Friday, April 18, 2008

بارزار- قسمت دوم

اولش ذوق مطلق بود و شوق، هر چی به روز نمایشگاه بیشتر نزدیک می شدیم نبودنش رو بیشتر حس می کردم
با خودم حرف می زدم و می خندیدم یا تکرار خاطره هام رو به عبارت کلوچه شخم زدن خاطراتم رو بلند بلند فکر می کردم و لب و لوچه ام که آویزون می شد رِیچل بهم یاد آوری می کرد که سرِ کار هستم
رِج مثل برق رفته بود وقتی آخرین شمع رو با هم فوت کردیم و خوابیدیم و صبح تاریک اون روز ...بله
از اونروز به بعد دل من فقط با یه شمع روشن بود و این گرمی به سبک رمانتیسم در نوع خودش بی نظیر بود
با تجربه ای از آن حمام در اصفهان دارم هرگز نمیگذارم کسی کند و کاوش کند تا این راز عجیب رو پیدا کنه
گاهی اوقات تو تاریکی پام گیر می کرد و می افتادم زمین..هر دفعه یک جای بدنم کبود می شد اما این کجا و آن کجا
با این نور کم و شومینه دلم، خیلی حال می کردم.
خیلی شبها به عشق بازی و بی خیالی گذشت اگرچه ساعت ها کم آوردند
چمدونم رو جلوی شومینه باز کردم و کیسه های قبلی رو از توش درآوردم به کنایه گفتم دیگه نمی خواهی بری تو چمدونم رِج؟ ایندفعه جا زیاد داره ها؟
- من با زخم زبونات رفیقم...این سفر می خوای مرهم بگذاری رو زخمم یامی! می فهمی؟
کاش می شد نری و به من ...هیچی بیخیال... برو راهت رو پیدا می کنی.. نمی خوام بیام فرودگاه.. اشکالی که نداره؟
- نه هیچ اشکالی نداره رِج..هیچوقت هیچی برام مشکل تر از این نبوده که تو...می فهمی؟ تازه خواهر خانوم هم گفته اگه تو بیایی فرودگاه اون میره..می بینی همه چی جور میشه به هم رِج
چمدون رو به زور بستیم، در شمع بارون آرام آرام به سقف رسیدیم و باز سقوط دلنشین همگام و همزمان با شمع ها
..........
دیدن بچه های کافه روشنفکری تو فرودگاه برام از همه گالکسی های فری شاپ هم شیرین تر بود و جای خالی اون از تمام بادام های تلخ ظرف های آجیل دنیا تلخ تر
نامی گوش دراز: من ازت خداحافظی نمی کنم چون دیپورت میشی و پس فردا کافه ای
با خانم مجلل و سگ مربوطه خداحافظی کردم و اونها رفتند و من رو با این همه لطف شرمنده کردند که این همه راه رو آمدند بدرقه.
چشمام آروم نمی گرفت و خودم هم...بین خانواده و دوستام رژه می رفتم و شاینی بهم گوشزد میکرد که آروم باشم و انقدر خودم رو منتظر نشون ندم و به عبارتی تابلو نکنم این دم آخر
تپلی با صدای بریده بریده : دلم برات تنگ می شه . زیاد بیا تو نت ببینیمت. نامی که گویا فکر می کنه اگه حرف نزنه بهش می گن لال : ما هم از فردا شب می ریم کافی نت می شینیم.......
و صداهای مختلف که جدا" صاحبانشون یادم نمی یاد چون حواسم به اون دور دورا بود و چشمام چرخان به عقب و جلوو حتی بالا که شاید چیزی که پدر یادش رفته از سقف بچکه
-مواظب پسرت باش که زیاد چشم چرونی نکنه
-اگه به باباش رفته باشه که نمی شه کاریش کرد
-اگه کارت خوب نباشه بر میگردی دیگه؟
-نه استادش خوب بوده، بر نمی گرده (متولد عقرب تخصص در اینگونه نیش ها رو از ستاره اش به ارث برده بود) خار های رز سیاه توی دستش که رفت توی بدنم رو با برقی در چشم هاش نشانم داد و خندید.
-اومده؟ نه؟ اینو اون داده به تو.! الان کجاست؟
خیلی تشنه بودیم یا اصلا" مهم نبود که اگر ببینند با ما چه می کنند خیالمان راحت تر از آسانسور هایی بود که دوربین مدار بسته دارند. دستشوئی تازه ساز و نوی فرودگاه اولین بوسه ها را نوبر می کرد و ما آخرین ها را آنجا به یادگار
می گذاشتیم...-اگه نمیومدی من ...-هیسسسسسسسس دیگه هیچی نگو.. برو یامی حتی یک کلمه دیگه... خواهش میکنم برو زودتر..بهم زنگ بزن رسیدی..می فهمی؟
اگه دو شات کنیاک خورده بودم و اگه حالم خوب بود سه شات(مگی اکسِنت) هم اینجوری مست و مسخ نمی شدم
آقا شیره ، حاجی عقرب ، خانوم ماهی و ای همه کسانی که دوستان من هستید خداحافظ... اینجوری نگام نکنین لطفا" مواظب اش باشید
............

سه روز دیگه نمایشگاه افتتاح می شد. تا وقتی به چیزی دسترسی نداری یا برات دوره خیلی بزرگ و هیجان آوره و هر چی بهش نزدیک میشی دیگه جذابیتش رو از دست می ده...یک جمله در تمام کادر هایی که می بندم میاد جلوی لنز که" خیلی دوست دارم نمایشگاه بزنی" و امروز این اتفاق افتاد و من برای تو کارت نوشتم رج و این کارت منتظره تا به تو برسه اما به کجا باید بفرستم با چه پیکی و کدوم چاپار لیاقت این رو داره که اولین کارت رو برای تو بیاره و تورو برای من؟
با یادآوری مجدد رِیچل یادم افتاد که دوباره با خودم خندیدم یا آویزون شدم.
آقای دونر کارت ها رو روی میز دید و گفت اونهایی رو که نزدیک به ایشونه بدم که برام ببره چون برای پست دیره
یکی از کارت ها رو برداشت : بالاخره اسمش رو گذاشتی "بهترین بابای دنیا" چه ربطی داره به موضوع عکس ها؟
-فعلا" همه چیز ربط اش به ارتباطشه
طرح روی کارت رو از یکی از کتاب های بچگی هام انتخاب کردم عکسی از پسری که روی کله باباش معلق زده بود تا بابای کچل اش مو داشته باشه اما وقتی عکس رو بریدن پسر کچل افتاده بود اما بابا از عکس راضی بود
گفتم :مرسی دونر ..کاش این نمایشگاه تو ایران بود.
-بله، می فهمم. دل ات می خواست خانواده ات هم بودند.نه؟
خیلی وقیحانه بود اما گفتم: نه راستش اصلا" به اونها فکر نمی کردم..البته اگه اونها بودند که خوب بود.پنج تایی عکس رو دست می رفت...(جو سنگین شد از این همه بی محبتی من نسبت به عزیزانم و اضافه کردم..) ..حداقل و خودم خندیدم
بعد از کار دونر ازم خواست تا ماجرای عنوان عکس رو براش بگم . گوش مفت ایرانی و زبان بی رحم بکار افتادند و ... آقای دونر یک هو زد تو سرش و لیوان چای منو برداشت و گفت الان برمی گردم.
در حالیکه می رفت داد زدم: من چایی سرد می خورم ممنونم زحمت نکشید
-میدونی یامی خیلی از عشاق چایی با خاک سیگار خوردند و نمردند اما شک دارم تو از این احساس ات جان سالم به در ببری. یه سایتی، چیزی از کارای این بهترین بابای دنیا میشه دید؟
.....
بازدید کننده ها بیشتر از دوستان و آشنایان آقای دونر بودند. حکایت ما اینجا شده شوهر نازی خانوم عزیز نسین
معرفی می کنم یامی... کمی مکث ...از همکاران آقای دونر
بیشترین سوالها درباره اسم نمایشگاه بود تا خود عکس ها، وقتی خیال شان راحت میشد یا بهتر بگم فضولی شان میخوابید با دقت بیشتری به عکس ها نگاه میکردند و نظراتشون رو در حالیکه از در خارج می شدند با یک کلمه اظهار می کردند
از بین این نظرات به چند تا" جالبه" بر خوردم و این کلمه آشنا رو با خنده به فارسی تکرار کردم...جالبه از زبان رج مثل کلمه "انشالله" اعراب بود به جای آره یا نه! هیچی نمی شد ازش فهمید...
صبح رو با خنده های زورکی شروع کرده بودم از همان هایی که توی کلیسا بهمون یاد میدهند مثل پاک بودن زورکی و مثل اون جمله که هر هفته بعد از اعتراف مثل پتک می خورد تو سرم" بالاخره باید روزی تموم بشه..."و باعث شد دیگه اعتراف نکنم جز به خودِ خودِ پدر که پادشاه احساس من بود و لیدر قلبم..هللویاه
ساعت 7.5 بود. دقایق سنگین رفتن بود و سبد گل به شکل قلب تو پر از رز کبود که پشتش یک آدم 1.5 متری قرار داشت از در اومد تو...خوب معلوم بود که از طرف دونر بود شکی در این مسئله نبود اما آدرس روی کارت میگفت ایران و امضا از طرف "بهترین بابای دنیا"...چه کار کثیفی از سر دلسوزی برام کردین آقای دونر. من به این چیز ها احتیاجی ندارم. من اونروز به شما گفتم تا بدونید با حس ام حال می کنم!
نمی دونم چند دسیبل صدام پایین اومده بود که از حد آستانه شنوایی خودم هم زده بود بالا...چشم ها رو بسته بودم و چاک دهنم رو باز کرده بودم. ولی به به.. ایشون همونطور آرام و چاق لبخند می زدند.
عصبانی که هستم بیشتر غذا می خورم. پسرم رو هم گذاشتم روی میز پیش خودم و کلی با هم گپ زدیم دلمون برای هم تنگ شده بود چون ما همیشه با هم بودیم و امروز اون تو خونه تنها بود.
- میدونی عزیزم؟
با همون لحن پدرش گفت: چیه مامانی؟
-اگر پدرت اینجا بود همینکار رو می کرد اما من دلم نمیخواد کسی از نبودش سو استفاده کنه و جای اونو بگیره ولی از طرز حرف زدنم با دونر خوشحال نیستم...البته هیچ انسانی بعد از کار زشت و چزوندن دیگرانی که مثل خودش هستند شادی درونی نداره فقط میخواد اون لحظه کاری کرده باشه..ممم مگه نه پسرم؟
-بله مامانی..همینطوره
-خوب من الان خسته ام و می خواهم عمیق بخوابم و برم به عمق چیزی جدی مثل مارکس که رفت به اعماق جامعه و مثل فروید .......با این فکر ها خوابیدم و صبح با صدای فوکو بیدار شدم:" هی این همه عمیق شدن لازم نیست ..مگر تو معدنچی هستی؟ بیدار شو و بیا رو سطح در این زمان چیزهای مهم تری هم هست.
-ببخشید اقای فوکو مهمتر از اینکه وقت ندارم حتی موهامو شونه کنم؟
............

