Monday, June 29, 2009

لانه سگ

یامی خودش را از روی کاناپه به پایین سراند، با زانو سه قدم رفت جلو، خودش را بالای سر شاینی رساند و پیشانی اش را بوسید
- غصه نداریم دیگه ... من از این چیزا زیاد دیدم الان می فهمم چه حسی داری... یاد سگ کشی افتادم!
شاینی لبخندی زد و گفت:" دیوونه همه چیو مسخره می کنی"

- من جدی میگم امیدوارم قدرتو بدونه و ارزش کاری که یک تنه انجام میدی... اگه صد سال پیش بودی الان داشتی به بچه ات تاریخ وایکینگها رو یاد میدادی و نمی دونستی از کجا میاد از کجا میره! جمعه ها هم خونه مادرشوهرت مهمون بودی!
>بس کن یامی... مرده شور همه شونو ببرن سر قبرش هم نمیرم
- چرا یه روز میایی با هم میریم.. میبرمت بهشت زهرا دلت باز شه! البته امیدوارم دور باشه.
شاینی دستش رو دور لیوان خالی روی سینه اش حلقه کرد تا نیفته:" خیلی بد کردند.. من نمیگذرم"
- ما میگذریم
> تو میتونی ولی من نه... من نمیگذرم.

- ما میگذریم از هر چیزی که برای امتحان ما میاد تو زندگی مون و فقط اون مهمه که چی فکر میکنه و چه برنامه ای داره!
> برنامه پس کو؟
منم نمیدونم چرا؟ چون نمی پرسم..چرا؟ چون خاله فضول نیست! قربونش برم دلم تنگ شده برای انتر بازیاش.
صدای زنگ اومد، شاینی که بی تفاوتی یامی رو دید خیز برداشت که درو بازکنه
- خودش میاد تو
> کیه؟ خوب من برم لباس عوض کنم..
- دزده! چشمش پاکه به تو هم نگاه نمیکنه تا وقتی من هستم
> میدونه من اینجام؟

- آره خیلی خوشحال شد شنید تو اومدی...
.............
_راه گم کردی شاینی، خونه فقیر فقرا سر زدی؟!
> آره آخه پولدار شدم.

_نه به اندازه من...
> شما که خیلی وقته پولدار شدی عادت کردیم سراغ مارو نگیری!!!!
رِج از این شوخی خوشش نیومد، بحث رو عوض کرد و جدی شد. رفتیم تو رنگ ... سبز میگفت زرد جواب اش رو میداد
و یامی سفیییید می خندید.
بحث شیرین انتخابات بین بدوبدتر که امسال رنگی شده بود.

یامی و شاینی طبق معمول (گور بابای بقیه) رفتند به سالهای گذشته... دونفر و نصفی فعالان ستاد سید اولاد پیغمبر چه شوری و چه تلاشی کرده بودند. از خاطراتشان برای رِج گفتند... البته انقدر از خاطرات دوران دانشجویی حالش بهم خورده بود این براش تازگی داشت.
در آخرهیچ کس رنگ شو عوض نکرد و موقع خداحافظی برای همدیگه شاخ و شونه کشیدند و شرط بستند. تاج محل!
شرط بستن یعنی تو را می سوزانم و خودم فقط جوجه مهاراجه می خورم.

تقریبا" این روزها هر جا سر صحبتی باز میشد از دستمال کاغذی بگیر تا گل رز کبود در انتها به انتخابات رنگی میرسید.
خیلی ها هم به اشتباه همدیگرو قهوه ای می کردند تا درسهایی که در چند سال از جامعه ی مغلطه یاد گرفته بودند رو به خوبی پس بدن.
یامی در رو بست و تکیه داد به در... به پایین نگاه کرد و لبخندی زد.

> به چی فکر میکنی؟ جان من....دوباره دلت غنج رفت؟ و مثل بز خندید.
- ول کن بابا تو هم زوم کردی من به چی فکر میکنم و کِی می خندم.
> من برات نگرانم همونطور که تو نگران منی.
- مامانم دوباره ماموریتی داده بهت یا شَم کاراگاهیت دوباره چیزی حس کرده؟
>اینا قدیمی شده خانوم یه حرف تازه برای گارد گرفتن ات بگیر دوستم.
-من لخت لختم ... اینتر بزن و بگو...
> که توهم بگی اخه تو نمی دونی.

- خوب واقعا" نمی دونی.
> بقیه چی؟ دیگران چی ؟ هیچ کس نمی دونه جز شما؟
- خوب این رابطه دوسر بیشتر نداره و هیچ کس نمی دونه جز ما! الان مسئله چیه؟
> آخه تکلیف بقیه روشن نیست با تو... آدم میترسه ازت... مثلا" پادشاه چرا باید می دونست تو سگ داری؟
-اتفاقا" می خوام یه اعلامیه بدم در شهر پخش کنن که یامی یک سگ داره ...بقیه هم آدم هستند.. فقط!
> یه تیکه هایی شنیدم اتفاقا" خوب شد یادم اومد... یه چیزی گفت که اون یارو ...
- آره بهش گفتم قبلا" از اینا زیادند و بهتره اول از خودم بپرسه .. چون منم این کارو کردم و جواب اش برام حکم آخره! نمی دونم چرا هنوز بهش ثابت نشده یا شده ... نمی دونم.
> تو باهوشی چون میتونی سر خودتم گول بمالی.

- آره اول اش قرار بوده من خرگوش بشم اما یکی هرشب به خدا می گفت بابا من تنهام یه یامی می خوام و ...اینا
خدا هم یکسالی معطل اش کرد و چند روز مونده به تولدش یه یامی بهش داد و آنها هزاران سال ...
> مریم؟
- من یامی ام. شاینی اون مرده چرا باورت نمی شه؟
> بله .. مرده! خدا از قاتل اش نگذره.
- قاتل نداره! یه روز خودش و سگ اش رو کشت.. اونها به دنیای ما اومدند و الان داریم با هم حال می کنیم... تو که میدونی ما تو این دنیا قوانین خودمونو داریم! بیخیال شو جانِ حسن.

شاینی نگاه عاقل اندر صفحه ای به یامی کرد و با زرنگی پرسید: "اما اون الان به تو مشکوکه و اینو هر خری می فهمه از حرفاش! البته حق داره تو الان داری برای خودت میری جلو و بعضی وقت ها قال اش میذاری!"
- نه! من اینکارو نکردم و نمی کنم.. اینکه هر کی از هر جایی اومد گفت خانوم ببخشید چند کیلو هست لنز شما که نشد قال گذاشتن اون... خودش هم می دونه خیلی ها می خوان برای رفع فضولی شون اونو تحریک کنن حالا میان جلو و یه چیزی میندازن یا میگیره یا نمی گیره اما شنونده باید عاقل باشه.

> و اگر این شنونده عاشق باشه این حرف ها و حدیث هارو نمی تونه تحمل کنه
- ما می تونیم! آخه کسی نمی تونه رقیب ما باشه! هنوز کسی به اینجا نرسیده... کلی باید راه بیاد و ما فقط دلمون براشون می سوزه.

> تو می تونی اما اون نه.. امروز من یه سگ شکاری دیدم نه رِج!
موقعیت هایی که تاحالا از دست دادی فقط بخاطر اینکه نتونستی از دنیای قبل از مرگ ات دست بکشی. تو می تونستی تو یه قصر زندگی کنی.
- نه نمی تونستم. من متعلق به جایی هستم که صد برابر از اون قصر بهتره، در بلندترین قله!


> خانه عشق و صفا؟ بس کن یامی! می دونم که نمی تونی با نون و کشک زندگی کنی! میشناسمت.
- نه دیگه اشتباه کردی! لانه سگ دارم.
> این نیز بگذرد... بالاخره خسته میشی و برمیگردی به قصر یا جایی که برای خودت باشه!
ما اینجا رو داریم فقط این لانه سگ! اما متعلق به ماست و شبیه اش رو هم نمی تونی پیدا کنی.. گفتم که منحصر بفرده... از اون مالکیت ها زیاد دیدیم ... تکراریه! نمی چسبه.. اگه می چسبید که تکرار نمی شد! اینا بازی زندگی آدم هاست با زندگی سگ و گربه فرق داره ...بعدی؟
> تو برمیگردی به قصر خودت! حاضرم شرط بندم...
- باشه! شرط می بندیم هفت شب تاج محل! تا کی؟ تا یکسال دیگه خوبه؟
> خوبه! می خوای وقتی به اون باختی اینور جبران کنی؟
- دوست دارم ببینم داری از غذای تند هر شب چه جوری آتیش می گیری!
> حالا اگه من اینجا بودم!
- هه هه ! خوب ما میاییم اونجا... اما بی شوخی بهت میگم هیچ رغبتی برای بازگشت به قصر در خودم نمی بینم.
> حتی برای عکاسی؟
- امیدوارم تمام کسانی که به نحوی با حسادت شان می خوان حسادت اش رو برانگیزن این رو بفهمن.
> لانه سگ! جای خوبیه حتما"
- آره ...
"لانه سگ برق ندارد، سفید دارد.
تلفن ندارد، گاز دارد.
تهویه ندارد، درد دارد.
لانه سگ جایی است که حسود توانایی رسیدن به این نقطه جهان را ندارد.
نقطه ای است مملو از آرامش و حسود یک نقطۀ آرامش را هم ندارد."

شاینی برای این بداهه سرایی ایستاد و شروع کرد به دست زدن:" خدارو شکر برای این نقطه .... قبول دارم چون آرامش خیلی با پول و منطق بدست نمیاد... همون لانه سگ منحصر بفرد می خواد. حس مالکیت آرامش نمیاره ...
البته همه ما قبل اش فکر می کردیم مالکیت آخر دنیاست اما بعد دیدیم اونور دیوار همچین خبری نیست. تازه میرسی سر خط و باز هم باید بچرخی دور همون میدون اما تندتر و یکنواخت تر."
- تو زن خوبی هستی شاینی... مالک ات این رو می دونه و تورو برای معرفت ات دوست داره یعنی چیزی که در وجودته!
> می خوام از لانه سگ برام بگی!
یامی خنده ای غیرمحترمانه کرد، قیافه حق به جانبی گرفت و کنار شاینی نشست.
آهسته در گوش شاینی گفت:" خیلی دوسِت دارم ولی نمی تونم... این یه رازه اگه فاش بشه دیگه منحصر بفرد نمیشه ... شاینی من دوست دارم اما سفره دل من دیگه جایی باز نمیشه."
> سیگار بیار( پاکت خالی رو به یامی نشون داد) تموم شده.
- نداریم دیگه.
> نکنه سیگارهایی که رِج خریده هم منحصر بفرده؟
- به جانِ حسن یادم نبود.. تو جون بخواه از من!



یامی و شاینی باز کنار شومینه اما خاموش
عکس از بهشتی بنام سوباتان

Sunday, March 01, 2009

تبادل نظر





او معصوم ترین پادشاهی بود که دیده بودم

با سادگی خاص خودش با زیردستان اش صحبت می کرد

ردای بلندش روی چمن ها کشیده می شد و با لبخند معصومانه اش در باغ خرامان راه میرفت

به هر کس که می رسید می ایستاد و با او تبادل نظر می کرد

به نظرت این شال من به رنگ شلوارم می آید؟ (پادشاه از باغبان پرسید) ! ؟

بله ای پادشاه مهربان کاملا" به هم می آیند

سپس با غرور بیشتری که تنها ناشی از شعف تایید بود به راه رفتن ادامه میداد

بزی در جلوی پرچین ترسان و لرزان ایستاده بود و منتظر دستور پادشاه بود

نترس بیا جلو(پادشاه به بز گفت) ...بیا نترس کارت ندارم

پادشاه سلامت باشند تمام دستورات شما انجام شد اینجا ایستاده ام مبادا پستچی برود و نامه هایتان را نرساند

مهم نیست(پادشاه گفت) ببین این شال من به رنگ شلوارم می آید؟ -

بله ای پادشاه بسیار جذاب به نظر می رسید _

و پادشاه پر از غرور از دریافت تاییدی دیگر به قدم زدن در باغ ادامه داد

گاو با عینک دودی که با آن فقط شخص پادشاه را میشد دید از دور فریاد زد:" پادشاه به سلامت باد، چقدر خوش تیپ شده اید

-این را جدی می گویی گاوشیرده؟(پادشاه با صدای بلند گفت) در حالیکه از شادی سر پا بند نمی شد

پادشاه جلال من کِی با شما شوخی کردم_

گاو و بز به هم نگاه کردند و سپس به پادشاه و هردو باهم به مزاح بسیار شیرین گاو خندیدند

براستی چقدر دلشان به یک کلام پادشاه خوش و مسرور می شد، پادشاه به آنها لبخند زد و به راهش ادامه داد

آیینه اش را از جیب اش در آورد و به گردن در شال فرو رفته اش نگاه کرد و دوباره در جیب اش گذاشت

یامی کنار نرده ها و سایه ها لم داده بود و با دوربین اش ور می رفت و زیر زیرکی پادشاه را می پایید بلکه سوژه ای مناسب از او بیابد

-تو کار نداری که آنجا نشستی؟(پادشاه از یامی پرسید) حالتی جدی تر به خود گرفت و ادامه داد: چِک و چِک از من عکس گرفتن هم شد کار؟

سلام پادشاه. شما کار بهتری برای من سراغ دارید؟_

شال مرا دیدی؟

بله... با هم خریدیمش. یادت نیست.

