ِ نه؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نه اصلا" .خیلی عجیب بود همه چی و این آخری که از همه عجیب تر بود&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#330099;"&gt;یامی عزیز من هیچ وقت حرفی نزن که مطمئن نیستی&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;نمیفهمم مگه من چی گفتم&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#330099;"&gt;وقتی میگی آخری ذهن نیمه هشیار اونو ثبت میکنه و ممکنه این آخری نباشه ولی به اون سمت&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#330099;"&gt;هدایت بشه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;فهمیدم ِ منظورتون اینه که ....&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#330099;"&gt;تو به من یه لیست دادی ولی هیچ وقت امضاش نکردی و هر بار یه نکته و تبصره بهش اضافه&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#330099;"&gt;کردی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#330099;"&gt;من هنوز هم نمیدونم که تو چی میخواهی یامی&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;.......&lt;br /&gt;واقعا" من چی میخواستم ...راستش خودم هم نمیدونستم ِ پدر راست میگفت من هر چیزی که میدیدم میخواستم و تکلیف خودم حتی با خودم روشن نبود چه برسه به خدای خودم!&lt;br /&gt;اونی که امروز دیدم خیلی برخورد ساده ای داشت انگار دو سالی میشد که منو میشناخت طرز حرف زدنش به همسایه های قدیمی میخورد که تو خیلی بهشون نگاه نمی کنی ولی اونها همیشه تو رو میبینند و دنبال یه فرصتی هستند که بیان جلو ولی انقدر طبع بلندی دارند که همینجوری نمیان تو خونه ات!&lt;br /&gt;ومن برای اینکه صبح زودتر بیاد شب زودتر خوابیدم....&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/37387805-116332580261835864?l=yammyandredj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/116332580261835864'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/116332580261835864'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yammyandredj.blogspot.com/2006/11/blog-post_12.html' title='چی میخوایی؟'/><author><name>YUMMY</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='25' src='http://4.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SrUi0GH4TpI/AAAAAAAAAd4/zoNlFhw_1y0/S220/meriamk.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-37387805.post-116324345443313584</id><published>2006-11-11T13:56:00.000+03:30</published><updated>2006-11-12T10:12:56.243+03:30</updated><title type='text'>ایمان فعال</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;بله من ایمان فعال به خرج دادم&lt;br /&gt;پدرم میگفت برای اون چیزی که دنبالش هستی یه بستری آماده کن ِ برای باریدن باران چاله بکن&lt;br /&gt;تا آب باران برای تو جمع بشه ...&lt;br /&gt;صندوق پست که پائیزی شد خیلی نامه نداشت&lt;br /&gt;شاید به خاطر اومدن تازه واردینی بود که نو به بازار اومده بودن&lt;br /&gt;یکهفته به تولدم مونده بود و من هر دقیقه صندوق رو چک میکردم و وقتی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;میدیدم اون چیزی که میخواستم توش نیست توی حیاط قدم میزدم و رفت و آمد گربه ها با زرافه ها و طوطیهایی که با گرگها دست در دست هم راه میرفتن و دستهاشون عرق کرده بود رو نگاه میکردم&lt;br /&gt;از نظر من اصلا" به هم نمیومدن و فقط کلی تناقض ظاهری داشتند حالا بقیه مسایلشون که به چشم عادی نمیومد  بماند&lt;br /&gt;من همیشه نظر شخص سوم رو بیشتر قبول دارم چون اون داره کل قضیه رو نگاه میکنه ولی شما فقط چشمهای طرف رو میبینید&lt;br /&gt;حسی که داشتم یه جور حسادت شاد بود چون میدو نستم که برنامه ای برای آرامش من هست ...که فقط مال خودمه&lt;br /&gt; تو یه رویای قشنگ بودم که صدای خش خش پاهای بزرگی رو شنیدم&lt;br /&gt;از بالای پرچین سرشو کج آورده بود بالا و داشت تو حیاط رو نگاه میکرد خیلی جدی بود و از پشت عینکش نمیشد حالت چشماشو دید ولی گوشهاش معلوم بود و یه ذره از گردنش..._ خوبین شما؟ چه خبرا؟خوش میگذره؟ چه میکنید؟&lt;br /&gt;یک نفس این سوالارو پرسید ِ انگار که جوابهاشم خودش میدونست&lt;br /&gt;جواب دادم :مرسی ممنون .شما چطورین ؟ به شما خوش میگذره؟&lt;br /&gt;اما اون دیگه اونجا نبود که بخواد جواب منو بده&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/37387805-116324345443313584?l=yammyandredj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/116324345443313584'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/116324345443313584'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yammyandredj.blogspot.com/2006/11/blog-post_11.html' title='ایمان فعال'/><author><name>YUMMY</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='25' src='http://4.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SrUi0GH4TpI/AAAAAAAAAd4/zoNlFhw_1y0/S220/meriamk.