-اثر خوبیست ولی من با جنگ در کل مخالفم.
- حتی اگر جنگ برای از بین بردن عفونت های از بین برنده باشد برای آیندگان؟ (من گفتم).
-مگر همچین جنگی هم هست؟
-بله حتما" هست. جنگ هایی هست که می شود به سربازانش که کشته شده اند افتخار کرد مثل جنگ جهانی دوم و اخیرا" همین جنگ های...
-اما آنها کشته شده اند در حالی که حق زندگی داشتند مثل من و شما !
- اگر می دانستم که برای چه زنده هستم حتما" ترجیح می دادم برای آینده پسرخودم و حتی پسر شما کشته شوم تا اینکه برای پر کردن جیب خودم و عائله ام مثل بوفالو ها برای لاشخور های بی سواد رای جمع کنم. البته شما کشور بیطرفی هستید و منشاء صلح و دوستی خاورمیانه به همین علت شاید طعم حرف های من براتون گزنده باشه ولی از اینکه افتخار دادید و تشریف آوردید بسیار ممنونم.
در اینجا بود که دونر با خنده زورکی اش خودش را قاطی کرد.
-بله باید خاطر نشان کنم که یامی بسیار حساس و هه هه هه...کمی عجوله و همین باعث میشه که رنجشی در حرفهاش احساس بشه و خودش هم می دونه که کسی مقصر نیست بلکه خود ملت ها هستند که برای دولت ها تصمیم می گیرند و بالعکس هم هست...همممم تشریف بیارید من یکی از پرتره هایی که بازسازی از یک بازسازی دیگر دهه شصتی است رو به شما نشون بدم یک پارودیسم از نظر من بسیار ظریف و زیباست...دنبالشون نرفتم چون از اینکه به بیننده حقنه کنی که این را ببین برای این! هیچ لذتی بهم دست نمیده.

گالری خلوت بود و سوت زنان ایمیل هامو چک میکردم و چند تا نظر و نامه شاینی..تبریک و نامه رِج مثل همیشه کوتاه تر از چیزی که انتظارش رو داشتم ولی لرزاننده تر از همیشه. دونر می خواسته اون رو بیاره اینجا... اونها با هم کلی حرف زده بودند و دونر بیچاره...وای خیلی کثافتی یامی پس جمله ای که به سناتور می گفت در مورد من درست بود..." همین باعث میشه که رنجشی در حرف هاش احساس بشه در حالیکه کسی مقصر نیست" اوه خدای بزرگ منو بکش وقتی اینقدر نمک نشناسم...صدای اونور خط بی شمارگی منو شناخته بود ...وقتی در یک جمع فقط تو هستی که اسم نداری پس بطرز تابلویی تو هستی...-یامی؟ صدات نمیاد ..من براش توضیح دادم که چرا نمی تونم بیام..امیدوارم خوشت اومده باشه..میشنوی؟ کجایی؟
-من دارم داد می زنم رِج............د...د...رِج..ممنونم. همش رو پرپر میکنم و نصف اش روبا موهام برات می فرستم.
اگر فقط دو دقیقه فکر کرده بودم اونروز میفهمیدم که رز سیاه یعنی هدیه ای از طرف فقط و فقط اون و البته که قلب بودنش تو ذوق می زند که نمی شه به دونر بیچاره خرده گرفت. اون که با رِج زندگی نکرده بود که بدونه مثل اون چه جوری با یک کیسه از گل و موی خودش سورپریزت کنه...شاید 180 سال دیگه وقتی کسی داره این کتاب رو با عکس های ما می خونه بفهمه که تو کی بودی و چه کردی و آنها هم بفهمند که نباید خودشون رو توی قوطی کنند و به خودشون و اطرافیانشون ظلم کنند.دیروز گرافیستی کار کنند و فردا سور رئالیستی و پس فردا اکسپرسیونیسم انتزاعی رو عشق است اما امروز میخواهم ذرت بخورم ..آه کاش میشد این تاکسی من را ببرد میلاد نور تا بروم ذرت حسن و پیغام بدهم که من اینجام دو تا گرفتم ولی جایت خالی نیست! اینطور زمینه یک رز سیاه و کبود را روی بدنم طرح ریزی می کردم.... و یا رِج آنجا باشد و با دست جوری بزنم به پشتش که ذرتش بریزد پایین...خوب. دو نفر آمدند تو که شکل خریدار ندارند ولی باعث می شود که اسکیزوفرنی نشوم. هاه
-عکس هستند این ها؟
-بله
- چه جالب
-ممنونم
- این عکس آدم مشهوری است؟
- بله ...یعنی خیر ولی مشهور خواهد شد
-چطور این حرف رو می زنید؟
- چون من مشهور میشوم و اگر من مشهور بشوم از ایشون تشکر می کنم و ایشون هم...آی سه تایی خندیدیم
-شما شوخ طبع هم هستید
در دلم گفتم باید دیروز اینجا می بودی سرکار خانم
-یامی؟ درست گفتم؟
-بله
-من عکس این هنرمندِ "مشهور بعد از این" را می خرم. برایم امضا یش کن و همان جمله را هم بنویس اینجا...کمی اینور تر لطفا

......................
پدر عزیز آسمانی
آنقدر خوبی که برای تشکر از تو لازم نیست دنبال کلمات بگردم اما این را امروز بعد از رفتن آن دو خانوم نوشتم برایت

" خداوندا هستی؟
بهانه هایم را می بینی؟
هر چه می دهی راضی نمی شوم
بیشتر بیشتر..پنج مگ ...نه هشت مگ
بله ده مگ...آخ جون دو دهم دیگه اش
خداوندا هستی؟
آشوبهایم را میبینی؟
هر چه نزدیک تر می شوم باز تر میخواهم
5.6 نه...4 نه...2.8...آخ جون دو تای دیگه اش
خداوندا هستی؟
چرا می خندی؟
چقدر این لبخند آشناست
اوه میدونم..می خوای منو بزنی".