اوه راست میگی.. حواسم نبود. به این شلوار میاد؟-

- راست بگم یا مثل بقیه فقط می خوایی تاییدت کنم؟_

-نظر واقعی ات رو بگو و خواهش می کنم حواسِت باشه جلوی بقیه با من اینطوری حرف نزنی

هومممم... من اصلا" از این شلوار خوشم نمیاد. نمی تونم نظری راجع بهش بدم_

- تو اصلا" می دونی این شلوار چقدر ارزش داره؟ تو اصلا" جنس این شلوارو می شناسی؟-

ببین پادی من نظرم رو گفتم و اصلا" برام مهم نیست که تو خوش ات بیاد یا بدت بیاد. حکایت دیروز رو تکرار نکن چون من از نظرم به خاطر تو کوتاه _نمیام. احترام ات رو حفظ می کنم مطمئن باش اما نه مثل یه گاو و نه مثل یه بز و ...مثل یک حیوان صاحب نظر

- اما سلیقه آنها از تو بهتره-

- بله چون سلیقه اونا سلیقه تو اِ و سلیقه تو هم من !!!؟_

- بامزه-

خوشمزه هستم_

خوشمزگی بسته.. من امروز جلسه دارم چی بپوشم؟

یک دست دِشداشه .. به جان خودم با این شکم گنده ات فقط دشداشه بهت میاد

هیچ وقت جواب درست نمیدی توقع هم داری باهات درست برخورد کنم

تو آزادی هر جور دلت می خواد رفتار کنی.. من هم آزادم

- پس توقع نداشته باش از الطاف من مثل دیگران برخوردار باشی

یامی دوربین اش رو گرفت جلوی صورت اش و کادر یه ملخ رو بست که روی چمن ها می جهید و گفت

حوصله بحث ندارم پادی گلم... تو هم گاو داشتی هم بز داشتی هم کلی خر و الاغ و اسب و گوسفند فرمانبردار...پس حتما" چیز دیگه ای می خواستی که منو به قصر دعوت کردی. درست نمی گم؟

هیچوقت از دوست داشتن من سو استفاده نکن یامی

بحث نکنیم بهتره پادی... از لحظه هامون لذت ببریم

از من گفتن بود .. صلاح مملکت خویش-

..........................................................................................

یامی رج رو تکون داد
الو؟ الووووووووووووووو؟ خوابیدی؟_

-نه بیدارم داشتم فکر می کردم داستان ات کِی تموم میشه

_داستان نیست بازیه

هر مزخرفی که هست-

تو این بازی رو دوست نداری..درست میگم رِج؟_

تا آخرش چی باشه که ظاهرا" این رشته سر دراز دارد-

محکم بگو دوست اش ندارم چرا طفره میری_

من به اخرش فکر نکردم اما حتما" یامی با پادشاه ازدواج نمی کنه.. از قصر فرار نمی کنه، مگر اینکه تو نجات اش بدی که نمیدی

یامی خودش رو نمی کشه یا پادشاه نمی میره..چرا؟ چون این ها همه اش کلیشه است و خواننده های من خودشون بازیکن هستند نه چند تا زن احساساتی بیکار که ایده آل می خونند و همدیگرو تایید میکنند و شب به روز و روز به شب می رسونند فقط

حتما" زیرساخت ها می خونند-

رِِِِِِِِِِِِِِِج دیوانه ام کردی... ایده بده پلیییز_

زود باش تموم اش کن می خوام بخوابم-

تو بخواب تا من اول آخرش رو بازی کنم فردا برات تعریف می کنم_

پس بازی بی صدا بکن... شب بخیر-

خوب... نمی تونی اینجوری راحت بخوابی_

بوس... شب بخیر-

........................................

شب های قصر بی صدا بود و صدای پای یامی تنها صدایی بود که سکوت رو میشکست یاد خاطرات قدیمی نمیگذاشت که راحت بخوابه و در پی علت و معلول هر چیز قدیمی می گشت که مغز اش را پر کرده بود او حتی صندوق ذخیره ها را هم نگهداشته بود

از بالکنی که رو به دریا باز میشد و چند چراغ آنرا تزئین کرده بود به تاق های هخامنشی خیره شد و از صلابت آنها در برابر تهی بودن افکارش خجالت کشید. درست دو بالکن آنطرف تر پادشاه به دریا خیره شده بود و به افکار عجیب یامی و رفتار رقت انگیزش فکر میکرد
او تمام روز نقشه می کشید تا روزی این گربه آدم شود. نه.. بلکه یک گاو شود یا یک گوساله هرچند لاغر

یامی در این فکر بود که چطور از این قصر خلاص شود و آزادانه در آنسوی آبها با دوستان همرنگ خودش بازی کنند و هورا بکشند .. داد بزنند و دیوانه بازی در بیاورن ... طبیعت یامی با زندگی در اینجا رو به افسردگی می رفت

دو اتاق جدا اما هر دو رو به یک منظره

یامی یادش آمد که شبی پادشاه از او خواسته بود که به نزدش برود و او پیغام داده بود اینجا باشم یا آنجا فرقی نمی کند جفتمان یک ویو داریم

چرا یامی می خواهد وانمود کند که حال اش همیشه خوب است؟

چرا می خواهد که به طرف مقابل اش بقبولاند که کاملا" مستقل عمل میکند؟

چرا های بی جواب هر بار به سراغ اش می آیند و دست از پا درازتر بر میگردند خانه شان زیرا او بعد از جواب های توجیهی به آنها دست آخر کار خودش را می کند

دنیا بر سوال و جواب می چرخد.. آیا این را می خرید؟ آیا این را می فروشید؟ آیا میایید؟ آیا میروید؟ آیا می خواهید؟ آیا می بینید؟

و اگر دنیا از شنیدن "نه" می ترسید پس سوال نمی کرد، چه اتفاقی می افتاد؟

صبح خیلی زود یامی بر در اتاق پادشاه ایستاده بود. سه بار به در کوبید و بی آنکه منتظر جواب باشد وارد شد.

پادشاه هنوز در تخت بود و گاو در حال خوراندن داروهایی بود که به نظر یامی به هیچ کدام نیازی نداشت

گاو با دیدن یامی لبخند زد و از اتاق بیرون رفت

پادشاه رویش را برگرداند طرف دریا و یامی کنارش نشست

من دیشب تا صبح فکر کردم و خواستم امروز ببینم ات. چون دلم می خواد بیشتر پیش ات باشم. برای اینکه راست تر گفته باشم _

فکر می کنم تو منو دوست داری پادی و می خوام اگر علاقه ای هست دو طرفه باشه و من باید بیشتر بشناسم ات و می خوام بیشتر باهات باشم

خیلی فکر کردن لازم نداشت.. تو خیلی راحت تر از اینها می تونستی از علاقه من با خبر بشی-

می دونم که دوست نداری من زیاد فکر کنم... می دونم دوسم داری.. منم دوست دارم اما خوب هنوز نه زیاد_

اومدی بیشتر اذیت کنی-

نه می خوام واقعیت رو بدونی و تصمیم بگیری_

تصمیم گرفتم مدتی بهت فکر نکنم و سپس تصمیم بگیرم-

این همه دارو تو رو بیشتر بدتر می کنه.. تو از این گاو مطمئنی؟ اون عینک سیاه داره هیچ جایی رو نمی بینه نکنه اشتباه بهت بده_

اون به این چیز هایی که تو فکر می کنی فکر نمی کنه و گاو نمی تونه بد باشه .. من در انتخاب افرادم اشتباه نمی کنم-

بریم سفر؟_

من مریضم-

من که نیستم... خوب میشی... من دارو هات رو میدم قول میدم خوب بشی... بزار گاو عینک اش رو برداره و بره_

تو موندنی نیستی دختر...شکل ات به دارو دادن نمی خوره.. میری واسه خودت و یادت میره پادی که بود و چه کرد چه برسه به -

ساعت داروهای من... تا حالا قصر آتیش نگرفته شانس آوردیم

من میخوام باهات حرف های خوب بزنم پادی.. خراب نکن _

نمی دونم تو مغزت الان چی میگذره و می ترسم-

تاحالا اعتماد نکردی که نتیجه عکس ببینی.. یه بار به من وقت بده_

حالا کجا می خوای ببری منو؟-

شمال_

به مشاور میگم کارا رو انجام بده... حاضر شو-

من که حاضرم _

با کوله پشتی نه! مثل یک خانوم-

.........

آنها از جاده های زیبا و سبز گذشتند و پیچ های بسیاری را پیچیدند

یامی ساعت های داروی پادشاه را از گاو گرفته بود ولی هیچ دارویی با خودش نیاورده بود جز یک مشت ویتامین

پادی این اولین باریه که ماتنها هستیم_

پادی لبخندی زد و وانمود کرد که حواس اش به جاده است

یامی هم شروع کرد همراه موزیک خواندن در حالیکه دستش را از شیشه بیرون برده بود تا با جریان هوا بازی کند

دست ات رو چرا بردی بیرون-

دوست دارم_

خوب تابلو می کنی عزیزم -

اگر به ما گیر بدن نمی خوام کارت پادشاهی رو کنم

چرا مگه هیچ ملکه ای دست اش رو نمی بره بیرون ... من تازه می خوام تند تر بری تا سرمو از سقف ببرم بیرون_

هرگز-

پادی؟ ... خوب باشه اما این سفر منه نه تو ... خیلی لوسی و ...هیچی اصلا_

یامی خودش رو مثل یه گربه در صندلی جمع کرد لبهاش رو اردکی فشار داد و زیرچشمی به پادشاه نگاه کرد و برگشت به دویست روز پیش در فصل سرما با ماری و ناتاشا تا کمر از سقف بیرون بودند .. ساعت 2 نصف شب تو جاده لواسانات جیغ می کشیدند کسی نبود بگوید خرت به چند

پادشاه دستی به صورت یامی کشید و لبهاشو فشار داد تا به حالت عادی در بیاد و به علامت رضایت سقف رو باز کرد... و زیر لب گفت .. تو خانوم نمیشی.. نه؟

ساعتی بعد در قصر شمالی باز شد و آنها دیگر تنها نبودند

سه سال هیچ کس به این قصر نیامده بود و این را می شد از چهره خدمه آنجا فهمید

قایق قرمز و سفید پادشاه بعد از سه سال به دریا افتاد و با آبشش هایش نفس کشید

پادشاه می خندید و اشتهایش باز شده بود...یامی هر چه میوه نشسته بود مثل آبمیوه گیری در دهان پادشاه فرو می کرد یک لحظه برگشت به چهارصد روز پیش کف آشپز خانه پر از گیلاس های له شده، شیر، عسل و مربای توت فرنگی

به او التماس می کرد و داد میزد... ببخشید ...غلط کردم ولی او همچنان هر چه در یخچال بود در میاورد و به صورت و بدن اش میمالید

آخرین چیزی که در یخچال مانده بود شکلات مایع بود ... رِج عاشق شکلات بازی بود رنگ صدای جیغ یامی هم در این بازی آخر تغییر میکرد... لحظه ای به صورت پادشاه نگاه کرد

چیزی شده؟-

تو شکلات بازی دوست داری؟_

نه ... کثافت کاری دوست ندارم-

یامی خندید و گفت:... خوب همین جا کنار ساحل

نه .. میبینند-

خوب ببینند مشکل خودشونه که می بینند البته بیخیال .. شکلات بازی ذاتیه_

آنجا خبری از دارو و اسپری نفس تنگی و خمودگی نبود ولی خیلی طول نکشید زیرا با یک زنگ در ششمین ساعت روز دوم پادشاه با دریافت پیام فوری و کوتاه به سرعت عازم قصر شد زیرا کار پیش آمده بود و کار اگر پیش بیاید باید برگشت

تف به گور این زندگی پادشاهی که پادشاه اش حتی شکلات بازی هم دوست ندارد.. در تمام طول را بازگشت یامی تمام لحظه های شکلات بازی را مرور کرد و در آخر تمام فکرش شد نقشه فرار

..........................