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-37387805.post-116306888901993746</id><published>2006-11-09T14:09:00.000+03:30</published><updated>2006-11-09T14:11:29.020+03:30</updated><title type='text'>صندوق پست</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;پستچی هر روز که نه بلکه هر ساعت میومد&lt;br /&gt;عجب دهکده ای بود همه تشنه تر از من بودن انگار اونها هم چندین سال بود که دنبال آرامش میگشتن .&lt;br /&gt;نامه هام خیلی زیاد شده بود و دیگه نمیتونستم همش رو بخونم.&lt;br /&gt;خیلی فکر کردم تا اینکه یاد یه ماجرایی افتادم&lt;br /&gt;یه بار دور پدرم عده زیادی جمع شده بودند تقریبا" چند هزار نفر و اون یه حرف سختی زد .&lt;br /&gt;کارای سختی ازشون خواست . و خیلی ها همون موقع رفتن و خیلی های دیگه کم کم رفتن و فقط دوازده نفر موندند&lt;br /&gt;پرسیدم پدر جان چرا این کار و کردی؟ همه که رفتن!&lt;br /&gt;مثل همیشه اون خنده قشنگشو تحویل داد و گفت : اینجوری فهمیدم اونهایی که اینجا هستند بخاطر خودم هستند .&lt;br /&gt;کلک باحالی بود. منم همین کارو کردم و از خیلی ها دیگه خبری نشد و البته بعضی ها خیلی مودبانه ناسزا میگفتند و منو بی لیاقت میدونستند ِیه روز افتادم به تمییزکردن خونه چون کلی گوجه و آت و آشغال پرت کرده بودند.&lt;br /&gt;از این بازی خوشم اومده بود و برام سرگرمی جالبی بود .&lt;br /&gt;تو دهکده سرگرمی همه جور حیوونی بود وحشی ِ اهلی ِ شاسی بلند ....مور چه ِگرازِ ِگرگِ سگ ِگربه  بگیر تا فیل...&lt;br /&gt;گربه ها میومدن دم پنجره و میومیو میکردن... سوزناک ! ولی من برای آرامش با شادی اومده بودم اینجا .&lt;br /&gt;مامانم میگه : به گربه ها محل نده چون اگه یه جای دیگه بهشون غذای بیشتری بده یه چنگ میزنن و از پیشت میرن حیفه دست دخترم خراش بیفته!&lt;br /&gt;گرگها میومدن و میرفتن و نگاه هم نمیکردن ... مثلا" میخواستند ادای بچه باحالا رو در بیارن و جذاب باشند.&lt;br /&gt;میگن اگه میخوای کسی بهت نگاه کنه تو بهش نگاه نکن  !&lt;br /&gt;من دنبال یه آرامش صاف و راحت میگشتم دلم نمیخواست بره بشم برای یه گرگ به ظاهر جذاب!&lt;br /&gt;اما خوکها ِ اونها از صبح تا شب ولو بودن تو دهکده ِ هر جا میتونستن خودشونو مینداختند و چرت میزدند&lt;br /&gt;من یکبار یکی شونو دیدم که اومده بود تو پا گرد خونه ام خیلی سنگین بود و تو خواب قیلوله بود! نتونستم تکونش بدم پس تیکه تیکش کردم تا بندازمش بیرون ولی یه فکری به سرم زد .... هر تیکه از اون خوک کثیف رو به دور تا دور پرچین حیاط خونه آویزون کردم تا درس عبرتی بشه برای تمام خوکها که دیگه این دورو بر ها پیداشون نشه&lt;br /&gt;یه هفته مونده بود به روز تولدم و مطمئن بودم پدرم برام یه هدیه خوب میفرسته  به همین خاطر سطل رنگ رو برداشتم که برم صندوق پستی رو زرد و نارنجی پائیزی بزنم شاید هدیه منم مثل پائیز عشقولانه باشه&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/37387805-116306888901993746?l=yammyandredj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/116306888901993746'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/116306888901993746'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yammyandredj.blogspot.com/2006/11/blog-post_116306888901993746.html' title='صندوق پست'/><author><name>YUMMY</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='25' src='http://4.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SrUi0GH4TpI/AAAAAAAAAd4/zoNlFhw_1y0/S220/meriamk.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-37387805.post-116306798099604753</id><published>2006-11-09T13:53:00.000+03:30</published><updated>2006-11-09T13:56:20.996+03:30</updated><title type='text'>دهکده سرگرمی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;خیلی وقت نبود که به دهکده سرگرمی ها اسباب کشی کرده بودم. دو سال پیش آرامشم رو ازم گرفته بودند و من به دنبال پیدا کردنش خیلی جاها رو گشته بودم تارسیده بودم اینجا ِ بر عکس اون چیزی که فکر میکردم  خیلی سرگرمی نداشت&lt;br /&gt;اما یه جوری آرامش داشت .قشنگ به نظر میومد&lt;br /&gt;تازه داشتم خونه ام رو مرتب میکردم که از پنجره دیدم پستچی اومد و چند تا نامه انداخت تو صندوق و رفت.&lt;br /&gt;عجب همسایه های باحالی داشتم ِ هنوز نیومده برام تبریک خونه جدید و خوش آمد فرستاده بودن .&lt;br /&gt;بعضی هاشون هم خیلی ناشیانه و بچگانه ازم خواسته بودن که باهام آشنا بشن.&lt;br /&gt;چه دنیای ساده ای داشتند  ... چه بی دغدغه . بین نامه هایی که هر روز میومد و روز به روز تعدادشون تصاعدی رشد میکرد یه نامه داشتم از شوهر دوستم که تازه ازدواج کرده بودند... اون اینجا چیکار میکرد ؟&lt;br /&gt;دلم گرفت ...من فکر میکردم که آدمها وقتی آرامش رو در کسی پیدا میکنند تصمیم میگیرند که تا آخر عمر باهاش باشند اما این یکی مثل اینکه آرامش بیشتری میخواسته!&lt;br /&gt;البته بعضی از قوانین بهش این اجازه رو میداد. چند بار خواستم به نامه اش جواب بدم که  ممنون از تعریف هایی که از من کردید .