همه تورا دارند
شاید کمی از دیگری بیشتر
تو را دارم
بی نظیرم
در تو شادی دارم
و نصیب فراوانی
از آنچه برایم مقدر کردی
همه را یک جا می بلعم
آمین




Thursday, February 14, 2008

بارزار (قسمت اول)1

یکی از کار هایی که در برنامه های آینده ام برای شما انجام خواهم داد قطع کلی انواع و اقسام تلفن است
هیچ زنگی بی سبب در نمی آید. همه با تو کار دارند . دوست جدیدی به دهکده اضافه شده!
او را نمیفهمم او هم مرا نمی فهمد. او می خواهد بلند بخندد و در مرکز توجه باشد.
من از اینکه انگشت نمای الکی باشم خوشم نمی آید.
لیوانها را میتوانم بشویم جا سیگاریها را هم خالی میکنم کیسه سطل آشغال را هم عوض می کنم
اما این بوی عطر را چکار کنم که توی هوا مانده و خیال رفتن هم ندارد
تمام صبحم را فکر کردم تا بیاید تمام هفته وقتم گرفته می شود تا از ذهنم خارجش کنم
همه چیز جا دارد جز این کتاب ها یی که مخصوصا" آنها را جلو دستم می گذارم تا تمامشان کنم
تمام نمی شوند که هیچ بیشتر هم می شوند ....پاکت هایش را هم جا گذاشته بعضی ها که درشان باز است.بر میگردم به طرف آیینه و به عکسش نگاه میکنم! و به آن لبهای جغول بغول شده ! - ببخشید آیا اجازه دارم که بخوانم؟ آره بابا بخون به حساب من!...پِکی اینها را برای من نوشتی ...ولی چرا پستشان نکرده بودی پدر سگ؟

این مدت که من نبودم فقط می نوشته؟
-" زمانی کوچک بودیم دوست و دشمن برایمان معنایی نداشت . با هم بازی میکردیم جدی نبودیم
خانه ای که ساخته بودیم توالت نداشت و به سر و کله دیگران ...(ببخشید
امروز فرمانده ما را مقابل هم قرار داده است. راهمان جداست و هدفمان هم.
کاش از آینده خبر داشتیم و سگ و گربه بازی نمی کردیم. حالا بالغ شدیم .
راه تو شیشه ای است و کار من سگ کشی! با اینکه می دانم آنها گلوله ای هم برای من کنار گذاشته اند. در باتلاقی افتادم که راه برگشتنش بازهمان فرو رفتن است. یامی عزیزم راهی را که به تو ختم شود می بندم چون اینبار باید به محض دیدنت به تو حمله کنم ...شاید جای دندانهایم آنقدر عمیق باشد که دردش دیگر شیرین نباشد.
همه چیز عوض شد وقتی که ما رشد کردیم. جنگیدیم. تو در جبهه ای دیگر و من در باتلاق سگ کشی
این جبهه دیگر را خودم به تو معرفی کردم همین دیروز ... و فردا ممکن است یکی از این نامه ها همانی باشد که تو را به مهمانی نبودنت دعوت می کنم...تویی که دیشب ادعا میکردی که هرگز سورپریز نخواهی شد!
در بازی افتادم و نمی خواهم تو را هم در این بازی داخل کنم
یامی دیگر جلو چشمم نباش. من را که دیدی فرار کن... می فهمی چه میگویم؟ کاش میفهمیدی... "

نامه ای که تاریخ نداشت ولی به مطلبی اشاره کرده بود که بر می گردد به زمانی که بازی را باختم!
.......
زنگ میزند دوباره این همیشه در دسترس
کاش کسی کاری نداشته باشد
کاش کسی سوال چرت نپرسد
-سلام خانم مجلل... بله حتما". چرا که نه- چشم حتما" میبینمتون...
دیگر بهتر از این نمی شود خوشم می آید گوشی فهمیده ای هستی با تمام پیر بودنت حرفم را گوش میکنی
چیز می فهمی...وقتی میگویم کاش این نباشد و کاش این طور نشود مطلب را سریع می گیری
ممنونم که این بار یک تماس خوب داشتی
تماس هایی که به درد بخور باشند را همیشه اینطور بدون دردسر وصل کن
الان دلم به زود رفتن است و کار گرفتن
در این مدت چقدر دلجویی کردند دوستانم و اصلا" پشتم را خالی نکردند
وقتی که با سابقه ات برای مصاحبه می روی خیلی قدرتمندی ولی وقتی که سابقه یکساله داری و تمامش هم خودت می دانی که کشک است در برابر دیگرانی که آنجا هستند.
تاپ تاپ دلم بر میگردد به ده سال پیش که برای اولین مصاحبه ام رفته بودم
خوبی اش این است که خانم مجلل آنجا هست و ما یک چای با هم خورده ایم
عجب روزی بود آشنایی ما
فکرم این است که خداوند سگ ها را آفرید تا بو بکشند و راه را نشان دهند
آن روز هم سگ هایمان بو کشیدند و هم دیگر را در یک سر بالایی پیدا کردند. خدا قوت! رِج در صابون پز خونه هم با سگ های ولگرد آنجا آشنا در می آید..... و افتادند به گپ زدن
من و او هم به هم لبخند میزدیم
و ...اینطور شد که آنها روز بعد شدند مهمان ما و خانم مجلل هم شد دوست خوب من
سابقه سنگین یکساله ام در کیفم سنگینی میکند
علی رغم میلم این همه توصیه کننده دارم فقط خدا رو شکر که مجلل و دوست هایش با هرچه سگ کشی مخالفند و این خیلی خوب است
....
بسیار هم دلم تاپ و توپ نکرد فقط در خانه از خودش لوس بازی در آورد ه بود
آن هم به خاطر عکس های روی آینه بود
عکس هایم آنقدر زنده هستند و پر از نور زیبا که از توی آن هم نازم را می کشند
بله همه چیز دوستانه و پر لبخند گذشت و...البته صمیمی
گویی که سه بار با هم چایی خورده بودیم
بقول دختر عمو جانم کارمان در مآید وقتی می گویند شما با آقای"اولچست" چه نسبتی دارید؟
خوب این هم حسن دارد، هم به قول او کارمان سخت تر می شود
کسی چه می داند که "اولچست" هر که هست برای خودش هست و ما جور دیگر هستیم ...صبح ها تا بیست بار از این طرف به ان طرف نشویم بیدار نمی شویم. اگرم دل مان بخواهد الان می رویم آنجا...دم رفتن اگر باز این" دل" مان نخواهد نمیرویم آنجا
می مانیم اینجا و با یک تلفن پرواز می کنیم به طرف کافه سوسن با نور قرمز و بنفش و آبی اش
......
دستم می انداختند
- قوره نشده مویز شدی
-از فردا دیگر اینجا نمی آید . می رود "لاوین" می نشیند
- به ما سلام هم نمی کند
جواب نمی دهم و فقط می خندم .راست می گویند خودم را باخته ام
-ایشون حرف نمی زنند تا وکیلشون بیاد
و جدا" حلال زاده از راه میرسد
- آقای وکیل فقط خواهشمندیم اینجا موبایل هاتونو خاموش کنید
جلسه رسمی است و امشب هم مهمان ایشون هستیم
- هر چی دلت می خواد سفارش بده به حساب یامی"کار درست"! خوب این هم یک جور چتر است
- تا دیروز یک چتر باز داشتیم فقط
- امروز همه چترشان را روی من باز کردند..که می شود فدای یک تار موی تو...کچل
...چشم ها به سمت ما بود؟ ون یکاد نبود؟ نمی دانم خر مهره به گردن هایمان آویزان نبود که
- من باید برم ...تو یه دقیقه بیا بیرون!!! خدا نگهدار همه شما...قیافه نگیرید دیگه من متعلق به همه شما هستم.
دیگر کسی به من نگاه هم نمی کرد
نمی دانم چرا همه خجالت کشیدند از اینکه او رفت جز خودش با آن زبان چربش
ونگ موبایل "نامی" درآمد: بچه ها چه با حال! گاو و الاغ و اردک... و خودش خجالت کشید که ادامه بده
متولد عقرب شمع رو خاموش کرد... بلند شد و در یک اقدام انقلابی گفت- پاشین بریم خونه ما...اینجا هم صندلیهاش ناراحته هم اینکه یامی برای شیرینی دادن دلیل نداره انقدر کم خرج کنه
-انقدر تند و محکم گفت که "سرهنگ" خودمان هم تا بحال هم چنان دستور بی بروبرگردی نداده بود
بله حسابی گرم شده بودیم و دنیای بسیار بسیار خوبی بود؟ مثلا".موزیک امروز دیگه از اون ایتس ایتس داراش نبود که قبیله نگورونگورو بریزن وسط و شلنگ تخته بندازند
خیلی آرام و ...ملایم ! و میشد صدای خیابان را هم شنید... خش و خش ..قیژ و قیژ
طبق معمول شیرین ترین عضو ما "نامی گوش دراز"- یعنی کی می تونه باشه این وقت شب؟
--اِوا خاچ به سرم
- فقط یه سگ میتونه اینجوری به در چنگ بزنه
....سِلاااااااااااااام پدرسگ...یادمه مثل چهارپایان گریه می کردم
متولد عقرب می خندید و می گفت" به به بالاخره ترکیدند ایشون!"
...از اون جایی همه چیز در این دهکده عجیب و غریبه ...سورپریزشون هم مثل خودشونه
اول حسابی حال ات رو میگیرن و بعدش یه حال اساسی بهت میدن.