رج نمی خوای بیدار شی؟ بازیم داره تموم میشه_

نخوابیدی؟-

نه _

آخرش چیه؟ -

شکلات بازی_

کی با کی؟-

من با تو_

دوست دارم بازی هاتو-



Tuesday, February 17, 2009

پادشاه


چیزی که از کودکی به فراوانی یاد می‌شه قصه‌های مهیج قصر‌ها و طلسم‌ها و شاه‌ها و ملکه‌ها است

که در‌حال حاضر تبدیل شده به فیلم‌ها یا کارتون هایی که در اون قهرمان باید کاری رو در محدودیت زمانی‌ کم انجام بده تا یک عروسک یا یک دختر خوش هیکل به مثل ماه رو از چنگ گروگانگیر‌ها نجات بده.

حکایت امروز من هم کمی از اون نداشت چون پادشاه گفته بود که اگر قهرمان نشریه(بازیگر سریال لاست) تا ساعت 8 اینجا نباشه و محموله رونیاره، تو تمام حقوق ات رو از دست میدی.. با اینکه بعد مالی این ماجرا برام ارزش صفر داشت ولی بعد هیجانی اش خیلی بود ..امروز ثانیه ها معنی داشت و البته قهرمان نرسید اما وقتی محموله رو به رئیس تحویل دادم حس خوبی داشتم و انگار داشتم در نقش دوم فیلمی بازی میکردم که شهرت جهانی داره همین باعث شد جرقه ها و پرنده های کوچک در اطراف مغزم بروند سراغ یامی و رج بیچاره که این روزها خیلی باچاره شده...

امروز یامی برای رج ماجرای ملکه ای رو تعریف میکنه که در زمان حال اما با امکانات قدیم زندگی‌ میکنه این ملکه خانم هویشام نیست

برای خودش کار، زندگی،‌ فکر و هدف داره اما با چند تا محاسبهٔ غلط افتاده تو یه قصر قدیمی‌ قشنگ اما تاریک

از این همه زیبایی نمیتونه لذت ببره چون قصر قوانین سنگینی‌ داره

....

میایی‌ بازی‌ کنیم رج؟

-ماشین بازی‌ سه ضرب حتما

نه

-فکر کردم دیروز رفتی‌ هفت تپه و یاد بچه گی هات کردی

نه

-بازی‌ می‌کنیم

اوکی من میشم ملکه تو هم بشو قهرمان

-قهرمان باید چیکار کنه؟

باید بیائی‌ منو نجات بدی








-از کجا؟

از قصر.. من اینجا گیر کردم و پادشاه منو زندانی کرده

-خوب من باید جزئیاتی رو بدونم

بپرس

-تو چطوری وارد این قصر شدی؟

به سختی‌، من با پاهای خودم اومدم نه اغفال شدم نه وسوسه و نه فضولی، من دعوت شدم به باغ و شب خودم اومدم به قصر بدون هیچ اجباری

اما اون شب چراغها روشن بود

-خوب.. بد چی‌ شد؟

بعدش چراغ‌ها کم سو شدند

من هم خوابم برد صبح که بیدار شدم کنار پادشاه خوابیده بودم(در این لحظه فقط دندون دیدم)...غیرتی‌ نشو رج! این فقط یه قصه است

-من اینجوری نمیتونم نجاتت بدم و ترجیح میدم تو همون قصر بمونی‌ و بپوسی

خواهش می‌کنم بد نشو قول دادی بازی کنیم پس باید تا آخرش وایسی

-خوب حالا بگو وقتی‌ چراغ‌ها خاموش شد چیکار کردی؟

تقریبا هیچی‌... یعنی‌ من هیچ کاری نکردم. و اونم کاری نکرد... فقط خودش رو خالی‌ کرد

-آره خوب تو متعلق به حیات وحش هستی‌... با یه خر ... البته اصلا به من چه!

دیوونه ادای من رو در نیار لطفا، خوب ادامه میدیم

از اون روز من تو قصر گیر می‌کنم و هر چند وقت یکبار که به سرم میزنه بیام بیرون با کلی‌ نگهبان مواجه میشم و بسیار سگ زشت در باغ

تا تو حیاط می‌تونم بیام بیرون اما از در نمیشه خارج بشم

پادشاه نمیاد سراغم و من همیشه اینجا تنهام

حتی از عکاسی هم حوصله ام سر میره اینجا

-جمله جدید میشنوم ... تو غذای‌ بیشتری میخوای الیور؟


آره اینجا حوصلم سر میره و حتی تنها غذا میخورم

پادشاه کلی‌ خدمتکار حلقه به گوش داره که یکیشون بهش غذا میده

همیشه عینک آفتابی داره و از یه راه مستقیم میاد و از همون راه برمیگرده

هر وقت پادشاه گشنه اش بشه بلند داد میزنه گاو!

و اون با یه سینی پر از خوراکی فورا حاضر می‌شه

دلم براش میسوزه رج چون پادشاه شاخ هاش رو شکسته و اون دیگه نمیتونه به پادشاه حمله کنه

-حالا چرا یه گاو؟

چون گاو حیوون مفیدی هست و کمتر میفهمه که داره چیکار میکنه و چه بلایی داره به سرش میاد.

-این خوبه منم باید یکی‌ بخرم

آره منم موافقم چون تو هم مث پادشاه چاق و پروار میشی‌ با یک شکم گنده

خودم یکی‌ برات از ده بالا میارم ، بریم ادامه بازی‌؟! دیگه وسط حرف ام نپر

خوب ببین من هروقت می‌خوام پادشاه رو ببینم باید به نگهبانا بگم

و تو میدونی طبیعت من این رو قبول نمیکنه

-بله تو گربهٔ آزادی هستی‌

پادشاه وقتی راه میره تمام خدمتکارا و ملازمان می ترسند

اما من نمی ترسم چون ازش خوشم میاد

یه جورایی برام جالب و در عین حال قدرتمنده

اما غیر قابل پیش بینی

-خوب اینکه شد درست مثل خودت

نه مثل من نیست ... من بی قانونم و اون قانون مند اما قوانین خاص خودش رو داره

من نمی ترسم و داد می زنم اما اون خیلی می ترسه و همش میگه هیسسسسسسسسسسسس

باید امشب فرار کنیم رج ..تو باید امشب بیایی داخل قصر

اگه تو قهرمان بشی و بیایی منو نجات بدی اونوقت ما معروف میشیم

- یامی از هپروت بیا بیرون. تو حتی تو بازی هم می خواهی معروف بشی! اگه تو فرار کنی و پادشاه بفهمه که تو زدی زیر تعهدت،اونوقت از خودت راضی میشی؟

من میخوام بازی کنم رج حوصله برای منطق و تفکر عمیق ندارم

- بازی با طبیعت؟ برات گرون تموم میشه.. من بهت پیشنهاد می کنم این بازی رو تمام کنی و به قصر برگردی

پادشاه منتظرته و بهت احتیاج داره وگرنه در هارو نمی بست و آزادت می گذاشت که خودت بری

تو نمی خوایی قهرمان بشی ..نه؟ باشه. خودم بازی می کنم.

-باشه من میرم اما بدون در همه جا یک قصر هست که زندان داره و زندان بان و قوانین. پس در قصری که بهش تعلق داری بمون یامی... من برمی گردم و ادامه بازی تو تماشا می کنم

.....................................................

سلام بر پادشاه، من فقط اومدم سلام عرض کنم

-سلام ..حالا برو

چشم قربان

-راستی دختر! اسمت چی بود؟

"یامی دو رج" قربان

- تو باید تربیت بشی

بله؟

-همین که شنیدی... یک نفر رو برات می فرستم

بله قربان

-کم کم آدم میشی

من گربه ام قربان، من چنگ میندازم

-آدمت می کنم

خیلی ها خواستند این کار رو بکنند قربان اما مردند

-حالا میبینی بچه

من بچه نیستم قربان شما چشمهاتون زیبا می بینه

- برو بیرون گستاخ ... فقط چند ماه وقت داری تا آدم بشی

زل زدم به چشم هاش و زبونم رو تا ته آوردم بیرون و فرار کردم.

.....

استادم "هوگو" اوایل خیلی مهربون بود و بهم می گفت یامی جون

روزهایی که با هوگو بودم تحمل نبودن پادشاه خیلی آسون بود اما او به محض اینکه فهمید اوضاع داره خوب پیش میره و شاید به ضررش تموم بشه ..وقتی دید داره به من خوش میگذره استاد رو خواست و بهش گفت که با من بدرفتاری کنه

استاد شروع کرد به کم کردن رابطه اش و حتی تعلیم و تعلم من

برای خودم می چرخیدم و راه می رفتم تو قصر و حتی دیگه اجازه نداشتم وارد حیاط بشم.

از پشت پنجره به بیرون نگاه می کردم هوا داشت سرد میشد و من هیچ چیز گرمی برای پوشیدن نداشتم.

اما لازم نبود چون داخل قصر گرم بود و نیازی به لباس بیشتری نبود.

به روز جشن سالانه نزدیک می شدیم و تمام قصر مشغول محیا کردن خودشون برای جشن بودند و البته هدیه ای برای پادشاه

در طبقه دوم قصر مشاوران زندگی می کردند که تومنی دو تومن با ملازمان فرق داشتند

یکی شون از من بسیار بدش میومد اما یکی از خانوم های مشاور پادشاه با من خیلی مهربون بود و همین هم باعث شد تا پادشاه با هر دوی ما بد رفتاری کنه

من اسم اش رو گذاشته بودم فرشته مهربون اما اجازه رفتن به اونجا رو نداشتم و اون همیشه از دور برام دست تکون میداد

یک روز انقدر انتظار کشیدم تا پادشاه بره از باغ بیرون و من رفتم پیش فرشته مهربون و کلی باهاش حرف زدم .. اون منو برد توی باغ البته سرد بود اما از تنها بودن توی قصر که بهتر بود

ما خیلی با هم حرف زدیم و این کار چند بار تکرار شد تا وقتی که یه شب یه نامه از زیر در اومد تو ... سریع رفتم تا ببینم کیه اما در بسته بود... توی نامه نوشته بود که تا اطلاع ثانوی حق بیرون آمدن از اتاقم رو هم ندارم.

این قصر با اینکه در ایتالیا نبود اما سردسته مافیا در استخدام پادشاه بود و هیچ خبری از پادشاه پنهان نمی موند

در حالیکه با مشت و لگد به در می زدم داد کشیدم هی پادشاه من اینجوری آدم نمی شم

اما اون گوشش بدهکار نبود و ادامه داد

گاهی اوقات فرشته مهربون میومد تو باغ و من از پنجره نگاهش میکردم و اون آرام به من لبخند میزد و دست اش رو تکون می داد

صدای پای پادشاه هم دیگه برام خوشحال کننده بود تا یک روز یکی از خدمه اومد دم در

صدای کلید ها برام مثل اوای جرس بود در بیابان

بفرمایید بیرون علیا حضرت... پادشاه می خواهند شمارا رو ببینند

-ببین دختر من چند روزی نیستم و می خوام تو در این چند روز آدم باشی

من رو هم ببرید پادشاه خیلی خسته ام

- نه در این سفر تو با من نمیایی بلکه می مونی و از استادت چیز یاد میگیری

می خوام وقتی برگشتم تو چیز یاد گرفته باشی.