امیدوارم که زندگی خوبی رو در کنار همسر عزیزتان خانوم ایکس داشته باشید و سلام مرا به ایشان برسانید....ولی به خاطر اینکه احترام دوستم حفظ بشه این کار و نکردم ....خیلی دلم گرفت از اینکه هیچ کاری نمیتونستم بکنم !&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/37387805-116306798099604753?l=yammyandredj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/116306798099604753'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/116306798099604753'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yammyandredj.blogspot.com/2006/11/blog-post_09.html' title='دهکده سرگرمی'/><author><name>YUMMY</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='25' src='http://4.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SrUi0GH4TpI/AAAAAAAAAd4/zoNlFhw_1y0/S220/meriamk.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-37387805.post-116305775145035980</id><published>2006-11-09T10:54:00.000+03:30</published><updated>2006-11-09T11:05:51.456+03:30</updated><title type='text'>رج</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;تا حالا چند تا سگ دیدید؟&lt;br /&gt;من که خیلی اما تنها کسی که معنای سگ رو برام روشن کرد و بهم نشون داد که یک سگ واقعی  چه خصوصیاتی داره رج بود. رج شکل سگ های معمولی نبود&lt;br /&gt;رج شکل روباه هم نبود مثل یک گرگ هم نبود ...بزرگ بود شبیه سگ های گله اما خوش تراش و مغرور بود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اون یه سگ اهلی بود ولی بر عکس سگهایی که دشمن رو گاز میگیرند رج اینجوری اهلی شده بود که اونهایی که دوست داشت رو گاز میگرفت&lt;br /&gt;من و رج تو یه فصل و تو یه ماه به دنیا اومدیم....هم پائیزی بودیم هم ترازویی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شاید چون جفتمون اهل شهر عدالت بودیم نتونستیم که همدیگرو محاکمه کنیم&lt;br /&gt;تمام قوانین رو از بر بودیم و راحت میشد همدیگرو تبرئه کنیم و این  با عدالت تناقض داشت.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من و رج هر دومون بیماری نا علاج داشتیم ولی به روی هم نمی آوردیم تا بتونیم زندگی کنیم نه اینکه فقط زنده باشیم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/37387805-116305775145035980?l=yammyandredj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/116305775145035980'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/116305775145035980'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yammyandredj.blogspot.com/2006/11/blog-post.html' title='رج'/><author><name>YUMMY</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='25' src='http://4.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SrUi0GH4TpI/AAAAAAAAAd4/zoNlFhw_1y0/S220/meriamk.jpg'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-37387805.post-116304794115124459</id><published>2006-11-09T08:18:00.000+03:30</published><updated>2006-11-18T12:01:36.506+03:30</updated><title type='text'>یامی</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/2779/4029/1600/17m.0.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/2779/4029/200/17m.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/2779/4029/1600/17m.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#663300;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;من &lt;span style="color:#ff6600;"&gt;یامی&lt;/span&gt; هستم و این قصه رو به&lt;span style="color:#ffcc33;"&gt; سگ&lt;/span&gt; پشمالوی خودم رج تقدیم میکنم &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#663300;"&gt;حیف است که کسی به دنیا بیاد و معنی و مفهوم &lt;span style="color:#ffcc00;"&gt;سگ&lt;/span&gt; رو نفهمه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#663300;"&gt;و حیف است که کسی ندونه که عشق یک &lt;span style="color:#ffcc00;"&gt;سگ&lt;/span&gt; چه رنگیه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#663300;"&gt;عشق یک سگ &lt;span style="color:#ffcc00;"&gt;زرد&lt;/span&gt; و&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt; نارنجیه&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;یامی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/37387805-116304794115124459?l=yammyandredj.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/116304794115124459'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/37387805/posts/default/116304794115124459'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://yammyandredj.blogspot.com/2006/11/blog-post_08.html' title='یامی'/><author><name>YUMMY</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='25' src='http://4.bp.blogspot.com/_aPFCDzULPpg/SrUi0GH4TpI/AAAAAAAAAd4/zoNlFhw_1y0/S220/meriamk.jpg'/></author></entry></feed>