-هفته پیش خود همین خانوم بود که می گفت:" (در حالی که صداشو ریز کرده بود و کله اش رو مثل عروسک های لجباز تکون می داد که ادای منو مثلا" در بیاره) این سورپریز ها دیگه مسخره است...الان دیگه نمی شه کسی رو سورپریز کرد...خوب وقتی درست در اون روز خاص ییهو میگن بریم به "شاینی" یه سری بزنیم معلومه دیگه ...همه اونجا منتظرن...حتما" چراغ ها هم خاموشه و حتما" فشفشه هم دستشونه...جمع کنید بابا ...حداقل من یکی دیگه سورپریز نمی شم"...نمی دونم الان هم سورپریز نشدی! نه؟
فقط دندون هام رو بهش نشون دادم . اونم یواشکی بهم گفت"...می...! (ببخشید نمی گم که چی گفت)
...یادم نیست دقیقا" بقیه چه کار میکردند و چه حالی داشتند
اما من حالم خوب بود
بعدا" فهمیدیم که همه حال شون خوبِ خوب بوده ...از کجا فهمیدیم؟ چون حتی یک عکس هم از اون شب فوکوس نبود
........
شب هایی که خیلی حالم خوبه صبح های خوبی نداره
یک چیزی نگرانم میکنه و دلم غنج میزنه
چای داغ با نبات....یا شربت آبلیموی شیرین
-رج من دیرم شده...دارم میرم؟ میشنوی؟ بیدار شو دیگه! من دیگه نیستم که بیدارت کنم
هوا از دیروز سرد تره... روزهایی که سرد میشه راننده تاکسی ها هم یخ می زنند انگار
خوشبختانه همه دیر رسیده بودند
-یامی جان اینجا وقت رو خودتون تنظیم می کنید .فقط باید حواستون به زمان اتمام پروژه باشه
....
می دونی پدر جان که من همیشه از تو گله مندم
حتی وقتی که طبق لیست من پیش میری!از این همه محبت بی دریغ گله مندم
راستی پدر جان من الان کار دارم و ساعتش هم دست خودمه!!! عجیبه
همنونی هست که می خواستم!!!البته الان وقت تشکر درست و حسابی ندارم
بعدا" خدمت می رسم... راستی! کتابخانه فراموش نشود. چوبی تا سقف و بدون شیشه و...
قبلا" متشکرم... خودت حافظ خودت باش! بااااااااااای

Wednesday, February 13, 2008

عروسک



شنیدن بعضی از کلمات به تنهایی
مثل شنیدن یک داستان طولانی است
که تا انتهای تو کشیده میشود


Friday, December 07, 2007

برای سیا و خاطره گرم زمستان





پارسال همین روز من در حال خرید شب عید بودم
چون میخواستم عکس بگیرم دستم رو زیاد پر نمیکردم
تو میگفتی که من اولین مادینه ای هستم که خرید رو دوست نداره

پارسال همین روز من تشویق میشدم
چون میخواستم تو ببینی ذوق بیشتری برای کار داشتم
تو میگفتی من یه چیزی میشم

پارسال همین روز کلی شور و شوق داشتم برای درخت ها
چون یکی از درخت ها برای تو بود
تو میگفتی نکن این کارا رو عروسک

پارسال درخت های ما ستاره نداشت
چون ستاره من تو بودی و ستاره تو من
بالای درخت هامون یه قلبِ روشن بود

امسال
......
باز همه در حال خرید و باز عید
باز هم تشویق و باز هم عکس
باز هم درخت
اما امسال تو چیزی نمیگی
و من تو رو کم دارم
درخت هم یه چیزی کم داره
نه قلب روشن داره و نه ستاره

وباز هم پدری که میشنوه و جواب میده از راه رسید
هنوز یک ساعت هم از این سوال نگذشته بود که
...خیلی عجیب
یه ستاره به دستم رسید...مثل یک شاهد

امسال روی درخت من قلب نیست
اما... ستاره مجوسیان رو دارم
ازش خواستم که توی آسمون بگرده
تا قلب روشن من رو پیدا کنه


پیالر از همه چیز ممنونم، مخصوصا" از یاد آوری روزهای خوبم

Tuesday, September 18, 2007

خیانت کردم...تنها رفتم


سه تا دونه مونده بود
در یخچال رو باز کردم
صاحب خونه مون امانت دار خوبیه
من یکیشو کشیدم
اونقدر خشک بود که تا ته گلوم رو میسوزوند
بازهم درد شیرین
باز هم صدا از خنجره ناب من
ساز چوبِی با وفا و نت های کودکی ام
لبخند تمسخر به نت نویسی من از لبه تخت چکه میکرد هنوز
من... اینجا؟
تنها؟ اما من...اینجا...شجاع؟ بله بدون ترس !
ساز چوبی به دست ...پرت شدم از بالای یک پایین
در تاریکی راه پله
وسط پاگرد سرمالودۀ بوسه ساز
دوباره برگرد بدون تپش قلب
همانجا
نشسته است به انتظار روزهای آخر سپتامبر
کَت واکر میروی به جهت فلرتینگ
نصفه شب است دختر...همسایه ها میبینند
استریپ گرافی میکنی چون ابی هنوز میخواند
"حریق سبزی ! بیا کنارم......." ؟
دستهایش را دراز کرده به سمت تو
...
...
پرسپولیس هم که نشسته بالای بالای بالاااااااااااااااااااااا
اِ..جون
حالی میده ها؟
تا هوا سرد نشده باید دو تا کار رو یاد بگیرم
روشن کردن ماشین لباسشوئی
آتش کردن شومینه
........
ببخشید من باید برم
هنوز خیلی کارها مونده که باید انجام بدم