پادشاه رفت و تا برگشتن اش هیچ خبری ازش نبود. من هم مخصوصا" خبری ازش نگرفتم

آخه وقتی کسی احوال پرس داره لذت و کششی برای این کار تکراری در آدم بوجود نمیاد.. میاد؟

برگشت ولی وقتی وارد قصر شد کاملا" بیمار بود

از دیدن قیافه نزارش دلم سوخت اما انگیزه ای برای نزدیک شدن بهش رو نداشتم

با ملازمانش و گاو شیرده وقت میگذروند و من مثل کودکی دست در دست هوگو به این طرف و اون طرف باغ برده می شدم اما نگاهم به سمت قصر و پادشاه بود و او هم بیشتر دست منو فشار میداد

از استاد پرسیدم: من کی آدم میشم

- نمی دونم.. خودت می دونی

صداش سرد شده بود و روز به روز هم هوا سرد تر میشد و روز جشن فرا رسید

خودم رو آماده کرده بودم که در روز جشن حتما" کنار پادشاه خواهم نشست و ...

ملازمان آمدند و دستهایم را گرفتند و دگرباره انداختنم تو اتاق ام و قفل اما اینبار شش قفل

دیگر درنگ جایز نبود ... با ملافه هایم به شکل فیلم های کودکانه از پنجره فرار کردم ..رفتم پایین دوستانم نیمه های شب منتظر نشسته بودند و ما در تاریکی شب از قصر خارج شدیم

می دانستم که در طول جشن پادشاه فقط میرقصد و خوشگذرانی می کند و من براحتی بدون اینکه کسی بفهمد می توانم با دوستانم خوش باشم

رفتیم روی تپه و گفتیم و خندیدیم نزدیکی های صبح بود که استادم مرا دید

دنیا بر سرم خراب شد و فردای آنروز تمامی خدمه قصر از فرار من آگاه بودند

آنها کاری جز خدمت به پادشاه بلد نبودند و من بخت برگشته و حیران دوباره راهی اتاقم شدم

دادگاهی بدون حضور من تشکیل و رای نهایی صادر شد

اینبار پادشاه خودش آمد و مرا تا زندان همراهی کرد

صلابت اش را از دست داده بود و کنار من نشست اما دیدن ضعف او صحنه خوش آیندی نبود

با صدای دورگه و ناشی از خستگی و شاید هم بیماری گفت: "دلم می خواست برایت کاری کرده باشم. تو خسته نمیشی اما من خسته شدم و گمان می کنم برای تو از دست من کاری برنمیاید

. بله قربان من ابتدا عرض کردم اما شما توجه نکردید پس با اجازه من برم

برای همه چیز ممنونم پادشاه نازنینم

بله. برو در اتاق ات و خودت در را ببند اگر از قفل و کلید خوش ات نمی آید

پادشاه خواهش می کنم شما همین الان گفتید که

گفتم کاری از دست من بر نمیاید اما متخصص می تواند ... نگفتم تو آزادی

لبخند های دیوانه کننده و خونسردانه پادشاه تمام دندان هایم را جرم گیری میکرد

دو هفته بلا تکلیف دراتاقم بودم و دیگر به قفل و کلید هم احتیاجی نبود

حس و حال اینکه کنار پنجره هم بروم را نداشتم چه برسد به فکر شیطانی بیرون رفتن

......................

رِج تو هنوز هم نمی خواهی قهرمان باشی..نه؟

فکر کرد ...شاید نیم ساعت :" شاید یه فکری کردم ..اما اول باید تکلیف خودم رو با پادشاه روشن کنم. البته یامی بهت گفتم که همه پادشاهان مستبد در این اطراف همین قوانین رو دارن .. تو فکر میکنی من همیشه آزاد بودم و برای خودم ول می چرخیدم؟ نه من هم اسیر بودم ..من هم اهانت دیدم و ... دردش از این هم بیشتر بوده

درد! نیشگون های ریز2009 تو امسال در اسکار جایزه می گیرد رِج ..بهترین نورپردازی و موزیک متن.. یهترین بازیگر بهترین گربه و بهترین نویسنده سگ، جیغ دالبی ... منم میزنم در کار فیلم نامه ..خوب اسم من هم باشه دیگه ...اومممم اگه تو قهرمانی که می ترسم بیایی و با پادشاه گپ بزنی و یادت بره که جریان چی بوده اصلا

Friday, December 05, 2008

بارزار - قسمت چهارم


من آقای عباس زاده رو به یک ضیافت شام مهمون کردم تا هم رفیقی شده باشیم و هم آشپزیم رو بهش نشون بدم. اون هم حق داره بدونه که دستپخت من چقدر خوشمزه است!
یک کتاب سیاه دارم که از مادرم کِش رفتم اما مال دزدی چقدر می چسبه اونم در لحظه ای که می خواهی سنگ تموم بگذاری
به دنبال یک شام خوش رنگ و لعاب نیم ساعت کتاب ورق میزدم ... باید اونو به دنیای پر رنگ وزیبایی کنتراست دعوت می کردم
چرا غذاهای مامی خوش رنگ در میاد؟ بدون ادیت؟ یا با زعفران؟ مثل شکر در آب چغندر که لبو رو قرمز میکنه... آشپزی هم لِم داره و باید تکنیک بلد باشی اما این ذوق تو هست که مزه غذا رو تعیین میکنه... به خاطر همینه که برنج ها هم با هم فرق داره و مزه برنج مامی مخصوص مامی و برنج یامی مخصوص یامی است و صد البته خوشمزه
اگر کسی ذوق آشپزی نداشته باشه تلاش بیهوده میکنه اگر به صرف کتاب باز کردن بخواد شام درست کنه اونم کسی که برای اولین بار میاد خونه ما و برای اولین بار می خواد با رِج اشنا بشه...در خونه ای که ما حتی یک بار هم در اون غذای خانگی نخورده بودیم چون گاز امروز وصل شد و همین یک ساعت پیش یخچال رو به برق زدیم ... قدیمیه اما نورش زیاده به سه طرف دید داره و حال و هوای کوچه باغ داره برامون با چند تا درخت و بالکن مشرف به یک ساختمان بزرگ و کلی پنجره با بسیار حادثه در هر پنجره
بالکن چند منظوره برای سیگار کشیدن، تلفنهای خصوصی، گریه ها یا خوشحالی های بی ربط والبته سرک کشیدن تو خونه مردم در تاریکی فقط به جهت اینکه انتظار خفه ات نکنه وگرنه من که فضول نیستم و رِج هم درصدی کنجکاو نیست... اون برای حکم و اجراش نیازی به دلیل و کنجکاوی نداره! اصولا" علامت سوال رو زود از ذهن اش پاک می کنه
فقط سه بار به مامی تلفن زدم و 2 بار به ماری و یک بار به شاینی که طبق معمول گفت من اینجوری بلد نیستم و چشمی پیمانه می کنم
فقط دو ساعت طول کشید تا همه چیز رفت در هم و در هم رفت تو فِر و یامی رفت تو فِر موهای خودش
اما این فِر دیگه کارِ خودش نبود پس... رفتم به بلد کار فِر در جهان..نازی جووووون.
رِج رو تو کوچه دیدم و در حالیکه بهش نزدیک میشدم گفتم -سلام من دارم میرم آرایشگاه تو هم برو حمام و لطفا" لجبازی هم نکن ... و در حالیکه دست میدادیم گفتم - جایی رو به هم نریزی اون تا دو ساعت دیگه میادا... و در حالیکه دور میشدم گفتم- توی فر غذا هست بهش دست نزن تا من بیام ... در این بین اون فقط گفت- یعنی انقدر مهمه؟
دو نفر قبل از من نشسته بودند با موهای زرد و بنفش... چشم میبینه و دل میخواد اما نازی جون!!! گفت که کار امروز نیست.
خیلی دیر شد و رِج پشت سر هم پیغام میداد که اگر نیایی و این یارو از راه برسه در رو باز نمیکنه و من مطمئن بودم که کاری رو که گفته می کنه... فکر کنم از ببعی کمی زیباتر به خونه برگشتم.. و گفتم ببخشید سرش شلوغ بود
- چی رو باید ببخشم؟ اینکه خودتو به این روز در آوردی یا اینکه این مهمون چرا اینقدر مهمه؟
- الان صاف اش می کنم اینجوری که نمی یام جلو
-پس برای چی رفتی؟
-برای تو ، برای اینکه هر کسی بفهمه که یامی ات چقدر زیباست و دل اش به حالت نسوزه که ای وای پسره سر تره ...تجربه اش رو یکبار داشتی دیگه... بسه ...و هِرهِر خندیدم تا جو عوض بشه
-من میرم حمام..
-لج کردی؟ نرفتی دیگه؟
-نخیر خوابیدم .. اگر فکر میکنی دیره برم بیرون؟
- فرقی نمی کنه برام بودن ات باعث عذابه و نبودنت هم به نفعم نیست چون یه پرونده باز میکنی و توهمات ات رو میچینی توش... برو حموم رِج ..خواهش میکنم
از پشت خودمو بهش چسبوندم و هدایتش کردم طرف حمام گفتم : اون فقط یه گربه است رِج.. مکمل من نیست هم نوع منه و امشب اینجاست و فردا نیست. در رو روش بستم و با صدای بلند گفتم: احمق... اگر برام مهم بود که تورو معرفی نمی کردم
گفت: آخه می ترسم این گربه یه روز چنگ ات بندازه... از گربه ها باید ترسید .... صدای آب...آخیش
آقای عباس زاده راس ساعت هشت زنگ زد به کورنومتر رِج دست دادن اش با من 6 ثانیه طول کشید و نگاه اش هم در تمام ثانیه های چاق سلامتی روی بدن من بوده
- راحت اومدی؟
_ بله آقا
- تعریف تونو زیاد شنیده بودم
رِج اشاره کرد که پذیرایی کنم این یعنی وضعیت سفیده و اونها ادامه دادند به بحث شیرین عکس و تجهیزات و ناملایمات و من ترجیح دادم که کمتر حرف بزنم تا بیشتر یاد بگیرم ...چند شب پیش بود که از بوی تعفن کسی که عکاسی بلد نبود و نظر تکنیکی هم می داد و باعث مسخره همگان شده بود حالم بد شد ... تصمیم گرفتم ساکت به کارم برسم و تا زمانی که در مورد موضوعی مطمئن نبودم حرف نزنم و باعث آبروریزی و شرمندگی رِج نشم
همه چیز آماده بود و رفتم به غذا سر بزنم که دیگه وقت اش بود... مامی جانم گفته بود اصلا" در فر رو باز نکن و با حرارت کم که در غیر این صورت وا میره از هم و ....در فِر باز شد اما قلب من ایستاد.. خداوندا کاش هیچوقت به دنیا نیومده بودم و این صحنه رو نمی دیدم ... خدایا کاش خواب باشه ... رِج؟ بیا
می خندید و می گفت: این عباس زاده بچه خوبیه .. کارش خیلی درسته .... قیافه منو دید و دهن اش رو بست
-توفِر رو خاموش کردی؟
-آره ...مگه خودت نگفتی؟
....
رج رفت مرغ بریان بگیره... من مطمئنم که از قصد این کار رو نکرده اما بسیار از دست اش کفری بودم
اون اگر 60 درصد حسود بود اما 1 درصد هم بدجنس نبود.. اصلا" برای این جور حرف ها به دنیا نیومده بود
جرات نمی کردم از آشپزخونه بیام بیرون .. از کار خودم پشیمون بودم که چرا اینو دعوت کردم اینجا... اصلا" چه لزومی داشت؟
تا اینکه آقای عباس زاده جوجه های فکرم رو پروند تو هوا و گفت: عجب چیزیه این داداش ما
- چطوره؟
_من نظرم رو قبلا" گفتم... ازش خوشم نمیاد
-آخه بدجوری دلو قلوه دادی و گرفتی
_عکاسی و معاشرت هاش جداست
-اوهوم
_ من بعنوان یه عکاس نگاه اش می کردم نه کسی که بین من و تو حائل هست و... تو از چیزی ناراحتی الان؟ مشکلی هست؟
-نه. اصلا"! چطور؟
_ چشم هات در عرض ده دقیقه فرق کرد
دست ام رو گرفت اما عذاب وجدان تو خونه خودمون وادارم کرد که دستم رو بکشم و بسیار به موقع این کار انجام شد.
احساس غرور بهم دست داد.. در یک لحظه دو نفر منو دوست دارن و این تناقض داره با اصل محبت و احساس غرورم رو کشتم

....................

ساعت از دو و نیم گذشته بود که داشتم این هارو می نوشتم... رِج داشت فیلم می دید اما حوصله اش سر رفت، خاموش کرد و اومد نشست کنار من - گربه خوبی بود ظاهرا" اما عکاس خوبی بود به جرات
_رِج اصل محبت الهی میگه برای هر مرد یک زن آفریدیم و برای هر زن یک مرد و این دو یک خواهند شد در مثلث خداوند(زن،مرد،خداوند) تا ابدالاباد!!! اگر غیر از این باشه یعنی محبت الهی نیست
-مثلث تو مربع شده؟
_نه شش ضلعی
-یامی ، رِج، خدا و سه تا گاز!!!
_ ولم کن رِج اصلا" حوصله ندارم
- ادای تازه عروس ها رو در میاری یامی! کاری ات نداشتم .. اونم در شبی که در فراق آقای عباس زاده زیر سیگاری پر و خالی میکنی
_ آقای عباس زاده تورو که دید اشتهاش کور شد انگار و هیچی نخورد
- آره، الان نشسته تو هایدا وداره دو تا ساندویچ می خوره
_نه گلم! اگه اون چیزی نخورد بخاطر اینه که یه گربه خونگی یه و به خوردن آشغال عادت نداره
- با تو بگرده عادت می کنه
_ نه اون خلق و خوی گربه های خیابونی رو نداره ، یکبار آشغال دیگران رو خورده و بالا آورده، یادته که من خودم بردم اش دکتر و خون اش رو عوض کردم ... کاملا" مسموم شده بود! چند وقت پیش هم یه مشت گربه از گاراژ قدیر ژانگولر اومده بودن دورو برش و این طفلی هم ساده با یکی از اون کفتار های پیر رفتند تعطیلات و طرف بهش کلی وعده و وعید میده و میبردش ضیافت
از قضا یه تیکه گوشت که یه گربه ای تازه از دم در خونه مردم برداشته بوده رو بهش تعارف میکنن
عباس زاده هم چون خیلی گرسنه بوده دل اش خواسته ولی شانس آورده...انقدر معده اش حساس بوده که با اولین لقمه پس زده و حال اش بهم خورده ... اون شب تا صبح بیمارستان بودم آخه جز من کسی رو نداشت اینجا!!!
صبح کاشف به عمل اومد که اون گوشت هدیه گاراژ غدیر ژانگولر خیلی ها رو مسموم کرده بوده و حتی از یک خانواده دو نفر ... البته همگی زود کشیدن کنار و انداخت اش دور و وقتی دور هم جمع میشن فقط حرف اون گوشت است و خاطرات شب هاشون و گوشت بدبخت چند بار مصرف شده گندیده... خلاصه این بیچاره رو هم ساده گیر آوردن دیگه.. اما از یه چیزی که بیزارم و نمی خواستم ببینم.... این بود که این حرف تو دهن ها می مونه که آقای عباس زاده ساده بود و با دیدن یه تیکه گوشت از همه جا رونده و مونده آب از لک و لوچه اش آویزون شد و.... بیخیال... همین
-الان که خدا رو شکر به نظر سرحال میومد... بگو ببینم یام یام... این اتفاقات کی افتاد که من کجا بودم؟
_دقیقا" بگذار بهت بگم.... شبی که پیغام دادی جای دست های من توی دست هات زیر اون همه ستاره...خالی.
- خالی بود؟
_هنوزم خالیه...ببین...و .............حالا دیگه خالی نیست تاااااااااااااا ابدالاباد




Tuesday, August 05, 2008

بارزار - قسمت سوم

تمام این رفت و آمد ها کنسل میشه قربان تا وقتی که شما بخواهید.
مهربون شدی یامی! آفتاب امروز از کدوم طرف در اومده؟ نکنه اصلا" در نیومده؟ -
آفتاب امروز بسیار سوزان دراومده قربان... کجاش رو دیدی؟
-نه نمیشه! تو حتما" امروز یه نقشه ای داری یامی، تا شب معلوم میشه چه خوابی برام دیدی

آفتاب از شرق درومده قربان! من دیشب خواب دیدم روز می خوام بیدار ببینم میشه بری تا دیرت نشده
-من آف هستم عزیزم (یادم نبود که بیکاره
.پس به شادی مصرف کنی تنهایی ات رو در منزل چون من و شاینی امروز آن هستیم
-به هووم سلام برسون و سریع تر برو چون من تازه می خوام خواب ببینم سوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووت
.پا شو زیر کتری رو خاموش کن رج من کار دارم
- از همین کله سحر معلومه که امروز چه روزیه
.اگر فکر میکنی روز خوب یا بدیه در هر صورت درست فکر میکنی
- برو بیرون تا گازت نگرفتم یامی -
.پیرزن رو از تاکسی خالی نترسون رج..بای بای
-
-******************** -
امشب مست مستم چه شورو عشقی، در بیارین مشروبارو از تو مشما مشکی.... موزیک خوبی برای پیاده روی نیست و آدم رو تکون میده و مردم به آدم نگاه میکنند
فکرمیکنم و میرم جلو ... دروغ کوچیکی گفتم چون اصلا" شاینی در کار نبود و من می خواستم فقط تنها باشم ولی خوب بلدم چطور صحنه سازی کنم تا شک نکنه که من هم دروغ می گم.. خوب این هم یه جور تفاهمه که دو نفر به نوبت به هم دروغ بگن و آخرش هم بجای اینکه معذرت بخوان بگن تو به من تجاوز کردی یکی طلب من! البته چرا که نه؟ مگه غیر از این هست که هر وقت دلمون برای چیزی یا کسی پرزد به خودمون حق میدیم و با پررویی میگیم:" من که کاری نمی خوام بکنم .. من که خودم رو می شناسم و ... تنها بدبخت روزگار ما طرف مقابل ماست که از قضای روزگار نه خودش رو می شناسه و نه حق نگاه کردن به چپ و راست!رو داره. همین سمیرا میس مگه نبود؟ چند وقت پیش داشت آق تقی رو به جرم آن لاین بودن در نیمه شب مواخذه میکرد... سمیرا میسی که عاشق نیست به خودش اجازه هر کاری رو میده چون می دونه که داره چه میکنه اما آق تقی نه! اون نمی دونه... اصلا" اون ... بگذریم بابا بیخیال
اصلا" به من چه! من اگه بیل زن بودم که باغچه خودم رو بیل می زدم . ادعا پشت ادعا و افاده پشت افاده که چی؟ اسم خودت رو چی گذاشتی.. آدم؟ نه بابا تو همون گربه ای هستی که رِج فقط تورو شناخت ...:"گوشت رو قاپ میزنی و انقدر که سیر بشی یه چنگ میندازی و میری دنبال بازی ات ... گور بابای من، نه؟" ...هِی هِی هِی بازی با منگوله های رنگی و تخم مرغ شانسی
ای گور پدرت ذکریای رازی!!! از رپ خوش ام میاد مثل خودم! پررو هر چی به دهنشون بیاد میگن و البته من می نویسم
شیطونه میگه براش سیگار نگیرم تا به بهانه اش بره بیرون امشب و من یه زنگ بزنم به... خوب اونم یه زنگ بزنه به... وقتی عوض داره گله نداره! حال تونو بکنید: با لهجه رضا مارمولک
...اولین چهار راه نه دومین چهار راه یه گربه کِز کرده گوشه خیابون -
یامی تو مسئول جمع کردن و سامان دادن به حیوانات ولگرد خیابونی نیستی...هستم...نیستی...هستم اصلا" به تو چه!
.میتونم کمکت کنم؟ گربه جان؟ می تونم کمک ات کنم؟ داری خیس میشی ...بیا زیر چتر من
تو که چتر نداری
.به من اعتماد کن
چرا باید اعتماد کنم؟-
خوب ...چون ....من یامی هستم
-باشه اعتماد می کنم. میدونی؟ من همه چیزم رو باختم
خوب دوباره بدست میاری ...بهترش رو.. باور نمیکنی؟
-نه ...چرا باید باور کنم؟
خوب ... چون...من
-آها چون تو یامی هستی
کِر کِرِ خنده به آسمان و او فراموش کرد که باخته بوده است ومن هم فراموش کردم که سگ ام در خانه شاید سوت کتری را تحمل کند اما از تنبلی از جایش بلند نمی شود . نکند خانه ام بسوزد؟
با نگرانی از روی نیمکت نیمه خیس پارک بلند شدم :" خوب من باید برم... فراموش نکنی چی گفتم و کلا" فراموشش کن ... .هروقت دیگه هم خواستی باهام حرف بزنی می تونی
-کِی مثلا"؟
هر وقت که تو بخوایی. راستی اسمت چی بود؟
من عباس زاده هستم-
اوه آقای عباس زاده. بله ... خوشحال شدم
گربه ملوسی بود و حرف میزد ...خیلی ... خیلی زیاد حرف میزد.. و این یکی از چیز هایی بود که تمکین نمی شدم
دلم غیژ و ویژ می رفت از بوی مرطوب خیانت
این خیانت بود؟ نه خیانت یعنی جایگاه کسی را فروختن در حالیکه خودش خبر ندارد
پس این خیانت نبود؟ -بود ... نبود دیوانه جایگاه رِج در سگدانی است و او گربه ای است برای بیرون سگدانی
تازه او هم جنس من است و یک گربه می تواند در شرع با یک گربه باشد و اشکال ندارد. حاجیه یامی السادات میر فندِرِسکی فتوا دادند که حلال است. به شادی
کلید در جا کلیدی نمی چرخد پس کلید پشت در است من زود آمدم پس حتما" رِج ماده سگ آورده منزل و دارد ترتیب اش را میدهد... عقل یک ضعیفه از این احتمال بیشتر را نمی دهد حتی وقتی دزد گوشی موبایل طرف مربوطه را قاپیده باشد هم همین فکر اول به سراغمان می آید.. کلید را در می آورم و دوباره می چرخانم و اینبار دارد می چرخد اما سفت است
خودش در را باز می کند و هیچ نمی گوید ... لب و لوچه آویزان و موهای درهم و برهم نشان می دهد که حتما" با ماده سگی خوابیده است... اه یامی حالم را بهم زدی ... از خودت خجالت بکش
-سیگار گرفتی یامی؟
آخ... یادم رفت عزیزم . الان برات شام درست می کنم تو این فاصله تو هم برو بیرون یه هوایی بخور. نمی دونی چه هوایی شده ... پائیزییییییییییییییییییییییییییی! عشقولانههههههههههههههههههههههه
تورو خدا ادای این مرتیکه رو در نیار. . حالم بهم می خوره
-چرا ؟ چون اونروز تحویل ات نگرفت؟
- نه چون تورو زیاد تحویل گرفت! همین رو می خواستی بشنوی؟
آره آره آره آره ..آییییییییییییییییییییییییییییییی چیکار کردی چوله سگ ... به خدا برگردی یه جای سالم رو تن ات نمی گذارم
-(داد میزد تو راهرو):" تاکسی خالی رو از پیرزن نترسون
-دیوانه بی آبرو داد نزن
.....
وقتی برگشت صدای کلید رو شنیدم و قطع کردم و رو حافظه شماره شاینی رو گرفتم .. اون به این قضیه عادت داشت. یه دستم شیشه شور بود و با اون دستم رو میز رو پاک می کردم و البته تلفن هم سر جای همیشگی بود ..بین شونه و صورت - میدونی شاینی خیلی وقته که یه مسافرت درست حسابی با هم نرفتیم . اونم می گفت آره جون عمه وسطی خودت و عمه ... رِج. این دفعه چه کلکی می خوای بزنی؟
سر ظفرِ جاش من درست بلد نیستم. اما فردا با هم میریم اگه بخوای!!! سرش رو آورد جلوی گوشی که بشنوه اما نمیدونست که من و شاینی شیطون رو درس میدیم و کلمه ظفر برای خودش معنی داره
صدای شاینی رو که شنید صورت اش در هم رفت
چپ چپِ حق به جانبی گرفتم و گفتم. شاینی من بعدا" بهت زنگ می زنم
تو دنبال چی هستی رِج؟ سوتی؟ من سوتی نمی دم اما تو آزادی بدون سوتی هر وقت که بخوای از این در بری و
.. هر وقت که بخوای برگردی مثل هتل! البته با پیشخدمت کمر باریک خوبه یا بده؟
جواب من فقط سکوت بود مثل همیشه! حرف نزدن... حرف نزدن و هیچ چیز گفتن
پس من حق دارم اگر برای خودم یه گربه سخنگو داشته باشم. پس من حق دارم اگر اوقاتی رو برای خودم بگذارم کنار که با کسی حرف بزنم که اون هم با من حرف بزنه و من هم حرف بزنم تا وقتی که از حرف زدن سیر بشم و به قول رِج پنجول بکشم و برگردم تو سگدونی خودم
..****************************..
خوب کجا بریم؟
این سوال سختیه و قبول نیست .. من جواب نمیدم
چرا همه کارای سخت رو آقایون باید انجام بدن؟
-چونکه خانوم ها یه جورایی یامی هستن
خوب شد گفتی یامی داشت اسم ات یادم میرفت .. آخه خیلی طول کشید قرارمون
هیچ کس اسم منو یادش نمیره گربه بی تربیت ... یه موزیک بذار
-نه میخواییم حرف بزنیم
واقعا" دلم می خواست بغل اش کنم و از خوشحالی گازش بگیرم و اون چیزی در این باره فهمید چون خیلی زیبا خندید
ما خیلی گفتیم و خیلی سبک شدیم اما من یه چیز هایی رو دروغ گفتم تا خیلی زیر سوال نرم که اگه یه سگ با تمام تعاریفی که من ازش کردم تو خونه است و انتظار منو می کشه پس من اینجا چیکار می کنم؟
ما حرف های جالبی برای هم داشتیم و دل کندن مون از حرف زدن خیلی سخت بود .. هر بار که خداحافظی میکردیم یه چیزی میگفتیم که خودش تبدیل می شد به یه صحبت طولانی و ...با زنگ رِج با خوشحالی مجبور شد منو ببره کافه اونطرف شهر و بالاخره از هم جدا شدیم
............
اینجا که کسی نیست؟ چرا اومدیم اینجا اگه فقط خودمون بودیم؟
من می خوام اینجا باشم امشب
خوب میرفتیم خونه
من می خوام اینجا باشم امشب
خوب ...باشیم . چه خبر؟ کار چه خبر؟ خبری نشد از اون بوفالویی که قرار بود برات کار بگیره؟
من می خوام اینجا باشم امشب و بیخیال
خوب ... هستیم ..هیچی نگم؟ ما نباید مثل همه با هم حرف بزنیم؟
سکوت و نگاه بی تفاوت و پک به سیگار و دوباره سکوت و نگاه به پیش خدمت و سکوت
حتما" درست میگی
چی رو؟
همین هایی که الان نگفتی ...من خنده کردم اما اون پوزخند زد
-انتخاب کردی؟
آره.
-چی؟
نمیگم چون تقلب می کنی.
دوباره پوزخند زد و سیگارش رو تو زیرسیگاری چلوند . دستهاش رو گذاشت رو میز و گفت: " تو میخوای ما چیکار کنیم؟
پوزخند زدم و هیچی نگفتم
تو فکر میکنی عمه من ج... است؟-
اینو که کسی شک نداره و همه می دونند
من جدی حرف میزنم-
خوبه. اما جواب سوال ات بطور جدی همین بود. ببین عزیزم تو یا با من حرف نمیزنی جدیدا" یا حرف هاتو مرموز میزنی که من برای این حرفها ساخته نشدم... حالا واضح بگو
- واضح اش اینه که تو دیگه یامی دوست داشتنی من نیستی ... تو تغییر کردی.. حتی وقتی پیش من می خوابی هم دیگه اون یامی نیستی-
. تو چی رِج؟ تو تغییر نکردی؟ .
جواب منو با سوال نده -
تو سوال نکردی. حکم دادی بدون اینکه اجازه بدی من از خودم دفاع کنم.
- برات غریبه ام ؟ دیگه برات جذابیتی ندارم؟ کسی هست؟-
در دلم گفتم کسی یا کسانی؟ و در دلم خندیدم نگو که فرمان به لب ها داده شده و اونها هم خنده کرده بودند به شادی..
من چیزی احساس نمی کنم رِج جز اینکه این حرف هارو که دارم از تو میشنوم از زبون یه بنده خدای دیگه ای شنیدم ...حدودا" دو سال .پیش جلوت نشسته بود و این هارو میگفت اما تو هیچی نمی گفتی چون گرم بودی و فکر میکردی همیشه تو هستی که ...من
همیشه من هستم که...چی؟ تموم اش کن ...من چی؟-
. اصلا" نمی خوام حرف بزنم
میزنی! چون دیگه جایی نیست که حرف بزنیم-
آها خوب اینو بگو که تو امشب برنامه ای داری و خونه نمیایی...لازم به این همه فیلم نبود که منو بکشی اینجا.. میگفتی خیلی راحت! منم دیگه پاپیچ ات هم نمی شم که کجا میری؟ تو می تونی آزادی های فردی خودت رو داشته باشی
که تو هم آزادی های فردی تو داشتی باشی؟ وقتی میگم تو عمه منو چی فرض کردی و تو می خندی اشتباه نمیگم ! گوش کن ببین -
چی میگم......تهدید کرد.. حرف زد.. یادآوری کرد.. با مهربونی حرف زد.. تند حرف زد.. باهام حرف زد و پیشخدمت سواستفاده چی هم هر نیم ساعت دم میز ما بود که خدایی نکرده چیزی کم نداشته باشیم. دلم می خواست خفه اش کنم وقتی رشته کلام اش رو پاره میکرد .. نمی خواستم حتی پلک بزنم تا حرکت لبهاش رو از دست ندم این یک ذره حسادت و شک مار رو هم از تو لونه اش میکشه بیرون و زبون رِج رو به کار انداخته بود و احساسات اش رو غلغلک داده بود. درباره من فکر کرده بود
.................
ساعت یازده بود که بسیار خسته رسیدیم خونه. رِج با من خیلی حرف زد خیلی زیاد! با گوش هام کلمات اش رو می بلعیدم
گفت: "جایگاه تو رو برای من هیچ کس نمی تونه پر کنه ومن این جایگاه رو به کسی نمی فروشم. می فهمی یامی؟؟؟
.نویسنده این داستان که من باشم یعنی "یامی" دیگه بهش اجازه نداد که حرف بزنه و دهن اش رو بست
.آفتاب عالم تاب به کمک رِج اومد و دهن سرویس شده اش رو از دست یامی نجات داد
.اون گربه کی بود و حرف های رِج درباره چی بود؟ جواب این سوال ها رو در دو پست آینده یعنی بارزار چهار و پنج دنبال کنید