Sunday, August 05, 2007

سمیرامیس عاشق نیست


دایی جان هر هفته برو بچه های فامیل رو تو کارخونه جمع میکرد و به قول خودش میخواست که بچه ها استخوان بترکانند و راه و رسم مردانگی رو یاد بگیرند
بله ..همگی دور یک منقل بزرگ مینشستند و بساط کباب کوبیده بود و ...فلوت !بله فلوت
اکثر بچه های فامیل برای کشیدن فلوت اجازه نمیخواستند و محدودیتی نداشتند
اما یک نفر باید برای ده دقیقه دیر رسیدن به منزل جواب پس میداد و او کسی نبود جز آق تقی
این آق تقی ما آنقدر گند بالا آورده بود که حتی اعتبار نداشت که به تنهایی از سوپر محل خرید کند
بارها به بهانه خورد شدن پولوس و شل شدن پیچ و سوراخ شدن باک و تنظیم موتور و ... سر تمرین فلوت زنی برو بکس زیر سایه دایی جان حاضر شده بود و دیگر این بهانه ها کار ساز نبود
تقی بخت برگشته باید راه دیگری پیدا میکرد کم کم فلوت زنی دایی جان داشت جنبه استادی پیدا میکرد
خیلی هم به دایی احتیاجی نبود چون از همه جا میشد بساط را جور کرد و با یه کباب کوبیده و بوی اسفند همه همسایه ها را راضی نگه داشت
پس منتظر چی هستی آق تقی تو خودت میتونی یک دایی جان تمام عیار باشی و الان دیگه برای خودت مردی شدی ...بارک الله دایی
خونه خالی که داری راهم که نزدیکه و ترافیک تهران هم که قربونش برم بهانه خوبیه برای پیر و جوون
بله و اینجوری شد که خانم آق تقی با گیر دادن های زیادی باعث پیشرفت ایشان در زمینه سازهای بادی شد تا اینکه یک روز
خانم آق تقی رفت به منزل خالی تا ببینه چرا برای این خونه مشتری پیدا نمیشه... دکوراسیون جدید آق تقی اونجا رو محشر کرده بود جز منقل و ابزار و ادوات فلوت زنی موکت های سوخته توجه هر خریداری رو جلب میکرد ...البته اگر در این مدت خریداری جز خود تقی رنگ این خونه رو دیده باشه
بله داداش ایندفعه هم گندش در اومد!البته این بار خانم آق تقی با یک شیپور این رو به همه گفت
و هر کسی که میتونست کمک خواست
ایهاالناس به دادم برسید شوهرم از دستم رفت ...آی مادر تقی... آی خواهر تقی.. آی برادر تقی کمکم کنید که تقی من! پدر بچه ام! دیگه سایه اش بالا سرم نیست
یه صدای آشنا گفت ...هیس سمیرا جون بیا تو ... زود باش بیا تو آبرومون تو در و همساده رفت
سمیرا رفت تو و بنای گریه زاری رو گذاشت رو دامن فامیل شوهر
بیا عزیزم این شربت رو بخور آروم شی ... تو الان داری بچه شیر میدی .دلت اومد این طفل معصوم رو هلاک کنی ؟ حالا مگه چی شده ؟ تقی که کار بدی نکرده ؟ این روز ها تو هر خونه ای دست کم یه مرد هست که برای خودش فلوت میزنه..این دیگه عادی شده وهمشون به یه سنی که میرسن میشینن دور هم و بد هم که نیست ما هم به کار خودمون میرسیم ..اصلا" هر چی کمتر تو خونه باشن بهتر ! والا..بد میگم فریده؟ فریده جون خواهر آق تقی هم یه تکونی به هیکلش داد و گفت: نه والا مادر شما که همیشه درست میگین ...آخه عزیزم آدم به مرد چی بگه؟ بگه نکن ؟ مگه میشه ! خوب اونم میره یه جای دیگه ..اینجا نشد اونجا ... مرده دیگه نمیشه که بهش گفت چرا ؟ فردا میره زن میگیره اون موقع میخوایی چی بگی؟ خلاف شرع که نیست ! گناهم که نکرده ..اگه بره زن شهید بگیره هم که دیگه دهنت بسته میشه و باید بسوزی و بسازی ...بعدشم همین جواد آقای منم همیشه همینکار و میکنه ...خوبه برن بشینن عرق بخورن و مست شن بیفتن به جون ما؟ تو هم انقدر خودتو اذیت نکن ...این طفلی آرامش میخواد خواهر...به فکر زندگی ات باش...حالا پاشم برم شام شب رو بار بزارم همگی بیایین خونه ما آشتی کنون ..آقا جواد تو این کارا وارده ..همچین برت میگردونه خونه که بشینی رو چشمای تقی و انگار نه انگار ...یه معذرت خواهی یه و اینم که کار خانم هاست
سمیرا آروم شده بود و دیگه گریه نمیکرد
یه کمی به دورو برش نگاه کرد و بلند شد بچه اش رو بغل کرد و از اونجا رفت
به خونه که رسید بچه داشت گریه میکرد .بنابراین اونقدر بچه رو زد تا خوابش برد
یکی دو تا کاغذ آچهار برداشت و نوشت
...
تقی عزیزم قبل از هر چیز باید ازت معذرت بخوام که بدون فکر وارد زندگیت شدم و زندگی جفتمون رو خراب کردم
تا امروز فقط تورو مقصر میدونستم و خودم رو قربانی بازی زندگی تو
اما از همین ساعت همه چیز عوض شده و فهمیدم که این من بودم که هم خودم و هم تو و هم این بچه رو بیچاره کردم فقط بخاطر این که شوهر کنم که از قافله عقب نمونم
به خاطر اینکه زنت باشم از روز اول از مادرت گرفته تا خودم رو با روسری روی سرم گول زدم
باهات ازدواج کردم چون منو میخندوندی چون مهربون بودی .. بچه کف بازار بودی
اونموقع اینها برام اوج تفاهم و علاقه بود و دیگه آدم جز اینکه یه سایه خوش تیپ و آقا بالا سرش باشه از زندگی چی میخواد؟ مرگ؟
بله عزیزم این تصمیم من همه ما رو بد بخت کرد .گذر زمان نشون داد که تو تغییری نکردی . تو همون تقی بودی ولی من اون موقع چشمام به نور زیاد خوشبختی یه بودن با تو عادت نکرده بود و جایی رو نمیدید
معیار های من برای زندگی از یادم رفته بود وگرنه تو از اول همین بودی با همین مادری بزرگ شده بودی که طرز فکرش اینه که باید به مرد احترام گذاشت و دم نباید زد ...تو با خواهری بودی که وقتی میگفتی فریده... آب خنک بیار! آب تو گلوش بخار میشد و میگفت چشم و به ثانیه نمیرسید که آب یخ تمام مری و معده ات رو جلا میداد.بله تو پسر اون خانواده بودی که زمانی تمام اینها برام ارزش بود و حالا بهتر که نگاه میکنم میبینم که علت اصلی دعواهای ما اینه که من همون دختری هستم که وقتی از دانشگاه میومدم بابام جلوم شربت میگذاشت و میرفت تا مامانم رو برسونه به دوره دوستاش
تو خونه ما سوختن و دم نزدن معنی نداشت ..منتظر موندن و خاموش بودن رو یاد نگرفتم
دیدن اینکه کسی داره می افته تو چاه و جلو شو نگیری چون اون یک مرده و خودش میدونه چیکار داره میکنه مفهومش مردگی یه .. چون آدم زنده حس داره و شعور
و اینکه کسی زندگی تورو با توالت عمومی اشتباه بگیره و هر روز یه کار خرابی کنه به بهانه اینکه خونه ای که ساخته توالت نداره رو نمی تونم تحمل کنم
بله تقی جان ...من تحمل و صبر ندارم ...من برای خودم به عنوان یک زن و یک آدم احترام قائلم
نمیتونم یک روز از خواب بیدار بشم و ببینم که همه چیز عوض شده...ببینم دیروز من با یک قاشق طلایی غذا میخوردم و امروز تو از من میخوایی که با دست غذا بخورم
تا دیروز من در مسابقه اول بودم و تو منو تشویق میکردی و حلقه گل مینداختی گردنم و امروز ببینم که روی پله دوم ایستادم و کف بزنم برای اولی؟ نه من مثل مادر تو نیستم
چادری سرم نبوده که وقتی ناراحتم بکشم جلوی صورتم و ریز ریز زیرش گریه کنم
پستویی نداشتیم که برم توش و ساعتها فکر کنم که آقا تقی یه مرده و من محکومم که باهاش زندگی کنم تا آبروم حفظ بشه
جایی که من بزرگ شدم یه خونه بوده با پنجره های زیاد و بلند و همه چی شفاف و مثل روز روشن
جایی که یاد گرفتم حرفم رو با افتخار و بلند بگم ! جایی که اگر ذره ای تاریکی و کثافت باشه همگی
اونو از بین میبردن..دست به دست هم
من یاد گرفتم که ارزش ها برای همه مساویه... برای کسی که داره و نداره
برای همه خدا هست تا براشون کاری انجام بده ! بهانه ای نیست برای گرفتن زن شهید توسط یک مرد زن دار
این بود اشتباه من برای انتخاب تو و اشتباه تو که شفافیت منو ندیدی و گفتی یه بچه که بندازم تو دامنش میشینه سر جاش ... این معادله درست در نیومد چون دو مجهول داشت با یک تابع
در هر نوعی از این معادله هم که قرار بگیریم حل نمیشه ...چون ما از یک جنس نیستیم
ما حرف هم رو نمیفهمیم چون در دو تا دنیای مختلف بزرگ شدیم و هر چیزی برای ما معنی خودش رو داره ...مشترکات ما فقط حس های غریزی بود که فکر میکنم تموم شده
....
در اینجا دیگه سمیرا نتو نست ادامه بده چون بچه داشت گریه که نه ..زجه مرگ میزد و اون به دنبال اولین بالش دم دستش میگشت تا اون طفلی رو خلاص کنه ...چون تا دقایقی دیگه اگر اونو نمیکشت خودش میمرد و معلوم نبود این دختر وقتی بزرگ بشه باید چه تفاوتهایی رو تحمل کنه و چه کسانی میان و مثل توالت عمومی بهش گند میزنن و ازش میخوان که خانمی کنه و حرف نزنه ییهو! که مبادا دیگری که در خواب است بیدار نشود ...او خبردار نشود ...چرا؟ چون این کودک از بچگی متهم است که بداند و بداند ولی دم بر نیاورد ..متهم است که ناراحت بشود چون وضعش خوب است و همه چیزش فراهم بوده تاحالا..پس اشکالی ندارد ....متهم است که هرگز عاشق نیست چون داد میزند و ضربه میزند به کسی که عشق رو با الف مینویسه
چون حق خودش را با نوازشهای دروغین تاخت نمیزند ...در گل و لای عشق یک عوضی غوطه ور نمی شود...چون انتظار نمیکشد و چون میداند که توبه گرگ مرگ است..مرگ؟....راستی سمیرا جان دیگه بسته بچه خفه شده و دیگه چیزی اذیتش نمیکنه ..آرام باش