Friday, April 18, 2008

بارزار- قسمت دوم

اولش ذوق مطلق بود و شوق، هر چی به روز نمایشگاه بیشتر نزدیک می شدیم نبودنش رو بیشتر حس می کردم
با خودم حرف می زدم و می خندیدم یا تکرار خاطره هام رو به عبارت کلوچه شخم زدن خاطراتم رو بلند بلند فکر می کردم و لب و لوچه ام که آویزون می شد رِیچل بهم یاد آوری می کرد که سرِ کار هستم
رِج مثل برق رفته بود وقتی آخرین شمع رو با هم فوت کردیم و خوابیدیم و صبح تاریک اون روز ...بله
از اونروز به بعد دل من فقط با یه شمع روشن بود و این گرمی به سبک رمانتیسم در نوع خودش بی نظیر بود
با تجربه ای از آن حمام در اصفهان دارم هرگز نمیگذارم کسی کند و کاوش کند تا این راز عجیب رو پیدا کنه
گاهی اوقات تو تاریکی پام گیر می کرد و می افتادم زمین..هر دفعه یک جای بدنم کبود می شد اما این کجا و آن کجا
با این نور کم و شومینه دلم، خیلی حال می کردم.
خیلی شبها به عشق بازی و بی خیالی گذشت اگرچه ساعت ها کم آوردند
چمدونم رو جلوی شومینه باز کردم و کیسه های قبلی رو از توش درآوردم به کنایه گفتم دیگه نمی خواهی بری تو چمدونم رِج؟ ایندفعه جا زیاد داره ها؟
- من با زخم زبونات رفیقم...این سفر می خوای مرهم بگذاری رو زخمم یامی! می فهمی؟
کاش می شد نری و به من ...هیچی بیخیال... برو راهت رو پیدا می کنی.. نمی خوام بیام فرودگاه.. اشکالی که نداره؟
- نه هیچ اشکالی نداره رِج..هیچوقت هیچی برام مشکل تر از این نبوده که تو...می فهمی؟ تازه خواهر خانوم هم گفته اگه تو بیایی فرودگاه اون میره..می بینی همه چی جور میشه به هم رِج
چمدون رو به زور بستیم، در شمع بارون آرام آرام به سقف رسیدیم و باز سقوط دلنشین همگام و همزمان با شمع ها
..........
دیدن بچه های کافه روشنفکری تو فرودگاه برام از همه گالکسی های فری شاپ هم شیرین تر بود و جای خالی اون از تمام بادام های تلخ ظرف های آجیل دنیا تلخ تر
نامی گوش دراز: من ازت خداحافظی نمی کنم چون دیپورت میشی و پس فردا کافه ای
با خانم مجلل و سگ مربوطه خداحافظی کردم و اونها رفتند و من رو با این همه لطف شرمنده کردند که این همه راه رو آمدند بدرقه.
چشمام آروم نمی گرفت و خودم هم...بین خانواده و دوستام رژه می رفتم و شاینی بهم گوشزد میکرد که آروم باشم و انقدر خودم رو منتظر نشون ندم و به عبارتی تابلو نکنم این دم آخر
تپلی با صدای بریده بریده : دلم برات تنگ می شه . زیاد بیا تو نت ببینیمت. نامی که گویا فکر می کنه اگه حرف نزنه بهش می گن لال : ما هم از فردا شب می ریم کافی نت می شینیم.......
و صداهای مختلف که جدا" صاحبانشون یادم نمی یاد چون حواسم به اون دور دورا بود و چشمام چرخان به عقب و جلوو حتی بالا که شاید چیزی که پدر یادش رفته از سقف بچکه
-مواظب پسرت باش که زیاد چشم چرونی نکنه
-اگه به باباش رفته باشه که نمی شه کاریش کرد
-اگه کارت خوب نباشه بر میگردی دیگه؟
-نه استادش خوب بوده، بر نمی گرده (متولد عقرب تخصص در اینگونه نیش ها رو از ستاره اش به ارث برده بود) خار های رز سیاه توی دستش که رفت توی بدنم رو با برقی در چشم هاش نشانم داد و خندید.
-اومده؟ نه؟ اینو اون داده به تو.! الان کجاست؟
خیلی تشنه بودیم یا اصلا" مهم نبود که اگر ببینند با ما چه می کنند خیالمان راحت تر از آسانسور هایی بود که دوربین مدار بسته دارند. دستشوئی تازه ساز و نوی فرودگاه اولین بوسه ها را نوبر می کرد و ما آخرین ها را آنجا به یادگار
می گذاشتیم...-اگه نمیومدی من ...-هیسسسسسسسس دیگه هیچی نگو.. برو یامی حتی یک کلمه دیگه... خواهش میکنم برو زودتر..بهم زنگ بزن رسیدی..می فهمی؟
اگه دو شات کنیاک خورده بودم و اگه حالم خوب بود سه شات(مگی اکسِنت) هم اینجوری مست و مسخ نمی شدم
آقا شیره ، حاجی عقرب ، خانوم ماهی و ای همه کسانی که دوستان من هستید خداحافظ... اینجوری نگام نکنین لطفا" مواظب اش باشید
............

سه روز دیگه نمایشگاه افتتاح می شد. تا وقتی به چیزی دسترسی نداری یا برات دوره خیلی بزرگ و هیجان آوره و هر چی بهش نزدیک میشی دیگه جذابیتش رو از دست می ده...یک جمله در تمام کادر هایی که می بندم میاد جلوی لنز که" خیلی دوست دارم نمایشگاه بزنی" و امروز این اتفاق افتاد و من برای تو کارت نوشتم رج و این کارت منتظره تا به تو برسه اما به کجا باید بفرستم با چه پیکی و کدوم چاپار لیاقت این رو داره که اولین کارت رو برای تو بیاره و تورو برای من؟
با یادآوری مجدد رِیچل یادم افتاد که دوباره با خودم خندیدم یا آویزون شدم.
آقای دونر کارت ها رو روی میز دید و گفت اونهایی رو که نزدیک به ایشونه بدم که برام ببره چون برای پست دیره
یکی از کارت ها رو برداشت : بالاخره اسمش رو گذاشتی "بهترین بابای دنیا" چه ربطی داره به موضوع عکس ها؟
-فعلا" همه چیز ربط اش به ارتباطشه
طرح روی کارت رو از یکی از کتاب های بچگی هام انتخاب کردم عکسی از پسری که روی کله باباش معلق زده بود تا بابای کچل اش مو داشته باشه اما وقتی عکس رو بریدن پسر کچل افتاده بود اما بابا از عکس راضی بود
گفتم :مرسی دونر ..کاش این نمایشگاه تو ایران بود.
-بله، می فهمم. دل ات می خواست خانواده ات هم بودند.نه؟
خیلی وقیحانه بود اما گفتم: نه راستش اصلا" به اونها فکر نمی کردم..البته اگه اونها بودند که خوب بود.پنج تایی عکس رو دست می رفت...(جو سنگین شد از این همه بی محبتی من نسبت به عزیزانم و اضافه کردم..) ..حداقل و خودم خندیدم
بعد از کار دونر ازم خواست تا ماجرای عنوان عکس رو براش بگم . گوش مفت ایرانی و زبان بی رحم بکار افتادند و ... آقای دونر یک هو زد تو سرش و لیوان چای منو برداشت و گفت الان برمی گردم.
در حالیکه می رفت داد زدم: من چایی سرد می خورم ممنونم زحمت نکشید
-میدونی یامی خیلی از عشاق چایی با خاک سیگار خوردند و نمردند اما شک دارم تو از این احساس ات جان سالم به در ببری. یه سایتی، چیزی از کارای این بهترین بابای دنیا میشه دید؟
.....
بازدید کننده ها بیشتر از دوستان و آشنایان آقای دونر بودند. حکایت ما اینجا شده شوهر نازی خانوم عزیز نسین
معرفی می کنم یامی... کمی مکث ...از همکاران آقای دونر
بیشترین سوالها درباره اسم نمایشگاه بود تا خود عکس ها، وقتی خیال شان راحت میشد یا بهتر بگم فضولی شان میخوابید با دقت بیشتری به عکس ها نگاه میکردند و نظراتشون رو در حالیکه از در خارج می شدند با یک کلمه اظهار می کردند
از بین این نظرات به چند تا" جالبه" بر خوردم و این کلمه آشنا رو با خنده به فارسی تکرار کردم...جالبه از زبان رج مثل کلمه "انشالله" اعراب بود به جای آره یا نه! هیچی نمی شد ازش فهمید...
صبح رو با خنده های زورکی شروع کرده بودم از همان هایی که توی کلیسا بهمون یاد میدهند مثل پاک بودن زورکی و مثل اون جمله که هر هفته بعد از اعتراف مثل پتک می خورد تو سرم" بالاخره باید روزی تموم بشه..."و باعث شد دیگه اعتراف نکنم جز به خودِ خودِ پدر که پادشاه احساس من بود و لیدر قلبم..هللویاه
ساعت 7.5 بود. دقایق سنگین رفتن بود و سبد گل به شکل قلب تو پر از رز کبود که پشتش یک آدم 1.5 متری قرار داشت از در اومد تو...خوب معلوم بود که از طرف دونر بود شکی در این مسئله نبود اما آدرس روی کارت میگفت ایران و امضا از طرف "بهترین بابای دنیا"...چه کار کثیفی از سر دلسوزی برام کردین آقای دونر. من به این چیز ها احتیاجی ندارم. من اونروز به شما گفتم تا بدونید با حس ام حال می کنم!
نمی دونم چند دسیبل صدام پایین اومده بود که از حد آستانه شنوایی خودم هم زده بود بالا...چشم ها رو بسته بودم و چاک دهنم رو باز کرده بودم. ولی به به.. ایشون همونطور آرام و چاق لبخند می زدند.
عصبانی که هستم بیشتر غذا می خورم. پسرم رو هم گذاشتم روی میز پیش خودم و کلی با هم گپ زدیم دلمون برای هم تنگ شده بود چون ما همیشه با هم بودیم و امروز اون تو خونه تنها بود.
- میدونی عزیزم؟
با همون لحن پدرش گفت: چیه مامانی؟
-اگر پدرت اینجا بود همینکار رو می کرد اما من دلم نمیخواد کسی از نبودش سو استفاده کنه و جای اونو بگیره ولی از طرز حرف زدنم با دونر خوشحال نیستم...البته هیچ انسانی بعد از کار زشت و چزوندن دیگرانی که مثل خودش هستند شادی درونی نداره فقط میخواد اون لحظه کاری کرده باشه..ممم مگه نه پسرم؟
-بله مامانی..همینطوره
-خوب من الان خسته ام و می خواهم عمیق بخوابم و برم به عمق چیزی جدی مثل مارکس که رفت به اعماق جامعه و مثل فروید .......با این فکر ها خوابیدم و صبح با صدای فوکو بیدار شدم:" هی این همه عمیق شدن لازم نیست ..مگر تو معدنچی هستی؟ بیدار شو و بیا رو سطح در این زمان چیزهای مهم تری هم هست.
-ببخشید اقای فوکو مهمتر از اینکه وقت ندارم حتی موهامو شونه کنم؟
............

-اثر خوبیست ولی من با جنگ در کل مخالفم.
- حتی اگر جنگ برای از بین بردن عفونت های از بین برنده باشد برای آیندگان؟ (من گفتم).
-مگر همچین جنگی هم هست؟
-بله حتما" هست. جنگ هایی هست که می شود به سربازانش که کشته شده اند افتخار کرد مثل جنگ جهانی دوم و اخیرا" همین جنگ های...
-اما آنها کشته شده اند در حالی که حق زندگی داشتند مثل من و شما !
- اگر می دانستم که برای چه زنده هستم حتما" ترجیح می دادم برای آینده پسرخودم و حتی پسر شما کشته شوم تا اینکه برای پر کردن جیب خودم و عائله ام مثل بوفالو ها برای لاشخور های بی سواد رای جمع کنم. البته شما کشور بیطرفی هستید و منشاء صلح و دوستی خاورمیانه به همین علت شاید طعم حرف های من براتون گزنده باشه ولی از اینکه افتخار دادید و تشریف آوردید بسیار ممنونم.
در اینجا بود که دونر با خنده زورکی اش خودش را قاطی کرد.
-بله باید خاطر نشان کنم که یامی بسیار حساس و هه هه هه...کمی عجوله و همین باعث میشه که رنجشی در حرفهاش احساس بشه و خودش هم می دونه که کسی مقصر نیست بلکه خود ملت ها هستند که برای دولت ها تصمیم می گیرند و بالعکس هم هست...همممم تشریف بیارید من یکی از پرتره هایی که بازسازی از یک بازسازی دیگر دهه شصتی است رو به شما نشون بدم یک پارودیسم از نظر من بسیار ظریف و زیباست...دنبالشون نرفتم چون از اینکه به بیننده حقنه کنی که این را ببین برای این! هیچ لذتی بهم دست نمیده.

گالری خلوت بود و سوت زنان ایمیل هامو چک میکردم و چند تا نظر و نامه شاینی..تبریک و نامه رِج مثل همیشه کوتاه تر از چیزی که انتظارش رو داشتم ولی لرزاننده تر از همیشه. دونر می خواسته اون رو بیاره اینجا... اونها با هم کلی حرف زده بودند و دونر بیچاره...وای خیلی کثافتی یامی پس جمله ای که به سناتور می گفت در مورد من درست بود..." همین باعث میشه که رنجشی در حرف هاش احساس بشه در حالیکه کسی مقصر نیست" اوه خدای بزرگ منو بکش وقتی اینقدر نمک نشناسم...صدای اونور خط بی شمارگی منو شناخته بود ...وقتی در یک جمع فقط تو هستی که اسم نداری پس بطرز تابلویی تو هستی...-یامی؟ صدات نمیاد ..من براش توضیح دادم که چرا نمی تونم بیام..امیدوارم خوشت اومده باشه..میشنوی؟ کجایی؟
-من دارم داد می زنم رِج............د...د...رِج..ممنونم. همش رو پرپر میکنم و نصف اش روبا موهام برات می فرستم.
اگر فقط دو دقیقه فکر کرده بودم اونروز میفهمیدم که رز سیاه یعنی هدیه ای از طرف فقط و فقط اون و البته که قلب بودنش تو ذوق می زند که نمی شه به دونر بیچاره خرده گرفت. اون که با رِج زندگی نکرده بود که بدونه مثل اون چه جوری با یک کیسه از گل و موی خودش سورپریزت کنه...شاید 180 سال دیگه وقتی کسی داره این کتاب رو با عکس های ما می خونه بفهمه که تو کی بودی و چه کردی و آنها هم بفهمند که نباید خودشون رو توی قوطی کنند و به خودشون و اطرافیانشون ظلم کنند.دیروز گرافیستی کار کنند و فردا سور رئالیستی و پس فردا اکسپرسیونیسم انتزاعی رو عشق است اما امروز میخواهم ذرت بخورم ..آه کاش میشد این تاکسی من را ببرد میلاد نور تا بروم ذرت حسن و پیغام بدهم که من اینجام دو تا گرفتم ولی جایت خالی نیست! اینطور زمینه یک رز سیاه و کبود را روی بدنم طرح ریزی می کردم.... و یا رِج آنجا باشد و با دست جوری بزنم به پشتش که ذرتش بریزد پایین...خوب. دو نفر آمدند تو که شکل خریدار ندارند ولی باعث می شود که اسکیزوفرنی نشوم. هاه
-عکس هستند این ها؟
-بله
- چه جالب
-ممنونم
- این عکس آدم مشهوری است؟
- بله ...یعنی خیر ولی مشهور خواهد شد
-چطور این حرف رو می زنید؟
- چون من مشهور میشوم و اگر من مشهور بشوم از ایشون تشکر می کنم و ایشون هم...آی سه تایی خندیدیم
-شما شوخ طبع هم هستید
در دلم گفتم باید دیروز اینجا می بودی سرکار خانم
-یامی؟ درست گفتم؟
-بله
-من عکس این هنرمندِ "مشهور بعد از این" را می خرم. برایم امضا یش کن و همان جمله را هم بنویس اینجا...کمی اینور تر لطفا

......................
پدر عزیز آسمانی
آنقدر خوبی که برای تشکر از تو لازم نیست دنبال کلمات بگردم اما این را امروز بعد از رفتن آن دو خانوم نوشتم برایت

" خداوندا هستی؟
بهانه هایم را می بینی؟
هر چه می دهی راضی نمی شوم
بیشتر بیشتر..پنج مگ ...نه هشت مگ
بله ده مگ...آخ جون دو دهم دیگه اش
خداوندا هستی؟
آشوبهایم را میبینی؟
هر چه نزدیک تر می شوم باز تر میخواهم
5.6 نه...4 نه...2.8...آخ جون دو تای دیگه اش
خداوندا هستی؟
چرا می خندی؟
چقدر این لبخند آشناست
اوه میدونم..می خوای منو بزنی".