Tuesday, June 26, 2007

ناچار و بی چاره


بیست و چند سال پیش بود ..فکر کنین که من میتونم در باره چه سالهای دوری حرف بزنم ...بله
روبروی خونه مادر بزرگم اینا یه کمی اون طرف تر یه در کوچولو بود که همیشه چند تا خانوم با چادر های سفید و گلهای خوشگل ایستاده یا نشسته اونجا جمع بودن
تو مدتی که ما منتظر بودیم تا در حیاط باز بشه هیچی نمیگفتن و با چادر رو میگرفتن و نگاهمون میکردن ...انگار که آدمهایی میدیدند از یه کره خاکی دیگه
به محض اینکه ما میرفتیم تو ... هنوز در بسته نشده پچ پچ ها شروع میشد
حتی میتونستی اسم کوچیک مامانم و زن عموهام رو تشخیص بدی
و تیتر جدید اخبار محله میشدیم ... بدون اینکه حتی ما رو بشناسند
یکی از اونا ..خانوم آقا ناصر دوست صمیمی عموم بود
همیشه این برای من جای سوال بود که چه تفاهمی بین آقا ناصر و خدیجه خانم بوده که روزگار این دو نفر رو به هم وصل کرده ... ناصر کارگردان بود و خیلی حرف برای گفتن داشت ... یادمه اولین باری که تارزان رو دیدم تو آپاراتی بود که آورده بود برای تست رو دیوار حیاط خونه ... منم که فضول و در ثانیه دو تا سوال ازش میپرسیدم
ماجرای پچ پچ های خاله زنک ها نه فقط در منزل خودشون بلکه پشت در این خونه و اون خونه ادامه داشت
بزرگتر که شدم به خودم اجازه دادم که از عمو جانم بپرسم که چرا آقا ناصر با خدیجه خانم ازدواج کرد
دو تا شخصیت متفاوت از دو خانواده متفاوت و ... اصلا" این دو نفر جز ... کاری یا حرف دیگری هم دارند برای گفتن؟
و با سوالها و اصرار من بالاخره لب باز کرد و گفت : " تو زندگی چیز های عجیب تر از این هم میبینی ... بعضی وقتها چشم باز میکنی و خودت رو در شرایطی میبینی که قبلا" حتی تصورش رو هم نمیکردی ... حتی نمیدونستی که وجود دارن ... شرایطی که از روی حماقت و یا ناچاری در اونها قرار میگیری
ناچاری؟ ... تا همین امروز صبح که به عکس ها نگاه میکردم معنی کامل ناچاری و بی چارگی رو حس نکرده بودم
توی اون عکس لب های قشنگ و برجسته ای بود که میگفت ... به جایی نمیرسیم
اما فعلا" مجبورم یعنی...ناچارم... از بی آبرویی میترسم
اون خاطره مربوط میشه به تقریبا" بیست سال پیش اما هنوز هم خدیجه خانم هایی هستند که از سر صبح چادر به کمر و پچ پچ کنان در هر خونه ای نشستن تا یکی بیاد و رد بشه و موضوع بده دست خاله خان باجی های محل و ... دل آنهایی که از بیرون میبینند برای آقا ناصر بسوزه که از روی ناچاری یکبار سوخت و نیمه سوخته از روی بی چارگی افتاد روی اجاق خدیجه خانوم


Sunday, June 24, 2007

ای قشنگترین موش مرده دنیا




از رومانتیک بودن بدم میاد به سه دلیل
اول از همه اینکه دست زیاد شده و چیپ
دوم اینکه دست و پا گیره و جلوی خوشحالی رو میگیره
سوم اینکه یه دروازه است برای رفتن به شهر موش مرده ها
...........................................................
از بهانه گیری هم بدم میاد وقتی اشتباه کرده باشم
بارها و ساعتها دیر رسیدم و در جواب خیلی راحت گفتم که خواب موندم
اشتباه نکردم تا وقتی دروغ نگفتم
............................................................
آیا به کسی تعهدی دارم وقتی رابطه من در هیچ کجای این دنیا ثبت نیست؟


Saturday, June 16, 2007

And there's nothing wrong with me , This is how I'm supposed to be


لحظه ها دارن میگذرن و تا خیلی دور میرن
گذر زمان همه چیز رو به بهترین شکل حل میکنه اگه همه دنیا رو مثل توعادل ببینن
...اما
همیشه محبت کردن با نوازش نیست
ثمره عشق هم مالکیت نیست
وقتی عشق سر دوراهی گیر کرده باشه و ندونه چی میخواد
وقتی اونقدر گیجه که نمیتونه فکرشو به کار بندازه
وقتی میبینی اون به یه آدم قوی احتیاج داره و کامل از هر نظر
نه یه دیوونه مثل خودش
اگه عاشق واقعی باشی نمیتونی خورد شدنش رو ببینی
یه احساس واقعی فقط میتونه کمکت کنه تا تمام پل های برگشتن رو خراب کنی
کاری کنی که بره کافه بشینه روبروی کسی که میتونه بهش آرامش واقعی رو بده
وکاری کنی که متنفر بشه حتی از آوردن اسمت
اگه عاشق واقعی باشی میتونی اینکارا رو بکنی
لحظه ها هنوزم دارن میگذرن دوست قشنگ با انگشتهای بلند
.........................................................
وای چه رمانتیک شد دوباره این یامی و رج بر خلاف ایده اولیه
هرکسی برود کافه خودش که
خانه نشینی اما بیشتر است مضراتش