همه تورا دارند
شاید کمی از دیگری بیشتر
تو را دارم
بی نظیرم
در تو شادی دارم
و نصیب فراوانی
از آنچه برایم مقدر کردی
همه را یک جا می بلعم
آمین




Thursday, February 14, 2008

بارزار (قسمت اول)1

یکی از کار هایی که در برنامه های آینده ام برای شما انجام خواهم داد قطع کلی انواع و اقسام تلفن است
هیچ زنگی بی سبب در نمی آید. همه با تو کار دارند . دوست جدیدی به دهکده اضافه شده!
او را نمیفهمم او هم مرا نمی فهمد. او می خواهد بلند بخندد و در مرکز توجه باشد.
من از اینکه انگشت نمای الکی باشم خوشم نمی آید.
لیوانها را میتوانم بشویم جا سیگاریها را هم خالی میکنم کیسه سطل آشغال را هم عوض می کنم
اما این بوی عطر را چکار کنم که توی هوا مانده و خیال رفتن هم ندارد
تمام صبحم را فکر کردم تا بیاید تمام هفته وقتم گرفته می شود تا از ذهنم خارجش کنم
همه چیز جا دارد جز این کتاب ها یی که مخصوصا" آنها را جلو دستم می گذارم تا تمامشان کنم
تمام نمی شوند که هیچ بیشتر هم می شوند ....پاکت هایش را هم جا گذاشته بعضی ها که درشان باز است.بر میگردم به طرف آیینه و به عکسش نگاه میکنم! و به آن لبهای جغول بغول شده ! - ببخشید آیا اجازه دارم که بخوانم؟ آره بابا بخون به حساب من!...پِکی اینها را برای من نوشتی ...ولی چرا پستشان نکرده بودی پدر سگ؟

این مدت که من نبودم فقط می نوشته؟
-" زمانی کوچک بودیم دوست و دشمن برایمان معنایی نداشت . با هم بازی میکردیم جدی نبودیم
خانه ای که ساخته بودیم توالت نداشت و به سر و کله دیگران ...(ببخشید
امروز فرمانده ما را مقابل هم قرار داده است. راهمان جداست و هدفمان هم.
کاش از آینده خبر داشتیم و سگ و گربه بازی نمی کردیم. حالا بالغ شدیم .
راه تو شیشه ای است و کار من سگ کشی! با اینکه می دانم آنها گلوله ای هم برای من کنار گذاشته اند. در باتلاقی افتادم که راه برگشتنش بازهمان فرو رفتن است. یامی عزیزم راهی را که به تو ختم شود می بندم چون اینبار باید به محض دیدنت به تو حمله کنم ...شاید جای دندانهایم آنقدر عمیق باشد که دردش دیگر شیرین نباشد.
همه چیز عوض شد وقتی که ما رشد کردیم. جنگیدیم. تو در جبهه ای دیگر و من در باتلاق سگ کشی
این جبهه دیگر را خودم به تو معرفی کردم همین دیروز ... و فردا ممکن است یکی از این نامه ها همانی باشد که تو را به مهمانی نبودنت دعوت می کنم...تویی که دیشب ادعا میکردی که هرگز سورپریز نخواهی شد!
در بازی افتادم و نمی خواهم تو را هم در این بازی داخل کنم
یامی دیگر جلو چشمم نباش. من را که دیدی فرار کن... می فهمی چه میگویم؟ کاش میفهمیدی... "

نامه ای که تاریخ نداشت ولی به مطلبی اشاره کرده بود که بر می گردد به زمانی که بازی را باختم!
.......
زنگ میزند دوباره این همیشه در دسترس
کاش کسی کاری نداشته باشد
کاش کسی سوال چرت نپرسد
-سلام خانم مجلل... بله حتما". چرا که نه- چشم حتما" میبینمتون...
دیگر بهتر از این نمی شود خوشم می آید گوشی فهمیده ای هستی با تمام پیر بودنت حرفم را گوش میکنی
چیز می فهمی...وقتی میگویم کاش این نباشد و کاش این طور نشود مطلب را سریع می گیری
ممنونم که این بار یک تماس خوب داشتی
تماس هایی که به درد بخور باشند را همیشه اینطور بدون دردسر وصل کن
الان دلم به زود رفتن است و کار گرفتن
در این مدت چقدر دلجویی کردند دوستانم و اصلا" پشتم را خالی نکردند
وقتی که با سابقه ات برای مصاحبه می روی خیلی قدرتمندی ولی وقتی که سابقه یکساله داری و تمامش هم خودت می دانی که کشک است در برابر دیگرانی که آنجا هستند.
تاپ تاپ دلم بر میگردد به ده سال پیش که برای اولین مصاحبه ام رفته بودم
خوبی اش این است که خانم مجلل آنجا هست و ما یک چای با هم خورده ایم
عجب روزی بود آشنایی ما
فکرم این است که خداوند سگ ها را آفرید تا بو بکشند و راه را نشان دهند
آن روز هم سگ هایمان بو کشیدند و هم دیگر را در یک سر بالایی پیدا کردند. خدا قوت! رِج در صابون پز خونه هم با سگ های ولگرد آنجا آشنا در می آید..... و افتادند به گپ زدن
من و او هم به هم لبخند میزدیم
و ...اینطور شد که آنها روز بعد شدند مهمان ما و خانم مجلل هم شد دوست خوب من
سابقه سنگین یکساله ام در کیفم سنگینی میکند
علی رغم میلم این همه توصیه کننده دارم فقط خدا رو شکر که مجلل و دوست هایش با هرچه سگ کشی مخالفند و این خیلی خوب است
....
بسیار هم دلم تاپ و توپ نکرد فقط در خانه از خودش لوس بازی در آورد ه بود
آن هم به خاطر عکس های روی آینه بود
عکس هایم آنقدر زنده هستند و پر از نور زیبا که از توی آن هم نازم را می کشند
بله همه چیز دوستانه و پر لبخند گذشت و...البته صمیمی
گویی که سه بار با هم چایی خورده بودیم
بقول دختر عمو جانم کارمان در مآید وقتی می گویند شما با آقای"اولچست" چه نسبتی دارید؟
خوب این هم حسن دارد، هم به قول او کارمان سخت تر می شود
کسی چه می داند که "اولچست" هر که هست برای خودش هست و ما جور دیگر هستیم ...صبح ها تا بیست بار از این طرف به ان طرف نشویم بیدار نمی شویم. اگرم دل مان بخواهد الان می رویم آنجا...دم رفتن اگر باز این" دل" مان نخواهد نمیرویم آنجا
می مانیم اینجا و با یک تلفن پرواز می کنیم به طرف کافه سوسن با نور قرمز و بنفش و آبی اش
......
دستم می انداختند
- قوره نشده مویز شدی
-از فردا دیگر اینجا نمی آید . می رود "لاوین" می نشیند
- به ما سلام هم نمی کند
جواب نمی دهم و فقط می خندم .راست می گویند خودم را باخته ام
-ایشون حرف نمی زنند تا وکیلشون بیاد
و جدا" حلال زاده از راه میرسد
- آقای وکیل فقط خواهشمندیم اینجا موبایل هاتونو خاموش کنید
جلسه رسمی است و امشب هم مهمان ایشون هستیم
- هر چی دلت می خواد سفارش بده به حساب یامی"کار درست"! خوب این هم یک جور چتر است
- تا دیروز یک چتر باز داشتیم فقط
- امروز همه چترشان را روی من باز کردند..که می شود فدای یک تار موی تو...کچل
...چشم ها به سمت ما بود؟ ون یکاد نبود؟ نمی دانم خر مهره به گردن هایمان آویزان نبود که
- من باید برم ...تو یه دقیقه بیا بیرون!!! خدا نگهدار همه شما...قیافه نگیرید دیگه من متعلق به همه شما هستم.
دیگر کسی به من نگاه هم نمی کرد
نمی دانم چرا همه خجالت کشیدند از اینکه او رفت جز خودش با آن زبان چربش
ونگ موبایل "نامی" درآمد: بچه ها چه با حال! گاو و الاغ و اردک... و خودش خجالت کشید که ادامه بده
متولد عقرب شمع رو خاموش کرد... بلند شد و در یک اقدام انقلابی گفت- پاشین بریم خونه ما...اینجا هم صندلیهاش ناراحته هم اینکه یامی برای شیرینی دادن دلیل نداره انقدر کم خرج کنه
-انقدر تند و محکم گفت که "سرهنگ" خودمان هم تا بحال هم چنان دستور بی بروبرگردی نداده بود
بله حسابی گرم شده بودیم و دنیای بسیار بسیار خوبی بود؟ مثلا".موزیک امروز دیگه از اون ایتس ایتس داراش نبود که قبیله نگورونگورو بریزن وسط و شلنگ تخته بندازند
خیلی آرام و ...ملایم ! و میشد صدای خیابان را هم شنید... خش و خش ..قیژ و قیژ
طبق معمول شیرین ترین عضو ما "نامی گوش دراز"- یعنی کی می تونه باشه این وقت شب؟
--اِوا خاچ به سرم
- فقط یه سگ میتونه اینجوری به در چنگ بزنه
....سِلاااااااااااااام پدرسگ...یادمه مثل چهارپایان گریه می کردم
متولد عقرب می خندید و می گفت" به به بالاخره ترکیدند ایشون!"
...از اون جایی همه چیز در این دهکده عجیب و غریبه ...سورپریزشون هم مثل خودشونه
اول حسابی حال ات رو میگیرن و بعدش یه حال اساسی بهت میدن.

-هفته پیش خود همین خانوم بود که می گفت:" (در حالی که صداشو ریز کرده بود و کله اش رو مثل عروسک های لجباز تکون می داد که ادای منو مثلا" در بیاره) این سورپریز ها دیگه مسخره است...الان دیگه نمی شه کسی رو سورپریز کرد...خوب وقتی درست در اون روز خاص ییهو میگن بریم به "شاینی" یه سری بزنیم معلومه دیگه ...همه اونجا منتظرن...حتما" چراغ ها هم خاموشه و حتما" فشفشه هم دستشونه...جمع کنید بابا ...حداقل من یکی دیگه سورپریز نمی شم"...نمی دونم الان هم سورپریز نشدی! نه؟
فقط دندون هام رو بهش نشون دادم . اونم یواشکی بهم گفت"...می...! (ببخشید نمی گم که چی گفت)
...یادم نیست دقیقا" بقیه چه کار میکردند و چه حالی داشتند
اما من حالم خوب بود
بعدا" فهمیدیم که همه حال شون خوبِ خوب بوده ...از کجا فهمیدیم؟ چون حتی یک عکس هم از اون شب فوکوس نبود
........
شب هایی که خیلی حالم خوبه صبح های خوبی نداره
یک چیزی نگرانم میکنه و دلم غنج میزنه
چای داغ با نبات....یا شربت آبلیموی شیرین
-رج من دیرم شده...دارم میرم؟ میشنوی؟ بیدار شو دیگه! من دیگه نیستم که بیدارت کنم
هوا از دیروز سرد تره... روزهایی که سرد میشه راننده تاکسی ها هم یخ می زنند انگار
خوشبختانه همه دیر رسیده بودند
-یامی جان اینجا وقت رو خودتون تنظیم می کنید .فقط باید حواستون به زمان اتمام پروژه باشه
....
می دونی پدر جان که من همیشه از تو گله مندم
حتی وقتی که طبق لیست من پیش میری!از این همه محبت بی دریغ گله مندم
راستی پدر جان من الان کار دارم و ساعتش هم دست خودمه!!! عجیبه
همنونی هست که می خواستم!!!البته الان وقت تشکر درست و حسابی ندارم
بعدا" خدمت می رسم... راستی! کتابخانه فراموش نشود. چوبی تا سقف و بدون شیشه و...
قبلا" متشکرم... خودت حافظ خودت باش! بااااااااااای

Wednesday, February 13, 2008

عروسک



شنیدن بعضی از کلمات به تنهایی
مثل شنیدن یک داستان طولانی است
که تا انتهای تو کشیده میشود


Friday, December 07, 2007

برای سیا و خاطره گرم زمستان





پارسال همین روز من در حال خرید شب عید بودم
چون میخواستم عکس بگیرم دستم رو زیاد پر نمیکردم
تو میگفتی که من اولین مادینه ای هستم که خرید رو دوست نداره

پارسال همین روز من تشویق میشدم
چون میخواستم تو ببینی ذوق بیشتری برای کار داشتم
تو میگفتی من یه چیزی میشم

پارسال همین روز کلی شور و شوق داشتم برای درخت ها
چون یکی از درخت ها برای تو بود
تو میگفتی نکن این کارا رو عروسک

پارسال درخت های ما ستاره نداشت
چون ستاره من تو بودی و ستاره تو من
بالای درخت هامون یه قلبِ روشن بود

امسال
......
باز همه در حال خرید و باز عید
باز هم تشویق و باز هم عکس
باز هم درخت
اما امسال تو چیزی نمیگی
و من تو رو کم دارم
درخت هم یه چیزی کم داره
نه قلب روشن داره و نه ستاره

وباز هم پدری که میشنوه و جواب میده از راه رسید
هنوز یک ساعت هم از این سوال نگذشته بود که
...خیلی عجیب
یه ستاره به دستم رسید...مثل یک شاهد

امسال روی درخت من قلب نیست
اما... ستاره مجوسیان رو دارم
ازش خواستم که توی آسمون بگرده
تا قلب روشن من رو پیدا کنه


پیالر از همه چیز ممنونم، مخصوصا" از یاد آوری روزهای خوبم