Thursday, June 14, 2007

خوش اومدی مهمون قشنگ با انگشتهای بلند

مواظبت از سگها نه تنها سخته بلکه مسئولیت داره
بعضی از مردم برای ژست و پز یه سگ میخرن و وقتی میبینن اونقدر ها هم که فکر میکردن نگهداریش آسون نیست خیلی راحت اونو میفروشن بدون اینکه به عواقب بعدی اش فکر کنن
داستان سه تا سگ تو کانادا که بعد از جدا شدن از صاحبشون به دنبال اونها رفتند و بالاخره پیداشون کردند یکی از داستانهای معروف آمریکاست که به تمام کسانی که میخوان سگ بخرن توصیه میکنم حتما" قبلش اونو بخونن
از اینکه دوباره اومدی اینجا خوشحالم
اما خوشحال تر میشم وقتی میایی نشینی کنج کاناپه بزرگه و جای خالی سگ منو نگاه کنی و سیگار بکشی و باهام حرف نزنی
میخوام باهات دوست باشم چون تمام فکرم الان تو هستی و دل شکسته ات
اونوقتهایی که فکر میکردم تو دیوونه ای و تعادل روانی نداری خیلی دلم نمیسوخت که الان
نگهداری سگ سخته...منم میدونم ولی نگهداری از سگی که خودشو روباه میدونه خیلی سخت تره
آسون اهلی نمیشه و من اینو نمیدونستم
نمیخواد بهم نگاه کنی فقط دستتو بده به من با هم بریم کنار پنجره
تند تر بیا ولی مواظب باش نخوری زمین
اون پل معلق ارتباطی رو یادته؟
الان دیگه نمیبینی ...خیلی خواستنم با طنابهای مختلف نگهش دارم
اما برام گرون در میومد من مثل تو این همه احساس باد آورده ندارم ،تو خیلی راحت خرج میکنی
یه دوست خوب کمکم کرد تا درست فکر کنم و به جای وقت تلف کردن برای پل معلق کلا" بندازمش تو رودخونه
خرجش فقط یه اره بود
ممکنه رج از اونطرف زوم کنه اینجا و من نمیخوام ما رو پشت پنجره ببینه ... بیا تو چایی تو بخور که سرد نشه
خیلی دلم میخواست الان با هم بریم همین دور و بر تا ببینی این جنگل چقدر پل داره
مشکل ما پل ها نیستند بلکه سگهایی هستند که از روی این پل ها بدون تعهد رد میشن
ما نمیتونیم همه پل ها رو خراب کنیم ...میتونیم؟
بازم از اینکه اومدی اینجا خوشحالم با اینکه ایندفعه هم یک کلمه حرف نزدی

Saturday, June 09, 2007

Waking up in reno


رج اگه اینبار لحاف رو از روم بکشی آنچنان میزنمت که ... هیچی
فکر کنم که داد زدم درست یادم نیست و بعدش بیخواب شدم
واقعا" بیچاره بودم چون نه کاری داشتم نه هیچی حتی برای خوردن
فقط سیگار های مختلف روی میز شلوغ دیشب که حنجره ام جوابم کرده بود
پشت شیشه کاملا" بخار کرده بود و فقط نورچراغهای خیابون رو میشد دید
برگشتم که بخوابم ولی رج نه فقط تمام لحاف رو کشیده بود دورش بلکه
با 90 درجه چرخش هیچ جایی برای من نگذاشته بود
نه راه پس و نه راه پیش
چند بار فلاش رو شارژ کردم و زدم تو چشماش
اما مثل فیل خوابیده بود
جوری میخوابه که انگار نه انگار روزی زنده بوده
انگار این روزا جنس خوب گیر میاره
سگ به این چاقی هم باعث دردسره
آخر سر تصمیم گرفتم خود رج هم بالش بشه هم پتو
یه جای کاملا" اساسی که اصلا"نفهمیدم کی خوابم برد و کی بیدار شدم
........................................................
خودش بیدار بود ولی دست و پاش خواب رفته بود
اما نه گله ای کرد و نه شکایتی
منتظر مونده بود تا من بیدار بشم
تا یه بار دیگه برنده و خرامان راه بره و دمشو تکون بده و زیر لب بگه
...دیدی بازم روتو کم کردم؟
و کیفش رو بندازه رو کولش بدون صبحانه از در بره بیرون
از بین درختهای پرپشت بگذره و انقدر کوچیک بشه قد یه مگس
...........................................................................
تمام راهی که رفت رو با انگشت روی شیشه بخار کرده کشیدم تا رسیدم به دیوار
از خواب خسته بودم و خیلی گرسنه
تو آینه عقب عقب رفتن و پرت کردن خودموروی تخت با لذت میدیدم
تصمیمم این بود که بعد از یه چرت دیگه ،بزنم بیرون برم سر کوچه
چهار تا دونات بخورم با دو تا سیگار بعد از هر کدوم
و شدیدا" احساس خوشبختی کنم
کاملا" حاضر و آماده بودم با آرایش تند که ... در باز نمیشد
در بسته بود
شاخک های ارتباطی مو وصل کردم ...سیگنال نمیداد
دوباره و دوباره ..."من گرسنه ام رج!میفهمی؟
خیلی گرسنه ام الاغ
تو میتونی بری هر جا که دلت میخواد چون اینجا سلطنت میکنی
ولی نمیتونی منو زندونی کنی
تو یه سگی رج ! تو میتونی با هر جوجه ای خودتو سیرکنی اما من نه
حداقل اجازه بده تا دونات فروشی سر کوچه برم
این قانون که همه چیز برای تو و همیشه حرف تو رو از کجات آوردی؟
سگ نگهبان نمیخوام
به راهت ادامه بده و برنگرد
بای بای رج ... به آزادی آدمها احترام بگذار
گرچند که تو این سگدونی به ما این درس رو ندادند و حذف شد قبل از نوشتن
بای بای رج ... و همیشه منتظر بومرنگی که پرت میکنی باش


Sunday, June 03, 2007

روی سنگ ...و نه لغزیدنی

برخلاف ایده اولیه یامی و رج داره خیلی رمانتیک میشه و این حال منو به هم میزنه
امشب خوابم نمیبره ..چرا ..چون خوشحالم
من دوستان خوبی دارم که نسبت به من محبت و مراقبت دارند
در زمانی که نیازمند یاری آلبالویی یشان هستم! هستند
باید بخوابم وگرنه هزاربار مینوشتم
متشکرم
متشکرم ...... هزاران بار ....متشکرم
برای تایید من ...برای اجازه ورود به احساس خوب باهم بودن تاریخی
نه فقط با هم خوابیدن و رسیدن به عرش ناپایدار و فروریزنده
و نه قهوه خوردن در سگدانی خاک خورده و یواشکی
بلکه برای ایجاد امنیت در ارتباطی دوست داشتنی و آزاد
رفاقت های ماندگار و پاک نشدنی به ثبت رسیده
و نه لغزیدنی...هرگز نه لغزیدنی
متشکرم برای جایی که با ولخرجی احساس را در هوا بریزی
و باز یامی و رج رمانتیک شد
و چه حیف که من به زور باید بخوابم
در شبی که آرزو دارم هرگز تمام نشود
باشد و بماند از حال تا ابدالاباد
....................................
شبی که شبی در شادی من شریک نبود در غم شمال مالیده شده

Wednesday, May 30, 2007

رعد و برق پیش از بارون

نترسی رج
این فقط یه رعد و برقه
من زود میام خونه
اگه بترسی و صدات در بیاد
همسایه ها از اینجا میندازنمون بیرون
رج کوچولوی من
اگه رعد و برق نیاد
بارونم نمیاد
اگه بارون نیاد
نمیتونیم بریم بیرون خیس بشیم و بخندیم
نترس رج
من زود میام خونه

Monday, May 28, 2007

یامی و رج ..تریبون آزاد


قصد آزار کسی رو ندارم

نه حتی قصد انتقام

انتقام از محبت ها، از گذشت ها ، از دوست داشتن های بیدریغ تو؟

از اینکه وقتی دستم رو میگرفتی خیس میشد؟

انتقام از اینکه تو بهترین هارو برای من میخواستی و من صبر نکردم؟

انتقام از کی؟ و از چی؟

زندگی رو از لنز 7.2 دیدن انتقام نداره که جبران هم میخواد

که در برابراین همه بزرگی ...حقیرم برای جبرانش

اینجا خونه من و رجه...حالا توش بازی میشه یا نمیشه

توش افکار پلید هست یا خورد کن سه کاره

به هیچ کس مربوط نیست

این خونه درش بازه و رفت و آمد در اون جریان داره

نه به کسی کارت دعوت دادیم

و نه اینجا محل گذر اجباریه

اینجا خونه قشنگ ماست
در اینجا اولویت ها غیر قابل تغییر هستند

هرجور که بخوام دکورش میکنم با هر رنگی که دلم میخواد

اما چیزی رو بیرنگ نمیکنم ...وپاک و پوک! که اینجا همه چی حرمت داره و با ارزش تر از اونیه که دور انداخته بشه یا تو گاو صندوق پنهان بشه

پس نه مشکلی هست و نه خجالتی

که من و رج حتی تو پابلیک هم همدیگرو بوسیدیم

ادعای روشن فکری ندارم از امروز ...تاریکی مغزم رو با سی تا شمع دوست دارم

رسوایی که نه ...بلکه شفاف سازی

حرفهایی که از دل بر میاد فقط

کپی نیست از بابک احمدی و محمد ضیمران که خوندن کتاب اونها لذت بیشتری میده

وقتی که جلد و ورق هاش رو لمس میکنی

اینجا خونه ماست و حرفهایی ... که دوست دارم تو این خونه خاطره بشه

برای زمانی که تنهایی میام اینجا


Tuesday, May 15, 2007

پرستار بد

photography by: Johan Sorensen

سگی یا الاغی تو! رج؟

همون ناسزای معروفی هستی که گفتم همیشه شاید

قدرت تجسم فروخته شد برای پول اجاره قیچی تیز که بریدیم اون قلاده محکم رو و دیگر قادرنیستیم به تجسم خلاق و عریان من کنار پنجره خیس

دیر میشه همیشه زود نیست برای کنتاکت وقتی دیافا مون رو بستیم و چسب کاری زدیم .. تایمر چرخیده و سوخته خسته شده از بی مدلی

ارتباط سازی برای خودی نشان دادن در خودم روبروی آیینه و پرسیدن سوال همیشگی

به آیینه ها هم رسید خصلت شایع دروغ بافی

بدون اینکه نفعی ببرد مانده ایم حیران که برای چه دروغ گفت آیینه


یه روز نشستیم فکرامونو ریختیم رو هم و تصمیم گرفتیم که همه فرشته های نگهبان مون رو بکشیم چون بیش از حد داشتن احساس مسئولیت میکردن

روز بعد خوشحال از اینکه دیگه مشکلی نداریم خندیدیم

روز بعد دیگه حرفی نداشتیم که بزنیم

روز بعد دیگه کاری نداشتیم بکنیم

روز بعد گیر دادیم به روز قبل

روز بعد آرزو میکردم کاش فرشته ها رو دوباره زنده میکردم

که وقتی تو در سکوت خوابیده بودی من و فرشته ها با هم پچ پچ های زنونه میکردیم و سر نمی رفت حوصله من
تو کوچه قدیمی بدون پریز برای شارژ دوربین اسباب بازی مامانی
بجای پایین انداختن کلید از شیشه خیس آیفون تصویری داد میزدم هی لافونتن موهاتو بیانداز پاییییییییییییییییییین
که دوچرخه سواری تو پیست فرشته رو ترجیح بدی به کنه شدن ..که غر نزنی تو سرش برای در آوردن ته و توی این مدرس جدید

و روز بعد باز به هم گیر میدادیم

و باز به هم فکر میکردیم

سورنزن میگه این پرستار بدیه اما... این همه چیزش خوبه
مدل باید خوب باشه ...حتی اخلاقش
...قول میده موهاشو باز کنه تا گم بشی توش دوباره

Tuesday, April 10, 2007

رج بخت برگشته

رج نتونست بدون یامی دوام بیاره و برگشت
یامی نتونست رج رو برگردونه
هر چی باشه رج یه سگه
اون باید به طبیعت خودش برگرده
رج بخت برگشته
یامی درمونده...چطوری رج رو بر گردونه؟

Wednesday, December 13, 2006

رج عزیزم
من شاید دیگه برنگردم
آخه نمیدونی اینجا چقدر رنگیه و همونقدر ساده
ساده مثل برف
رنگی مثل رنگین کمان ...شفاف
میدونی رنگی ولی شفاف یعنی چی رج؟
یعنی میتونی بپری تو بغلش
تو پابلیک
و اون همیشه برای اینکار آمادس
اون نه خاموش میشه نه خارج از دسترس
میدونی چند کیلو مهربونه ؟
خیلی....مهربونیش شفافه و آدم رو قلقلک نمیده
یادته رج یه شب بهت گفتم یکبار احساس قشنگی داشتم و نمیدونم کجا جا گذاشته بودمش؟
پرواز کرده بوده اومده بوده اینجا....ولی دست نخورده
این خیلی مهمه رج
همیشه تو زندگی سگیت بدون که اگر دست نخورده باشی اونوقت ارزش داری و قشنگی
راستی رج...خوشحالم که سردت نشد این مدتی که تنها بودی
اما چقدر کثیف شدی عزیزم
هیچکس نبود بهت برسه
عزیزترین من میگفت چرا رج رو نیاوردی من ببینمش؟
آخه بهش نگفتم هنوز... که تو همونقدر که نازی کثیف هم هستی
اونجا برای همه چی جا هست جز کثیفی...کثافت کاری فقط مال اینجاست
اینجوریه که تو باید همینجا بمونی
من و عزیزترین و بهترین و زیباترینم دوباره داریم میریم یه گوشه تمیز دیگه رو میبینیم
ولی تو رو همینجا بین این همه کثافت تنها میگذاریم
نازی رج...نازی

Saturday, December 02, 2006

good bye redj ...love you

دیگه از سبزی پلو خبری نیست فقط میشه باهاش رقصید
وقتی با رج چمدونم رو میبستیم جا اضافه آوردیم
میخواستیم رج رو تو چمدونم جا بدیم ولی هر کاری کردیم نشد ...برای سگ به این بزرگی جا نبود
تمام چمدونو خالی کردیم بازم نشد
خیلی فکر کردیم و به این نتیجه رسیدیم که از رج یه پالتو پوست بسازیم تا من تنم کنم و با هم بریم
دست به کار شدیم و اول موهاشو زدیم
رج بی مو خیلی خوشگل شده بود ... دلم نیومد که بکشمش به خاطر خودخواهی های خودم
چشم ها التماس میکردند و زبون درازش از دهنش آویزون مونده بود بیرون ...
نفس نفس میزد وآروم پارس میکرد ...
عصبانی بود
می گفت دیگه هیچی نمیخوام و میتونم الان بمیرم
رج اگه تو بگی نرو نمیرم
...دوباره چشمهاشو براق کرد
و لبهاش...حرکت میکردن ...
انقدر غرق تماشای لبهاش شده بودم که نمیشنیدم چی داره میگه
...یامی اگه نمیخواستی منو بکشی پس چرا موهامو زدی
برات کلاه میارم رج با یه جلیقه از لیز کلیبورن
آبی میخواهی یا نارنجی؟
چکمه هامو میگذارم پیش خودت باشه
که مطمئن باشی فقط وقتی تو هستی میپوشم
رج...جوابمو نمیدی؟
داشت برف میومد و رج بیرون رو نگاه میکرد
نمیگرفتم چه حالی داره
سی دی رو عوض کرد و رفت بیرون
شاید میخواست بهم بفهمونه که چی میخواد
You're my everything
Oh tell me I'm in love
When I kiss your lips
I feel the rolling thunder
To my fingertips
And all the while my head
Is in a spin
Deep within I'm in love
You're my everything
And nothing really matters
But the love you bring
You're my everything
To see you in the morning
With those big brown eyes
You're my everything
Forever and a day
I need you close to me
You're my everything
You never have to worry
Never fear for I'm near
You're my everything
I live upon the land
And see the sky you're above
I swim within her ocean
Sweet and warm
There's no storm my love
When I hold you tight
There's nothing that can
Harm you in the lonely night
I'll come to you and
Keep you safe and warm
Ah it's so strong my love